آز آز اورگنيب دانا بولور قطره قطره ايغيليب دريا بولور


نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 3:25 | لینک  | 

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 17:23 | لینک  | 

                                     خــــــــداآن ملتــــــي را سروري داد  

                               که تقديرش بــــدست خويش بنوشت 

                               به آن ملت سروکـــــــــــــاري ندارد

                               که دهقانش براي ديـگــــــري کشت

    درآثارمتعددي ازنويسندگان داخلي وخارجي درمورد رويکارآمدن وفروپاشي حکومات درافغانستان ابرازنظرهاي شده است. اما تاجايي که مشاهده ميشود هرکه مطابق سليقه وطرزديد خويش قضاوت کرده اند، تعدادي توانسته اند با امانت داري کامل به تحرير آثار خويش دست يازند، ولي هستند نويسندگان محترمي به نمايندگي ازگروپ، شخص يا حزبي به تحريرتاريخ دست زدند.

    با اخذ عنوان مونوگرافم «علل زوال حکومت ها درافغانستان» تصميم گرفتم که ازآثارمتعددي که دربارهء موضوع فوق برشته تحرير درآمده است مطالعه واستفاده نمايم زيرا هرگاه ما به چند جلد کتابي که پيرامون اوضاع سياسي- اجتماعي افغانستان مراجعه کنيم درمييابيم که نويسندگان محترم دربارهء عوامل ازبين رفتن حکومت ها متفق القول نيستند، من وظيفهء ايماني خويش دانستم مونوگرافم را که بشکل يک اثرتحقيقي است تحقيق وتحريردارم، تاباشد خوانندهء محترمي که به مطالعهء اين نبشته ام وقت خويش را به مصرف ميرساند، بتوانم به حقايقی که برايش مبهم است روشني انداخته باشم.

    من ازجمله آناني هستم که، مسئول بدبختي هاي کشوروهموطنانم را برعلاوهء مسائل خارجي، ازنقص کدرهاي رهبري وطبقات نخبهء افغانستان ميدانم. به اين موضوع سخت عقيده دارم که اگررهبران افغانستان عزم وارادهء راسخ ودرايت معقولي را بکارميبردند، کشتي ما ازامواج پرخطري که دراثر مشکلات داخلي خودما وازخود خواهي هاي ديگران به ميان آمده بود وهدف آن مضمحل ساختن کشورمابود، سالم بمقصود ميرسيد. ازينروست که زياد تر اعمال وکردارزمامداران ونقش کشورهاي جهان را درفروپاشي حکومت ها درافغانستان به تحليل گرفته ام واين اثررا به شکل عصاره اي ازآثار مؤرخين محترم نگاشتم.

    اين نبشته براي پاسخ گويي به شمه اي ازسوالاتي است که درذهن هرشهروند افغانستان  خطورميکند که چرا درکشورما حکومت ها يکي پي ديگري به سقوط مواجه ميشوند؟ چراهميشه زمامداران ما برما تحميل شده اند؟ چرامانتوانسته ايم مانند مردم ساير دول جهان يک ملت واحد شويم؟ وبدين گونه چراهاي ديگر.

    براي يک زمامداريا رهبر موجوديت سه عنصر يا سه بعد لاينفک (آرمان، دانش وايثار) ضروريست که ازاتحاد منطقي همين ابعاد مثلثي تشکيل ميشود که بنوبهء خود نماي کامل شخصيت يک رهبررا به تمثيل ميگذارد. اما شما درمتن مونوگراف خواهيد دريافت که هيچ زمامدار (بدون استثنا) اين مثلث را نتوانسته اند تکميل نمايند!

    دريغا بعضي ازنويسندگان محترم خواسته اند که بعضي ازافراد مورد نظرخود را به شکلی ازاشکال عيوب ونارسايي شان را کتمان وغازي ، قهرمان و... جلوه دهند ويادرپي نکوهش بعضي ازآنها افراط نموده اند. يک محقق ونگارنده مانند هرانسان ديگرازخود احساس دارد اما اودرتحقيق مسايل نبايد حقايق را طوري تفسيروتعبيرکند که نمايندهء احساسات شخصي اوباشد.

    نميخواهم بگويم، توانسته ام دراين مدت قليل همهء عوامل ودلايل زوال حکومت هارا به تفصيل به تحرير کشيده ام، اما باافتخارميتوانم بگويم که اين نبشته بازتاب دهندهء نظريات وافکارهيچ حزب، سازمان، گروه وفرد نيست وازهيچ کس دفاع نميکند. همانطوريکه هيچ کس را آماج تعرض قرار نميدهد ولي اگر دربارهء خصوصيات فردي بعضي ازچهره هاي مهم مکث صورت گرفته است بخاطرناگزيري است زيراکه باشناخت آنها سوالات زيادي حل ميگردد وپاسخي پيداميشود براي آنکه چرا چنين شد؟

من مسئوليت نوشته ام را به استناد کتُبي که ازآن استفاده نموده ام بعهده دارم وحاضرم ازآن دفاع نمايم، زيراقطعاً توقع ندارم که همهء ذوق وسليقه ها را تأمين نمايد. تصورم اينست بهرپيمانه ايکه مسايل مطرح وعريان گردد به تصادم افکاروعقايد روبروگردد به همان اندازه شمايل حقايق روشنتر، پررنگتر، برجسته تر وگوياترميگردد.

    من به عنوان يک محصلي که تازه الفباي سياست را نميدانم جادارد ازاستاد رهنمايم محترم "پوهنمل محمد ايوب «يوسفزي»" که برعلاوهء چهارسال تحصيلي ام که يک استاد، همکار، رهنما ويک دوست خوبي برايم بوده اند، ازهمکاري هاي اخيرشان درقسمت تتبع ونگارش پايان نامهء تحصيلي ام اظهارسپاس وقدرداني نموده درتمام عرصهء زندگي مؤفقيت هاي مزيدي ازبارگاه ايزد متعال برايشان تمنا کنم.

                                     باحرمت بي پايان

                                   محمدطاهر« رؤف »

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 16:0 | لینک  | 

                  امان الله خان

امان الله خان سومين فرزند اميرحبيب الله خان نواسة امير عبدالرحمان خان ولد اميرمحمدافضل خان ولد امير دوست محمدخان ولد سردارپاينده محمد خان از قبيلة محمد زايي بتاريخ دوم جون 1892 در پغمان تولد شد. مادرش سرورسلطانه دختر لوي نايب شيردل خان ملقب به عليا حضرت بود. سرورسلطانه دومين همسر حبيب الله بود که همه عمرش در تلاش بسط وتوسعه شهرت وقدرت پسرش امان الله سپري شد. گرچه حبيب ا لله وبرادرش اسدالله - پسرمحبوبه ملقب به عليا جناب "خواهر نادر خان " بودند لذا سرور سلطانه ميکوشيد به تعليم وتربية امان الله توجة خاص نمايد تا اواز رقيبانش برتري وتفوق داشته باشد . مادرامان الله ميکوشيد که پسرش در فن سياست مهارت خاص حاصل نموده  با امور نظامي از همه بيشتر آشنا شود.امان الله از کودکي خيلي متجسس وکنجکاو بود وميخواست دربارة اوضاع ماحول وجهان خارج معلومات کافي داشته باشد.

 امان الله سه بار ازدواج نموده است ، آخرين ازدواج او بادختر محمود بيگ طرزي " ثريا " ازهرنقطه نظربرحيا ت سياسي و اجتماعي امان الله تأثير عميق به جا گذشت امان الله ازازدواج هاي اولي خاطرات تلخي داشت وازهيچکدام آنها راضي نبود. اين روز هاي پرماجرای زندگي زناشوهري امان الله برطرزفکرش راجع به وضع زنان اثر گذاشته برنامه هاي اورا راجع به تغييروضع زنان رنگ وشکل داد[1] . امان الله خان درمکتب حربيه درس خواند، به مسايل اردو و امورات نظامي ازنزديک در ازتباط بود، روحية ضد انگليسي داشت واز جالب ترين چهره هاي عصر جديد در افغانستان بود[2].

بعداز کشته شدن امير حبيب الله خان درشکارگاه " گله گوش " لغمان"21 فبروري 1919  امان الله پسر سوم حبيب الله خان که در کابل نايب الحکومه قدرت را به دست گرفته واعلام سلطنت نمود. اومدعيان سلطنت را سرجايشان نشانده وکاکايش نصرالله خان را که در جلال آباد اعلان پادشاهي نموده بود زنداني ساخت وصاحب منصب مؤظف کمپ شاهي را بنام شاه علي رضاي غند مشررا به اين اتهام اعدام کرد.

امان الله بعد از قدرت رسيدن بيک سلسله اصلاحات داخلي دست زد. اعلام استقلال افغانستان از طرف او موجبات جنگ سوم افغان – انگليس " مي 1919" را ببار آورد. انگليس ها که تازه از زدوخورد ها وخونريزي هاي جنگ اول جهاني خسته ودرمانده شده بودند، بادرنظرگرفتن نتيجه دوجنگ قبلي که با افغانها داشتند، ودر هردوشکست خورده بودند کوشيدند تا به مخاصمات پايان داده استقلال افغانستان را بشناسند. بالاخره نظربه معاهدة راولپندي "17 اگست1919" افغانستان استقلال کامل خود را بدست آورد [3].

ولي انگليس ها بعد از مدتي در صدد فروپاشي حکومت اماني برآمده واز طرق مختلف کوشيدند که امان الله خان راکه دشمن سرسخت آنها بود ازسر راه شان دورسازند، وهمينگونه اغتشاشات در داخل از يکسو وعوامل خارجي از سوي ديگرمنجربه سقوط رژيم اماني گرديد که در اين فصل به تفصيل صحبت خواهيم کرد.

امان الله خان به مدت ده سال حکومت نمود بعد از سرنگوني رژيم اش تا پايان زندگي به تبعيد در روم پاييخت ايتاليا بسر ميبرد، درسال 1960 درگذشت . جنازه اش به افغانستان انتقال داده شد که در جوار آرامگاه پدرش در جلا ل آباد بامراسم نظامي بخاک سپرده شد.



.سيد رسول ،نگاهي به عهد سلطنت اماني، چاپ سوم ( پشاور:انتشارات ميوند،1384 ) ،صص1 -  2  . [1]

. نجي الله " قاسمي " رژيم هاي افغانستان طي يک قرن اخير( پشاور : دانش کتابخانه ،1378)، ص 14 .[2]

. دگرجنرال محمد نذير کبير سرا ج ،سدة بيست در افغانستان ،چاپ دوم (پشاور:اتشارات ميوند1384 )، ص 25 .[3]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 15:56 | لینک  | 

علل زوا ل حکومت امان الله خان

امان الله دريک عصر پرماجرا بدنيا آمد ودر محيط پراز غوغا وآشوب تربيت يافت .دراين وقت روح تازه در بين ملل اسلامي دميده بود روح مبارزه وآزاديخواهي امت اسلامي که تخم آن توسط سيد جمال الدين ، محمد عبده وسرسيد احمد بذر شده بود روزبه روز اوج ميگرفت . مسلمانان جهان به نحوي ا زانحا ء درمقابل استعمارغرب وتمدن الحادي بي پاية اروپا اعلان جنگ داده بودند . در همه جا غوغا برپابود و نهضت ها نيرومند وقوي شده ميرفت.کينه وعداوت ديرينه مسيحيت بيش ازبيش درمقابل اسلام تحريک شده بودوقدرت هاي استعماري اروپا هريک بالنوبه براي ا ز پادراوردن اسلام در تلاش بودند. اروپا درک نموده بود درمقابل رويارويي با اسلام به شکست مواجه شدني است ، لذا عده ای از تعليم يافته گان غرب را دربين ملل اسلامي جابجا نمودند تاتوجة مسلمانان رابه تمدن اروپا وپيشرفت هاي مادي آن جلب نموده، روند مبارزه را به نفع خويش مهار نمايند.

مسلمانان پيگيرانه تلاش ميورزيدند تا  زنجير هاي استعمار را در هم شکسته آزادي سياسي وفرهنگي شانرا بدست آورند. عدة بيدار وهوشيار به اين نظربودند که بايد با سرنگوني استعمارسياسي وفرهنگي غرب، اسلام حاکم وزندگي مسلمانان درساية آن تنظيم گردد. هدف نهايي آنها تشکيل حکومت قرآن بود.

اماعدة ديگري ازمسلمانان خواهان مبارزة سياسي بودند به نظر آنها ممالک اسلامي بايد آزادي واستقلال سياسي خويش را بدست آورند ، اما جهت پيشرفت وترقي مادي بايد تمدن غرب تطبيق گردد به آنها راه وروش غرب وتجربيات آنها جهت اصلاح وضع زندگي مادي ارزشمند بود. اين گروه از آزدي خواهان درروند فکرشان ليبرال ودر طرزفکرسياسي شان ملي گرا بودند.اين ملي گراهاي غرب مزاج يک حلقة زنجيري را ازترکيه تا هند بوجود آورده خود را از پيش آهنگان ومشعلداران " آزادي" قلمداد ميکردند.

درعصرامانيه برخوردها ي دو تمدن اسلامي ومسيحيت ازيکطرف ودشمني ها ورقابت هاي استعماري اروپا به آسيا وافريقا سرايت نموده وهريک آنها ميکوشيدند جهان را به تنهايي اداره نمايند تاآنکه به جنگ جهاني خانمانسوز منجر گرديد.

ازهمان بدو امرکه مردم افغانستان بخاطر تأمين استقلال سياسي مملکت وبدست آوردن حقوق حقة مردمان برادروهمجوارکمرهمت بربستند، اختلاف نظربين امان الله ومردم ايجاد شد . گرچه اکثراً کوشيده اندامان الله راغازي وشجاع قلمداد نمايند، اما ازا بتدا جبن وبزدلي اودر جنگ استقلال ونحوة برخورد با انگليس ها ثابت گرديد. ضعف اداره مملکت باعث شد جنگ در جبهات مختلف و اوقات مختلف آغاز وبه صورت نا خردمندانه بر خلاف شرايط عيني که به نفع مردم افغانستان بودپايان يابدجنگ استقلال ومعاهداتي که درنتيجةآن بين افغانستان وهند برتانوي به امضأ رسيد باعث رنجش وآزردگي مردم مجاهد گرديده فاصله دربين ايجاد شد. ايجاد اين جو نتيجه طبيعي نحوة کاررژيم اماني بود که برواقعات بعدي اثرمستقيم داشت .

ميتوان گفت ، استقلال افغانستان نتيجه جهاد مردم اين  سرزمين بود، نه اينکه رژيم اماني با قدرت وتوانايي نظامي اش توانسته باشد دشمن را به زانو درآورده ، استقلال مملکت را بدست آورد، هدف اين جهاد عاليتر از آن بود که امان الله فکرميکرد.  لذا با اينکه حکومت جبون کابل اعلان آتش بس داده بود وحاضرشد با دشمن صلح نمايد ، مردم از جهاد شان دست نکشيده آنرا ادامه دادند تا استعمار را  بکلي نابود سازند . اين خود تفاوت نظرکلي بود بين رژيم ومردم که خواهي نخواهي درطويل المدت  مشکلات ايجاد مينمود.

قبول شرايط ننگين آتش بس ا زطرف امان الله مردم را سخت برآشفت وبعداً معاهدات راولپندي وکابل برغضب شان افزود زيرا قبول اين قرار داد ها ازطرف يک ملت غالب وآماده درسنگر،شرم آوربود ومردم حاضرنبودند آنرا بپزيرند. اين خود عدم کفايت ودرايت سياسي حکومت امان الله را ثابت ساخته همه درک نمودند که اونمي تواند از دستآورد هاي مردم افغانستان دفاع نمايد.

يکي از عوامل عمدة ناخوشنودي مردم اين بود که رژيم کابل براساس معاهداتي که با انگليس امضأ نمود نمي توانست  بامردم مجاهد هندو آنسوي خط ديورند همکاري نمايد . در حاليکه مردم افغانستان بالنوبه نمي توا نست ازاين همدردي وپشتيباني دست بکشد .در آن وقت که خلافت عثماني تجزيه شده بود مسلمانان هند اميدوار بودند سهم گيري قابل ملاحظة امان الله را درمبارزات شان جلب واز انگليس که عامل عمدة تجزية خلافت بود انتقام گيرند اما امان الله با اشتباهات تکتيکي متعدد نتوانست اين نيروي عظيم جهادي را تنظيم وتاسرحد پيروزي سوق دهد.

مسلمانان هند با اميدواری ايکه از امان الله داشتند، کابل را دارالاسلام وامان الله را خليفه خواندند. پادشاه افغانستان هم بخاطر تهديد انگليس از مسلمانان هند دعوت نمود به افغانستان هجرت نمايند. اين اقدام اوکه يک اشتباه محض بود مبارزات مردم هند را ضربه زد.

حکومت کابل با امکانات ضعيف مالي ا ش نتوانست ازمهاجرين دلداري وازآنها بحيث يک سپاه ضد انگليس استفاده بعمل آرد همه آوره وپرآگنده شدند. عده ايرا بالشويک ها با فريب ونيرنگ به تاشکند مکاتبي که به منظور تبليغات تأسيس شده بود برده بعد ازتعليمات لازم به هند گسيل داشتند. همه هرطرف رفته ويک تعدادي هم درافغانستان باقي ماندند. مهاجرت مسلمانان هند به افغانستان وسرگذشت ناگوار آنها انعکاس منفي در هند داده به انگليس ها موقع داد ازاحساس همدردي با  افغان ها کاسته ، آنها را قانع سازند که امان الله نمي تواند مدافع حقوق مسلمانان گردد . اين خود نا انديشي هاي امان الله بود.

گرچه امان الله مارکسيست نبود اما سياست خارجي ايرا که اودرپيش گرفته بود به نفع روسها بود. اوچنين تصورميکرد که روسها درشعار هاي شان صادق وهمانطوريکه ادعا دارند مدافع حقيفي خلق هاي محروم وستمديده خواهند بود. باهمين طرزفکر بودکه دوستي امان الله با روسها مانع همکاري هاي مثمر ومؤثر او با مجاهدين آسياي مرکزي گرديد. اوغافل ازين بود که روسها دوست واقعي مردم افغانستان نبودند بلکه ميخواستند از ان وسيلة فشار درمقابل انگليس ها استفاده نموده منافع شان را تأمين وانگليس ها را وادار نمايندتا رژيم تازه بقدرت رسيدة کمونيستي را به رسميت بشناسد.

امان الله که درپي دوستي روسها بود همکاري توده هاي بزرگ مجاهد را که با استعمار روسي دست به گريبان بودند از دست داد . او به عمق احساسات مردمش پي نميبرد وخطراتي راکه  شکست جهاد ماورالنهر درپي داشت ، درک نمي توانست ، لذا به روس ها موقع داد قوتهاي جهادي را سرکوب وسرزمين هاي غضب شده را جزءامپراتوري خودسازند.

نمي توان امان الله را باني ورهبر يک نهضت ناميد ويا اينکه اورا در زمرة سياستمداربا بصيرت بحسا ب آورد. نهضت ها نمي توانند ا ز دربار آغاز وذريعة درباريان رهبري گردد وهيچ نهضتي نمي تواند از بالا به مردم تطبيق گردد. اين طبقه که از همه مزايا ي زنده گي برخوردارند نمي توانند نمايندة درد ها ورنجهاي مردم شده درمسير حرکت شان با آنها صادق ووفادار بمانند.

اگر امان الله را يک سياستمدار بگويم هم اشتباه است . علاوه برصدها نوا قص اداري اشتبا هات متعددي درسياست خارجي اوباعث شد که افغانستان درسياست بين المللي بي يار وتنها بماند اوکه ميخواست از طرق طفلانه موقف ضد انگليسي اش را حفظ نمايد ، نتوانست دوستي روسها را بدست آورد . به خاطراينکه او توانسته باشد مردم افغانستان را قانع سازد که دولت متبوع اش از داعية مردم بخارا وخيوه پشتيباني مينمايدبه نوعی مانورها وسفربري هاي عسکري غيرمؤثر دست ميزد که باعث سؤظن روسها ميگرديد . اين اقدامات غيرموثر مانع نزديکي ا و با روسهاميگرديد.  باآنکه چند بار ازروسها خواست يک قرار داد نظامي با افغانستان امضأ نمايند اما روسها از قبول آن امتناع ورزيدند.

آشنايي امان الله به امورمملکت داري هم کمتر بود. او که ازيکطرف قصد رويکارکردن برنامه هاي وارداتي را داشت ازطرف ديگرازکميت قواي نظامي کاست عدة کثيري از افراد ورزيده وآبديده را از خدمت نظام عزل نمود که اين خود باعث تضعيف حکومت گرديده درمواقع قيام ، توان مقابله بامردم را نداشت .با اينکه محمود بيگ طرزي با جديت تمام با اين اقدام امان الله مخا لفت کرد کدام سودي نبخشيد اين خود نشان ميدهد اوتا چه حد آيدياليست بوده.

بصورت کل تما م عوامل قيام در خود رژيم نهفته بود وزمينه آنرا مساعد ساخت تا مردم به ستوه آمده انقلاب نما يند وقدرت هاي خارجي  هم  ازاين زمينه استفاده نمودند.

عبدالرحمن که در زمان امان الله سرمنشي  حضور ، ريس بلديه قندهار مدير گمرک بود ودرزمان محمد نادر اعدام شد دريکي از مکاتباتش چنين مي نويسد :

«درخصوص اسباب اين انقلاب هرکس هر چه ميگويد وهر کدام عقيدة خود را صحيح تر مي پندارند. . . والحاصل هرکس هرچه ميگويد صحيح است . اما اصل سبب اساسي انقلاب تنها يک چيز است وآن يک چيز عبارت است از هزار ها نواقص وعيوبي در اصول وادارة ده ساله حکومت گذشته بوده اوضاع حکومت گذشته از ابتدا تا انتها هر روز براي وقوع يک انقلاب مدهش مساعد بود واگرملت بيدار مي بود درهمان شش ماه اول چنين يک حکومت محيل ومتقلب را که نه برقول او اعتبار بود ونه بر فعل او ، نه وضع او ، وضع استبدادي داشت نه مسلک آزادي . . .»

امان الله خان از ابتدا سلطنت خودرا براساس حيله وفريب بنا گذاشت ودردوماه اول همه دانايان ، چه حتي همه مردم هم فهميدن که به الفاظ چيزي ميگويد وعملاً عکس آن حرکت ميکند . مثلا تنخواه فوجي را بيست روپيه گفت ، دوازده روپيه هم نداد. ازيکطرف بخشش باقيات را اعلان کرد واز طرف ديگر با انگليس اعلان حرب در عين حا ل همين محصل ها بود که کوچه به کوچة کابل دنبال اشخاص " باقي ده " ميگشت ومردم را کش و بي آب ميکرد . که در همان ابتدا سلطنت وبعد ها هزارن نفر را از خود رنجاند.چنانچه در همان سه ماه اول در باغ مهمانخانه يک ميرزاي ريش سفيد که شايد سه قران رشوت گرفته بود از ريشش غرغره کرد. ليکن بهمان شب عبدالعزيز خان وزير داخله ذريعة ميرزاي تحصيلي هزار روپيه از يک " باقي ده " رشوت گرفت .

به اين ترتيب نطفه انقلاب در بطن رژيم نهفته بود درشرايط مناسب رشد ونمو نمود. انقلاب ها ي دهدادي مزارشريف، محاربه سلطان محمد درزمينداور قندهار ، قيام مردم خوست ومحاربة عبدالله وعبدالکريم جنگهاي قوم صافي وخوگياني قيام شينواري وبالاخره جنگ بچه سقاء همه منعکس  کنندة احساسات مردم افغانستان ونمونه هاي عدم سازگاري فکري مردم ورژيم بود[1].

 امان الله برخلاف روش حکومت داري پدران واسلاف خود شيوة به ظاهر مردمي وپيشرفته ايرا درپيش گرفت . او با حضور دربرابر انبوه مردم ، سياست آيندة خودرا اعلام داشت وبر استقلال خارجي وآزادي هاي داخلي ، برابري  اجتماعي ورفع مظالم گذشته تاکيد کرد . همين امرموجب شد که در مدت کوتاهي همه ولايات کشور با او اعلام وفاداري کنند ا و در اعلامية حکومتي خويش باتاکيد براستقلال ملي وآزادي اجتماعي گفت:

من عهد بستم که دولت افغانستان بايد مانند ديگر قدرت ها ي مستقل جهان ، در داخل وخارج کشور آزادي کامل داشته واز هر گونه تجاوز وظلم محفوظ ومردم فقط مطيع قانون باشند وبس .

اما ازآنجاکه هنوز ريشه شقاق وتعارض قومي ، نژادي ، مذهبي  وقبيله يي که زاييدة سا ختار سنتي وقبيله اي جامعه بود به حال خود باقي بود. با سپري شدن جنگ استقلال وضد استعماري نيروهاي داخلي با سربازان بريتانيا ، دوباره شگاف هاي تاريخي ، در قالب جنگ هاي داخلي وشورش هاي اقوام وقبايل آغاز گرديد.

ا صلاحات صوري و غير واقع بينانه امان الله که هيچ گونه تغييرات جدي در ساختار قبيله اي حکومت ايجاد نکرد ومظاهر نابرابري وتعصبات قومي قبيله اي هم چنان برهمة ابعاد جامعه وبه ويژه ارکان وعنصر سلطنت سايه افگنده بود ، جنبش هايی را در گوشه وکنار کشور موجب گرديد آنچه دراين مقطع تاريخي اتفاق افتاد ، يکي ديگر از شواهد تاريخي اين فرضيه است که شگا ف هاي قومي وتعارض ها ي نژا دي به علت ساختار قبيله اي قدرت در افغانستان همواره فعال بوده ودرشرايط تضعيف دولت مرکزي يا تقليل سلطة دولتي ، موجبات برخورد هاي خشونت بار قومي را فراهم کرده است .

دراين مقطع نيز که آزادي هاي سياسي ، هر چند درسطح شعار ووعده هاي حکومت وارد جامعه گرديد، زمينه هاي بروز دشمني هاي قومي وشورش هاي قبيله اي در برابر دولت امان الله بوجود آمد. شورش هاي قبايل شرق کشور ، در اعتراض به ناديده گرفتن خود مختاري قديمي آنان ازسوي دولت وجنبش بچه سقاء باحمايت مذهبيان وعلماي فرقه نقشبندي  نمونه هاي از شکاف قومي وتعارض قبيله اي آنزمان است .

مخالفت ها وشورشها عليه حکومت امان الله که داعيه دارتجدد افغانستان بود بامخالفت ها ومشکلات جدي روبروگرديد. اين شورش ها ومخالفت ها در قالب فتاواي شرعي  مولوي هاي اهل سنت و در برخي موارد قيام مردمي بروز يافت. تحليل ومطالعة اين مقطع از دوزاويه مي تواند داراي اهميت باشد : اولاً اين جامعه سنتي ، مانند افغانستان  درپيمودن پله هاي ظاهري تجدد وپيشرفت ، نه تنها مؤفقيتي ندارد ، بلکه چنين تجديدي ممکن است با ايجاد نوعي تعارض ميان ارزش ها وفرهنگ سياسي نارضا يتي وشورش  مردم ودرنهايت سقوط حاکميت سياسي را موجب گردد.  ثانياً سياست تجدد گرايي امير که آزاد سازي مذهبي ، يکي از نمود هاي جدي  وپرطرفدار آن ، دست کم از ديد مذهب غير حنفي بود، بامخالفت ونارضايتي عميق روحانيون سنتي حنفي مذهب وتوده هاي اعوام اهل سنت روبرگرديد و اين امر در وا قع گواهي روشن وزنده از تعارض وشگاف مذهبي درساختار اجتماعي جامعة اافغانستان است[2] .

شورشی که درآن علاوه برافراد قبيله منگل ، بعضي از ساير قبايل سمت جنوبي مثل احمد زايي ، جاجي وسليمان خيل هم شرکت داشتند دراوايل سال "1924 " رخ داده تا اخيرسال مذکور ادامه يافت بنيان گذارمحلي آن ملا عبدالله معروف به ملاي لنگ همکاراو ملا عبدالرشيد بودند که براي تحريک مردم عليه شاه موضوع مذهبي بخصوص قانون جزا را که تازه در محاکم درمحل تطبيق قرارگرفته بود ، بهانه ساخته در حالي که دريک دست قرآن دردست ديگرقانون مذکور را گرفته بودند ازمردم سوال ميکردند که کدام يکي را قبول دارند، طبعاً مردم وابستگي شان را به قرآن مجيد اظهار مي داشتند وآنگاه ملايان مذکور آنان رابه قيام عليه امان الله خان وبرنامة اصلاحات او دعوت مي نمودند .

درمرحلة نخست دولت از در مصالحه پيش آمده عده اي ازروحانيون از جمله فضل عمر مجددي حضرت شوربازار براي مباحثه با ملايان وقناعت دادن شورشيان به خوست فرستاد اما نورالمشايخ که در باطن با شورشيان همراه بود ايشان را در خفا تشويق نمود وچندي بعد بعنوان حج بيت الله از کشور خارج شده در هند برتانوي اقامت گزيد ومخالفت خود را با دولت علني ساخت [3] .

جنگ در 27 سپتمبر "1924 " خاتمه يافت چون شورش قبايل جنوبي به سرپرستي ملا عبداللهءلنگ آغاز شد وبعد از تلفات ومساعي ومصارف کمرشکن منتفي گرديد وشخص شاه حکم به اعدام 56 تن از سرغنه هاي  اشرار به شمول ملا عبداللهءلنگ وملا عبدالرشيد داد.عبدالهادي داوي که وزير تجارت واز مقربان دربار بود عرض کرد بهتر است اين محکومان به اعدام ، محاکمه شده وبه حکم قاضي کشته شوند پادشاه با کمال خشم وغرور گفت: مگرنمي داني که من نواسة امير عبدالرحمن ام !![4].

امان الله يک پادشاه وزمامدار منور اما حاکم تجربه بود ، توسط يکدسته ء محدود افغانها ي ترقي پسند حمايت ميشد . او سعي کرد که تا مردم افغانستان را از خواب گران بيدار سازد از حيطة ارتجاع ومحافظه کاري بيرون کشد ويک را ه بهتر حيات را براي همة شان وانمود سازد .

بادرنظرنداشتن منابع محدود اقتصادي کشور غريبي چون افغانستان تعداد بس محدود اشخاص فني وماهر دقيق ووظيفه شناس آنهم انگشت شمار بود. طبيعي است که اصلاحات پيش از وقت وشروع  شده وبصورت طرح نشده. به شکل اتفاقي هرچه پيش آمد وخوش آمد گفته در معرض تطبيق قرار ميگرفت ، بدون آنکه درست سنجيده شود که به کدام يک از آ ن رجحان وحق اوليت بدهد ، برعلاوة همة اين ناباساماني ها ، امان الله  که ناکام شده به علتي بود که اورا براي ادامه پروژه هاي خود منابع مالي کافي نداشت واومجبور بود تايک پروژه داراي اهميت مساوي  را قربان تطبيق ديگران بکند. مبالغ هنگفت وثروت زياد افغانستان به پروژه  هاي چون توسعة نظام مخابراتي ، سرک سازي ، تمديد لين هاي تيلگراف وتيلفون مصرف شد وبالاخره از همه بيشتر ساختمان شهر جديد پايتخت ، دارالامان مصارف گزافي را ا يجاب ميکرد .

همچنان تعمير ديگر دولتي که به  سوية عالي مانند يک کشور متمول اروپايي ايجاب مصارف زياد را ميکرد اقتصاد ومنابع محدود افغانستان را به ورشکست مواجه ساخت .

نظامنامه منفور هشت نفري که براي جلب عسکري بکار ميرفت سخت مورد نفرت همه از عام تا خاص قرار گرفت که مردم دارنده . مجبور بودند براي خلاصي جان خود از عسکري عوض بخرند ويک پول هنگفتي در اين راه مصرف کنند وبپردازند ومردم نادار وبي نوا نتوانستد از چنگا ل آ ن خود را نجات دهند[5] .

مسئلة " تساوي زنان ومردان برموازات قوانين غرب " بابسا از احکام شرع مخالف بوده باعث تنفر شديد دربين مردم افغانستان گرديده بود مسا يل ميراث ، طلاق و شهادت همه ازموضوعاتي بود که با نظر " تساوي زنان ومردان با معيار سکولاريستي " مغايرت داشت.  لذا غير شرعي تلقي مگرديد[6] .

شورش درولايت مشرقي در 14نوامبر 1928 م "1307ش" عليه رژيم اماني بوقوع پيوست که در حدود سه صد نفرسنگوخيل وعليشير خيل شينواري براه انداخته بودند وپوسته هاي عسکري افغانستان را خلع سلاح کردند، قونسلگري بريتانيا را آتش زدند. پيشواي شورش شينوار محمد علم خان بود که رتبة جنرالي ملکي داشت وشخص دوم محمد افضل خان بود که برأ س قواي جلاآباد در سال 1926م"1305" قرار گرفته بود.

شورشيان اعلاميه را تسويد کردند که شکايت عمده آن را چنين مي توان فهرست کرد:

1- تدوين قوانين او " امان الله " و مغاير وبي احترامي آن با دين وشريعت .

2- ضروت به شواهد وبراهين کتبي ومستند در محکمه " قرار قانون اسلام شواهد بايد شفاهي تقديم شود".

3- طلاق اجباري خانمهاي مامورين دولتي .

4-کوتاه نمودن موهاي زنان ، بي حرمتي به چادر "چادر بي بي " برهنه داشتن بازو وسينه هاي آ ن.

5- برداشتن چادري ونقاب زنان .

6- فرستادن دوشيزه هاي افغان به اروپا.

7- تبديل کردن رخصتي روز جمعه که روزعبادت مردم است به روز پنجشنبه.

8- تقويت رشوه ستاني وتخريبکاري .

9- افتتاح تياتر وسينما ها وجا هاي ديگر براي خوشگذراني .

  10- ازدواج چهار زن که قرآن مجاز دانسته والغاء و محدود کردن آن به يک زن.

اين اعلاميه مطالب بيشتر را احتوا ميکرد چون : درروزجرگة بزرگ وملي امان الله حرف هاي بي ادبانه در باره حضرت محمد"ص" پيغمبر اسلام به حضور جمع بزرگان افغانستان گفته بود بنابرين ، او کافر است واجب القتل ميباشد[7] . يکي از محرکين راکه در شورش شينواري ها نقش ا ساسي را داشت کرنيل لارنس "پيرکرمشاه" بود . لارنس در 1888 در شهر ويلز تولد شده ودر اکسفورد تحصيلات خود را بپايان رسانده بود. وبعداً در د نياي  استخبارات شامل گرديده ودرسال 1909 درسوريه ، مصر، فلسطين، مسافرت نمود ودرآنجا آتش فتنه را شعله ور ساخته ا ست  . موصوف به زبانهاي انگليسي ، فارسي وعربي مي فهميد ودر محلات پشتون نشين زبان پشتو را فرا گرفت .

بعد از استقلال افغانستان لارنس و همفکرانش به شاه امان الله خان پيشنهاد نمودند که در سفراروپا به روسيه نرود ، ولي امان الله خان حرف موصوف را قبول نکرد از اينرو فعاليت موصوف بر ضد امان الله آغازشد . روزنامه« ايزويستياو پراودا» چاپ شوروي وقت ، به تاريخ 29 جنوري سال 1929 فعاليت لارنس را تاييد نموده است .

به تاريخ 25 جنوري سال 1929 امان الله خان از حال مخفي موصوف اطلاع حاصل وامرگرفتاري آنرا صادرنمود . ولي موصوف با نيرنگ خاص خود را مخفي نمود ومفقود شده ، نامبرده دربين مردم شينواري بر ضد شاه امان الله تبليغات نمود وفوتوي ملکه ثريا را به حالت بدي مونتاژ وآنرا پخش کرد. وي که بر ضد ريفورم اماني به سرقدرت افغانستان درلباس پيرو وپيشوا اعزام گرديد وظيفة سرکوبي تمام ترقي خواهان دورة اماني را به عهده داشت . وي تبليغ مينمود که امان الله کافر گرديده است . وقبا يل را عليه امان الله تحريک ميکرد. جواسيس  ديگر چون ارمينوس ، وامبري ، رحمت الله ، ملا عبدالعليم، ملا نورعلي ، ملا نعمت الله ، عماد الدين ، داکتر احمد جان ، که به خاطر اختصار موضوع صرف نظرکرديم . از جمله ملا عبدالعليم ، ملا نور علي ، ملا نعمت الله درسال 1924 دربغاوت ضد ريفورم اماني دست داشتند آنها بعد از دستگيري بجرم خود اعتراف نموده ومحکوم به اعدام گرديدند . جاسوس وامبري ارمينوس هنگري نسب انگليسي در هرات  فعاليت مخفي انجام ميداد.

درکتاب  «دجرگووطن« محترم عطايي مي نويسد لارنس خودرا بنام پيرکرمشاه شهرت داده بود که درمجله "سنا" صفحة 61 ماه ا سد سال 68 نيز همين موضوع تأييد شده است که مردم پاکنهاد قبايل را با پخش پروپاگند هاي دماگوژيک   " عوام فريبانه " خود فريب داده وانمود نمود که شرايط انتقام جويي توسط اين انتقام جو روا نيست آماده شده بود، موصوف يک هنرمؤفق سبوتاژگرانه را بازي نمود[8]. وبدين وسيله توانست وسا يل سقوط دولت اماني را مهيا سازد" درافغانستان بصورت عموم عقيده برآنست که اينگونه تحريکات انگليس يک واقعيتي است که بوقوع پيوسته است [9] .

امان الله خان بعداز مراجعه از سفر ازوپا خواست تا ريفورم هاي جديد را برمردم افغانستا ن تحميل کند. شاه که مشاهدة تمدن اروپا چشمانش را خيره ساخته بود درصدد آن شد  بزرگترين تغييرات را درکمترين مدت درزندگي ملي وارد کند . شکي نيست که در يک جامعة عقب مانده اي چون افغانستان ، موضوع قابل تغييرزياد بود اما شاه از آنجمله چيزها ي را انتخاب کرد که زودتر به چشم ميخورد ، مثل تغييرلباس سنتي مردم به لباس اروپايي ، انتخاب بيرق جديد ، تعليم يکجايي پسران ودختران . . . که از طرف درباريان متملق به وي مشوره داده ميشد باعث تجريد او شد ، ميخواست که رشتة اصلاحات يا تغييرات تازه را که بعضي از آنان مثل تبديل روز رخصتي هفته از جمعه به پنجشنبه وپوشيدن لباس اروپايي بي محتوا وبرخي مانند رفع حجاب وتعليم نسوان سودمند اما وسيلة تطبيق آن مفقود بود ، به قوة نطق وبيان عملي گرداند . ولي به زنان توصيه ميکرد که اگر شوهر انشان مرتکب بي عدالتي شدند آنها را باگلوله بزنند[10]. " اما در عمل قدرت آنرا نداشت که از صدها فقره ازدواج اجباري اطفال که هرروزدرعرض وطول کشور برملاي عام صورت ميگرفت ، از يک فقره جلوگيري کند. "

به ا ساس فرمان شاه روز تعطيل جمعه به روز پنجشنبه درتمام ا دارات کشور عملي گرديد اين همه تحول ، انقلاب ، ترقي تمدن وپيشرفت وآزادي بود. همچو اقدامات مزخرف وطفلانه طبعاً باعث تشديد انزجار مردم نسبت بدولت مي شد تا هنوز هيچ دولتي بنام ريفورم روز تعطيل هفته گي خود را مثلاً ازيکشنبه به سه شنبه تبديل نکرده بود زيرا اين تبديلي فضول بود واين تبديلي به حيا ت جامعه تعلق وتماسي نداشت ونه مانع ترقي وانکشاف کشوري بود [11].

جورج آرني مي نويسد : ". . .مگر کاستي آخرين پادشاه برنامه ريفورم بود  که به پيشگاه سران قبايل آنرا تقديم کرد . خشم آنها زماني بالا آمد که شاه با دريشي ونکتايي سياه ظاهر شد . مذاکرات پنج روز را در برگرفت ، امان الله بيانيه طولاني درمورد عقب ماندگي مزخرفات جاري کشور ارايه کرد وهم فلمي را ازسفر خارجي خود به نمايش گذاشت  (که در آن ثريا با ساق و بازوي عريان وسينة باز وچهرة آرايش شده ديده ميشد) ليندي همفري خانم وزير بريتانيوي" فرانسيس همفري" درکابل که درميان حاضرين نشسته بود بود بعدا ًدرخاطرات خود نوشت:

" لحضهة دراماتيک زماني بودکه امان الله دستانشرابااحساسات گره داد وازمردم تقاضا به عمل آورد تازنان شان را آزاد بگذارند باز به ملکه ثريا اشاره کرده گفت : بهر حال شما خانم مرا خواهيد ديد وخانمش پرده را از روي خود پايين کرد ." يک بي حرمتي تمام عيار بود ، زيرا مؤسسه هاي مذهبي ديگرنمي توانستند تحمل کنند ."[12]

شاه امان الله درسال 1301 ه.ش قانون اساسي ايرا به به تصويب رساند که شاه را مطلق العنان تر از گذشته ساخت ، مطابق ماده ششم پادشاه غيرمسول اعلام گرديد .

درماده 28 آمده که صدراعظم وديگر وزرا تنها پيش پادشاه مسئول است واين موا د پادشاه را که غير مسئول هم        با شد، به طور يک ديکتاتور مطلق العنان قرار ميدهد. زيرااو وزيرانش مسئوليتی بپش مردم ويا مجلس نمايندة مردم ندارند ونه در انتخاب وتعيين مقام ايشان رأي ديگري جزشخص شاه دخيل است .

طرح ، ترتيب وتصويب قوانين هم معلوم نيست وفقط درماده 46 گويد که نظامات دولت از شوراي دولت تدقيق گريده و به مجلس وزرا تقديم ميشود و بعد تصويب مجلس وزرا ومنظوري شاهانه در موقع اجراء ميدارند .

دراين صورت گويا طرح کننده قانون وتصويب کننده وامضأ کنندة آن براي اجراء فقط يک مقام شاهي است وعملاً نيز چنين بود ." خود کوزه گر وخود گل کوزه " است ودر چنين حالت خلط وظا يف قوه تقنيني  واجراييه به عمل ميآيد که خود نقيض روحيه تفکيک سه قوه و حکومت مشروطه است .

در ماده 2 فقط نامي از صدراعظم بوظيفة رياست مي پردازدبرده شده وباز در ماده 28 ميگويد : صدراعظم وديگر وزرا از طرف قرين الشرف پادشاهي انتخاب وتعيين مي شوند درحاليکه مسئوليت تمام وزرا به حضور پادشاه غيرمسئول درماده 31 تصريح گرديده است . درچنين حال شخصيت مسئول در ممکلت وجود ندارد زيرا خود شاه که تعيين کنندة صداعظم وزيران است وتمام اقتدار اجراييه هم پيش او است غيرمسئول است [13].

نقش همفريز اولين سفير انگليس به افغانستان "1922 – 1929 " دربراندازي حکومت اماني شايان ذکراست که ذيلاً به آن اشاره ميکنيم .

عدم توافق انگليس با ا فغانستان ودشمن ها ي شخصي همفريز نسبت به امان الله در تشنج وتيره گي روابط انگلو- افغان اثرمستقيم داشت ، وي که يک صا حب منصب عسکري درمناطق سرحد ي بود راجع به اوضاع ومردم افغانستان معلوما ت کافي داشت ، سخت از امان الله متنفر وکينة شديد نسبت به وي دردل مي پروارنيد.

همفريز يکي از عوامل عمدة تشنج درروابط انگلو افغان بود کينه وعداوت همفريز نسبت به افغان ها ، مخصوصاً     امان الله بي حد وحصر بود وهميش ميکوشيد به نوعي ازانواع مشکلات خلق نموده اورا حقير جلوه دهد. مثلاً همفريز باسفر امان الله به اروپا مخالف بود نمي خواست افغانستان با ساير دول ارتباط دوستانه ونيک داشته باشد . وقتي ديد تلاش هايش به ثمر نرسيد اووسايل سفر امان الله را به اروپا ازطريق هند به ترتيبي آماده نمود که از مقام شان يک پادشاه پايين بود. وقتي   امان الله نسبت به اين پيشآمد انگليس ها اعتراض نمود همفريز اورا " طفل زشت خو" لقب داده يه مقامات انگليس توصيه نمود که اورا سرزنش نمايند.

وقتي که همفريز اطلاع يافت حکومت هند ولندن به تمديد اعمار خط آهن به افغانستان موافقت نمودند، درموضوع مداخله نموده کوشيدحزب مخالف حکومت انگليس را تحريک واز عملي شدن برنامه ممانعت به عمل آورد. همفريزنميخواست امان الله از همکاري هاي اقتصادي وتخنيکي انگليس برخوردارواز آنطريق به افغانستان خدمت نمايد.

وقتيکه امان الله از سفرش به  باز گشت خواست مذاکراتی را که در لندن در بارة کمک هاي انگليس به افغانستان آغاز شده بود دنبال نمايد.همفريز مخالفت نشان داده وباعث عدم انجام مذاکره شد.

وقتي که قشون حبيب الله کلکاني وارد کابل گرديد ، همفريز بدون مشورت حکومت افغانستان به قواي هوايي انگليس امر نمود ورق هاي چاپ شده را که در آن رژ يم اماني مذمت شده بود از طياره برفراز کابل فروريزد.

يکي از بد قسمتي امان الله اين بود که در ايام شورش داخلي افغانستان در لندن حزب محافظه کار برسراقتدار بود .حکومت چمبرلين وزير خارجه اش لارد کرزن که از محافظه کاران کهنه کار واستعمار گران معروف بودند از امان الله خان دل خوش نداشتند. ازاينکه امان الله منافع انگليس ها را در سرحدات وحتي داخل هند تهديد مي نمود مورد تنفر حزب محافظه کار قرار گرفته بود . اما يکماه بعد ازفرار امان الله درماه مي سال 1929 حزب کارگر قدرت را درانگلستان بدست گرفت . اگر امان الله براي يک ماه در افغانستان باقي مي ماند احتمال آن وجود داشت که از طرف حکومت حزب کارگر مورد حمايت قرار گيرد [14].

بالاخره امان الله خان به علت تقليد کورکورانه از غرب بويژه اتاترک وبدون توجه به واقعيت هاي سياسي ، فرهنگي واجتماعي افغانستا ن اصلاحاتي را که اکثراً متناسب با شرايط ونياز هاي کشور نبود به مرحله اجراء گذاشت وازسوي ديگر انگليس ها که دشمن شماره يک ا و بودند بوسيله جواسيس شان به طرق مختلف زمينة سقوط امان الله را فراهم آوردند[15]

اگرما علل سقوط حکومت اماني راجستجو کنيم درپهلوي عواملي که در اين مونوگراف ذکر رفت يک علت اساسي را خواهيم ديد . که در بوجود آوردن آن طبقه رنجبر ومحروم مستقيماً سهمي نداشت ونتايج آن هم با وجود مفيد بودن  براي اين گروه مردم جالب ومشاهد ودر خورلمس ودرک نبود.

کساني که از طبقه متوسط وعالي بورژوازي منور دربوجود آوردن اين حرکت بنابر منافع طبقاتي خود سهم داشتند ودرجامعه افغاني هم اقليت محض بودند ، هنگامي که به نوايي رسيدند ودر نتيجة ، سعي وعمل خود يکي از مراتب بزرگ کشور را فراچنگ آوردند ، آنرا معراج کمال خود دانستند وديگر درفکر مملکت ومردم داري نيفتادند ودر حلقه کوچک حفظ چوکي ومقام ، از مردم دور شدند وميدان عمل را به اکساني گذاشتند ، که گرفتار جلب منافع مادي بيکران براي خود واقوام وبستگان خود از طبقة بالا يا متوسط بوده اند ، که درنتيجه محروميت عامه را بار مياورد.

درحقيقت ساختمان طبقاتي جامعه افغاني مانند سوابق تاريخي تشکيلات طبقاتي ملل اروپا نبوددراينجا هنوز علل انفکا ک وتجرية، طبقات از نظر اقتصادي واجتماعي بوجود نيامده  وبنابرين طبقة، رنجبر باخصايص روحي واقتصادي  خاص که آنها را از طبقات ديگر مجزا سازد وجود نيافته بود ايشان با محروميت تام ، احساس چنين حالتي را نمي کردند وفيوداليزم جباري وقوي متماسک تشکيل نيافته بود .

چون دررژيم اماني نه طبقات استثمار کننده ونه گروه استحصا ل شده ، شعور خاص طبقاتي راداشته اند ، بنابرين هيچ يکي منافع خود را وابسته به رژيم ندانسته و درحالت بي تفاوتي ولاتعلقي بوده اند وفقط مامورين نيمه روشن فکر ، اگر تعلق خاطري بدين رژيم داشته اند وآن هم اقليت محض بيشتر از ده بيست هزار يعني عشرعشيرجامعه نبوده اند[16].

دولت انگليس درداخل افغانستان ودر سرحدات شرقي آن ، فعاليت هاي جديد تخريبي درپيش گرفت ، دراين فعاليت خود به عده اي عناصر ارتجاعي اشر اف وروحاني ودوستان سابقه دار خود درافغانستان استمداد نمود، سپس کارشکني درادارة افغانستان راه خودرا به سرعت بازکرد و حلقه هاي زير زميني جاسوسي متشکل شده ازيک طرف در داخل دستگاه دولت ودر نقش رجال مقتدر افسادوگمراهي به عمل آمد . وازطرف ديگر تبليغ وسيع ودامنه داري درسرتاسرکشور برضد دولت جوان جريان يافت ، اين است که فاجعه اغتشاش وآنهم به دست يک باند کوري به عمل آمد . البته چنين باند " بچه سقاء " دانايي وتوانايي رژيم سابق را نداشت که مانند دولت اماني بتواند که ده سال عمر کند پس عمر کمتر از ده ماه وآنهم پلي ميان دو رژيم  بود وبس[17]



. سيد رسول، همان اثر، صص 2 - 3 .[1]

. سيد عبدالقيوم سجادي ، جامعه شناسي افغانستان ، (قم : انتشارات بوستان کتاب قم 1380)، صص 72 -   112 .[2]

 . مير محمد صديق فرهنگ ، افغانستان در پنج قرن اخير ( تهران :انتشارت عرفان ، 1380 )، ص 548 .[3]

 . عبداحي حبيبي ، جنبش مشروطيت در افغانستان ( قم:انتشارات احساني ، 1372)، ص 226 .  [4]

[5] . لودويک آدمک،روابط خارجي افغانستان در نيمة اول قرن بيست، ترجمه محمد فاضل صاحبزاده( پشاور، انتشارات فضل، 1377 )،صص 123-126.

 . سيد رسول ، همان اثر ،ص 151 .[6]

 . آدمک ،همان اثر،ص 200 .[7]

 . عبدالهادي قريشي ، دست هاي مخفي وسياست ها ي علني ( پشاور: چاپ دانش، 1383 ) ،صص 133  - 136 .[8]

 . آدمک ، همان اثر، ص 221 .[9]

 . فرهنگ ، همان اثر،ص 534 .[10]

 . سيد رسول ، همان اثر، ص 155 .[11]

 . محمد نبي عظيمي ، اردو وسياست درسه دهة اخير افغانستان ( پشاور: مرکز نشارات ميوند، 1377 ) ،ص13 .[12]

  حبيبي ، همان اثر، ص224 .[13]  

 .  سيد رسول ، همان اثر، صص 93 - 94 .[14]

 . محمد قاسم دانش بختياري ، ريشه هاي بحران وراه توسعه بحران وراه  توسعة سياسي درافغانستان(کابل:مؤسسةتانتشاراتي نور،1375)،ص89 .[15]

. حبيبي ، همان اثر ،ص  242 .[16]

[17]    مير صاحب کا روال ، درس هاي تلخ وعبرت انگيز افغانستان، چاپ سوم( پشاور: انتشارت ميوند، 1384) ،ص8 .

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 15:52 | لینک  | 

حبيب الله کلکاني (بچه سقاء)

حبييب الله کلکاني فرزند امين الله درسال 1890 ميلادي در منطقه دکومربوطه اولسوالي ميربچه کوت تولد شده ، زندگي درکلکان شمالي نموده است [1]. پدرش مي خواست که پسرش در مکتب درس بخواند ، اما او مکتب راقبول نکرد (نخواند) با پسران بد و او باش نشست وبرخواست کرده درقمار ودزدي خوگرفت ، برخي از پژوهنده گان درمورد او گفته اندکه او يک فرد بسيار کورمغز بوده وقدرت حافظه نداشت وبه همين خاطر درجريان سه سا ل نتوانست که حتي قاعده بغدادي را بي آموزد، وقتي پدرش بکلي ازآموزش او دلسرد گرديد نامبرده را نزد ملک محسن کلکاني که يکي از خان هاي بزرگ منطقه بود مزدور ساخت. اما پس ازاندک مدتي اين کار رانيز رها کرده با دزدان ورهزنان منطقه همراه گرديد بعد ها در برخي مناطق ديگر افغانستان به دزدي وچپاول پرداخت ، همينکه فهميد حوصله وصبر مردم به تنگ آمد دولت درصدد گرفتاري او برآمده درسال 1926 همراه محمد اعظم خان خاک افغانستان را  رها ودرسرحدات ومناطق پشتونستان وارد شده دربازار قصه خواني همراه  محمد صديق بوت فروش مزدوري ودر سال 1928 همراه يک تن سماوارچي کارميکرد. ميرغلام  محمد غبار مي نويسد " بعد از آنکه در ماواراي خط ديورند به دزدي درپاره چنار متهم ومحکوم به يازده سال حبس گرديد، دفعتاً بطور مرموز رها وبه افغانستان برگشت "

وقتي به افغانستان برگشت (يابرگشتانده شد) در منطقه کوهدامن شمالي همراه بادزدان وياغيان ديگر محلي يکجا وهمراه شده شروع به راهزني ، دزدي ، غارت  وچپاول کرد وبا همان ياران دربرابر دولت مرکز ي ايستاد وبا ارتجاع داخلي برخي روحانيون تنگ نظر واستخبارات انگليس يکجا پلان تصرف کا بل را ساخت.

در اواخرعقرب 1307 خورشيدي (1928 م) راه مناطق شمال قطع ودرماه قوس همين سال (22 قوس ) اداره محلي سراي خواجه را متصرف گرديد.

حبيب الله کلکاني به تاريخ 13 دسمبر 1928 بخاطر حمله بالاي پايتخت به منطقه شمالي کابل آمده وازکوتل خير خانه پيشروي کرده درشهرآ را متوقف گرديد. در13 جنوري1929بودکه امان الله خان خلع خودراازسلطنت اعلان ودر15جنوري 1929 درحاليکه بچه سقاء درده کيپک موضع گرفته وشهر کا بل را تهديد ميکرد ، سردار عنايت الله خان اعلان پادشاهي کرد . اما بتاريخ 17جنوري يعني دو روز پس خلع  وحاکميت به بچه سقاء رسيد.

ساعت پنج عصر 18 جنوري (برابر28 جدي 1308 ه.ش) بچه سقاء به داخل ارگ قدم نهاد ودرگلخانه نشست وبا اين ترتيب يک دورة تاريک افغانستان آغازشد.



 . قريشي ،همان اثر ، ص 99.[1]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 15:45 | لینک  | 

عوامل زوا ل  حکومت  امير حبيب الله " کلکا ني "

درنيمه جنوري سال 1929 م ( 1308 ) امير حبيب الله زمام حکومت رابا يک تشتت  هرج ومرج بدست گرفت انقراض سلطنت شاه امان لله  با استقرار حکومت اغتشاشي بچه سقاء (حبيب الله ) توام بود واين واقعه در افغانستان به حيث يک فاجعه تلقي گرديد، مخصوصاً دربين طبقه روشن فکر وحدت ملي افغانستان بواسطه توليد نفاق عمومي به نامهاي پشتون ، تاجک ، هزاره ، اوزبيک ، سني وشيعه وامثال آن برهم خواهد خورد وبالاخره فضاي ديگروقشر ديگر ايجاد خواهد گرديد که با منافع ومصالح مردم افغانستان ارتباط نداشت وبه سازديگران خواهد رقصيد.

باحاکميت بچة سقاء درتمام افغانستان يک بي ثباتي عمومي " انارشي " پديد آمد ، ترقي تازه راه افتاده به عقب  زده شده وعزت حيا وسرومال مردم در خطر افتاد . دروازه هاي دانش وترقي ، فرهنگ وپيشرفت ، بسته شد ، که حتي نخستين کاري که کرد درکابينه اش به وزارت معارف وعدليه جاي نداد.

پس حکومتي که درآن نه عدل باشد ونه روشني علم "معارف" هرانسان قضاوت خواهد کرد که در آن تا چه اندازه جهل ، ناداني ، تاريکي وديگر سرچشمه هاي فساد جاي دارند. به گفته اعوام خدا بيامرزد کفن کش سابق را( نگارنده )

سردار فيض محمد خان ذکريا ميگويد: " من شخصاً بچه سقاء را ازنقطه نظر اينکه پسر يک نفرسقاء بود انتقاد نمي کنم ( باشد متاع نيکو از هر دکان که باشد) ليکن اعمال بچه سقاء، ظلم وستمگري بچه سقاء وجهالت ووحشت بچه سقاء را ننگ و عار بشريت ميدانم ودر عصر 20 سلطة جهل ووحشت در افغانستان يک حادثه بس ناگوار وانفعال انگيز است "[1]

حبيب الله خواندن ونوشتن را ياد نداشت واز سواد بي بهره بود اما مردم جوانمرد را دوست داشت ، مردم حق ناشناس را ميديد وبه ناموس داري احترام عميق داشت اما هنگام قدرت نه تنها از ستمگري ياران وهمکارانش جلوگيري نکرد بلکه برعکس دست ايشا ن برجان ومال مردم درازتر گرديد ادارة دولتي حبيب الله  کلکاني ترکيبي از بقاياي اداره دوران اماني وگروه ساده لوح عامي وبي سواد مربوط به حبيب الله بود که دردست دو گروپ متفاوت قرار داشت از قبيل سيد حسين وملک محسن وامثال آن همه مثل خودش بي سواد بودند وگروپ ديگري از اقليت با سواد وچيز فهم بدين ترتيب وظايف عمده بخصوص درکابل بين گروپ با سوادوبي سواد تقسيم گرديد. اما گروپ بي سواد که دررأس آن شخص حبيب الله قرار داشت برکليه اصلاحات دورة اماني خط بطلان کشيده عوض آن فرامين را صادر نمودند که ذيلاً قسمتي از آن را به طور نمونه ذکر مي نماييم.

¨          لنگي که طريقة آنحضرت (ص) بود موقوف کرده بود آنرا دوباره رايج سا ختم.

¨          لباس اسلامي را برحال ومشابه لباس کفار رامنع قراردادم.

¨          برآمدن زنان بدون اجازة ولي  ومکتب مستورات راممنوع ساختم .

¨          تراشيدن ريش وبروت را ممنوع ساختم .

¨          مکاتب انگليسي ، فسرانوي (فرانسوي) وجرمني را موقوف ساختم .

¨          حساب، هندسه وانگليسي را رايج ساخته بودن موقوف ساختم .

¨          سال قمري را که به شمسي تبديل ساخته بود موقوف ساختم.

¨          ازامربالمعروف ونهي عن المنکرکه جلوگيري کرده بود مجدداً رايج ساختم.

 

 

  دولت حبيب الله کلکاني ازلحا ظ طرز حکومت از جمله حکومت ها ي سلطنتي مطلقه واستبدادي  به شمار ميرفت، زيرا قدرت دولتي عمدتاً دردست شخص حبيب ورفقاي نادانش که فا قد سواد واز هيچ چيزي اطلاع نداشت متمرکزبود .حبيب الله کلکاني به مجرد گرفتن قدرت دراولين بيانيه ايکه درمحضرعام مردم ايراد نمود ، علاوه برکشيدن خط بطلان براصلاحات دوران اماني تمام قوانين بشمول قانون اساسي دولت را ملغي قرار داد وبدين ترتيب قانوني درکشور وجود نداشت ، بدين ترتيب دولت کلکاني از لحاظ ساختار تشکيلاتي که برمبناي قانون اساسي وساير قوانين مبتني باشد محروم بود.

        دولت کلکاني را ميتوان از جمله حکومت هاي ( موبوکراسي ) بشمار آورد، اينگونه حکومت ها که غالباً زاده بحرانها ، شورشها وبي نظمي ها مي باشد معمولاً براي زمان مؤقت وتصادفي بوجود ميايد[2].

سرداران محمد زايي بصورت منظم دستگير شدند وبيش از شصت نفر آنها درظرف دو روز محبوس گرديدند وچيزي هاي قيمت دار خانه شان به تاراج رفت ، علاوه برآن امر شد تا پولهاي هنگفت ومصارف زيادي که از خزانه دولت براي امور وزارت خود گرفته اند مصارف ومدارک آن را حساب دهند آنها بيک وضع ناگوار ورقت باري قرار داشته اند. بدون استثنا همه آنها را نسبت به اخاذي زياد ومصارف بي جاي گناهکار ومجرم مي پنداشتند وچنان تصورمي شد که آن ها از چنگ حکومت نجات نخواهند يافت. خانه وزير ماليه غارت گرديد وبه او گفته شد تاديه صد پوند روزانه يگانه وسيله براي حيات او ميتواند باشد.

         يکنوع ترس برهمه گان مستولي شده بود که بالاخره قسمت ونصيب آنها وخانه ها ودکان هاي ايشان چه خواهد شد، اواز روز اول با مخالفت هايي روبروشد ، تاجران دکانداران همه بصورت پنهان وترس وهراس اندر شده بودند ونمي تواتنستند دکانداري وتجارت کنند وسويه اقتصادي خود را بلند برند ، بيم وهراس درضمير دلها ي ايشان جا گرفته بود .     بچه سقاء توسط صدور فرمان خود دکانداران را مجبور ساخت تا دکانهاي شان را باز نگهدارند وبه آنها اخطار داده شد که اگرکسي ازفرمان اوسرکشي نمايد مال وامتعة آن ضبط مي شود وحتي دکاکينی که داراي امتعة ناچيزي  براي فروش داشته باشد هم بايد باز باشد . تخلف ا ز فرما ن واجب القتل است .

       همه وهمه رنجيده خاطر بودند واز حکومت سقاء نفرت داشند زيرا کار وروزگار وفرصت تحصيل وتعليم وتربيه را ازدست داده بودند ، وبعضي از آن از اراية حسادت وکينه توزي خود ترس وانديشه نداشتند چنانکه :

يک بچة مکتب در حاليکه بمبي دردست داشت گرفتار شد که گفت عزم قتل بچه سقاء را داشت زيرا، او توسط بستن مکاتب حيات جمِع نوجوانان وپسران افغان را دست خوش فنا ساخته بود. اين بچه وبچه هاي ديگر به اين نقشه قتل شامل بودند بيک صف کشيده شدند وبا هما ن بمب به قتل رسانيده شدند.

اما آنچه ازهمه بيشتر درسقوط حبيب الله مهم وجدي تلقي مي  شد حقيقتي بود که قبايل پشتون سخت با او سرمخالفت داشتند آنهم وقتي که خانواده هاي سدوزايي وبارکزايي  را ازبين برد که آنها زمام حکومت افغانستان را بدست داشتند وجميع دسته هاي اقليت ديگر راتحت تسلط خود در آورده ونمي خواستند تا کشور در تحت اداره يک تاجک در آيد . آنها توسط پيشوايان مذهبي خود تحريک شدند ومردم قبايل به اميد غارتگري  چور وچپاول هرج ومرج وآرزوي برتخت نشاندن يک پشتون را داشتند . شناختن حبيب الله بچه سقاء به حيث پادشاه افغانستان بکلي به نظرايشان کارعجيب ميآمد.

يک صاحب منصب بريتانوي از پشاور چنين اطلاع ميدادکه :

تاج پوشي وبرتخت نشستن بچه سقاء يک صدمه بزرگ برحيثيت قبايل هردوطرف خط ديورند وارد کرد .قبيله مسعود ميگفت که آنها ازهر دسته ديندار ومتعصب پيرودين محمد(ص) پشتيباني خواهند کرد مگر به استثناي حبيب الله ک همه با او مخالفت دارند. . مگرازهر نفر ديگريکه متعلق به خانواده دراني بوده ومتعصب وبا نور ايمان آراسته باشد ازآن به سرومال جان پشتيباني ميکنند . قبايل سمت جنوبي حتي به حبيب الله خا ن هيچ اعتنايي نداشتند واز نادر خان پيوسته حرف ميزدند . در بين قبا يل افريدي ومهمند خبر تخت نشيني حبيب الله باعث طرفداري آنها ازامان الله شده است . . . قبايل شينواري وديگران که متعلق به سمت مشرقي مي باشند نه تنها ازامان الله پشتيباني نمي کنند بلکه ازحبيب الله هم طرفداري نخواهند کر د.

عکس العمل هند هم مخالف حبيب الله بود . مسلمانان وهندوان دربرابر امان الله احساس همدردي ابراز داشتند ودراين امر متفق الراي بودند.

بادرنظرداشت اين حقيقت که حبيب الله با قدرت بود مگر اوهم به قدرامان الله منفوربود.اين هم يک حقيقت مسلم وواضح بود که تلاش براي گرفتن تاج وتخت افغانستان ازهر طرف جريان داشت.اگر چه براي يک مدتي  هيچ زياني به قدرت حبيب الله رخ نداد اوجميع قوه هايي را که برعليه وي فرستاده مي شد شکست داد . معهذاحينکه اين امير تاجک رفع يک دشمن راميکرد دشمن ديگري ازيک گوشه ديگر سرمي کشيد.

پديده هولناک درکابل شک وترديد را  ا وج کما ل آن رساند که بريتانيا درسقوط امان الله وگماشتن حبيب الله برسرير سلطنت افغانستان دست قوي داشت اخبار TheDatscheAllgemeineZeitung  در12 جنوري 1929 تبصره کردکه:" عقيده سرتاسري اقغانستان چنان است که اغتشاش بچه سقاء ازطرف بريتانيا تقويه وپشتبياني ميشد . اين موضوع نه تنها از لحاظ موجوديت لارنس درسرحد افغانستان اشاعه يافته بود بلکه ازتماس گرفتن ومذاکره کردن پيشوايان اغتشاش به سفارت بريتانيا شايع شده بود[3].

برخي ديگر ازپژوهندگان بدين باور اند که بچه سقاء هنگام اقامت در پشاور با استخبارات بريتانيا تماسهاي داشت مثلاً درسال 1926 م با ريس پوليس سرحدي پشاور(پيروان) ديد وبازديد هاي مفصل داشت وبرخي ازپژوهندگان ديگر عقيده دارند که در کوشش هاي نخستين سقاوي ها درساحات فعاليت سقاء نماينده گان انگليس نيز موجود بودند( واين مطلب را عبدالحميد مبارز درکتاب " تحليل واقعات سياسي افغانستان"  تأييد وميگويد: (ظهور حبيب الله معروف به بچه سقاء به تحريک انگليس صورت گرفت. صفحه 35 . وشخصي بچه سقاء همراه نمايندة انگليس (همفريز) تما س ها ي شخصي ميگرفت.[4])چنانچه وقتي که قشون حبيب الله کلکاني وارد کابل گرديد همفريزبدون مشورت حکومت افغانستان به قواي هوايي انگليس امرنمود ورق چاپ شده را که درآن رژيم اماني مذمت شده بود ا ز طياره برفراز کابل فروريزند[5].به ارتباط اين مطلب روزنامة ازوستياچاپ روسيه در 26 فبروري 1929همفريز را مسئول تمام رويداد ها قلمداد نموده نوشت :"زنگي کارش راکرد"دوروزبعد همِن روزنامه حبيب الله رانمايندة انگليس خوانده نوشت  (هد ف نهايي بريتانياي کبير تجزية افغانستان به هند حوزه تخاصم ميباشد که در نتيجة آن نيرو وتوانايي آنها در جنگ داخلي به تحليل گذاشته ، قدرت با هند بريتانوي وامپرياليزم انگليسي را از دست خواهند داد."[6].

دربارة دوره نه ماهة پادشاه امير حبيب الله کلکاني جورج آرمي مي نويسد :". . . بهر حال حبيب الله شرايط پادشاهي رانداشت ، حتي روحانيون به وجد آمده که آمدنش را به کابل خير مقدم گفتند علي الرغم تصميم تقرر دانشمندان مذهبي  درمقامات حکومتي ، بزودي عليه او قرار گرفتند ، زندگي عادي درشهر متوقف گرديد مکاتب بسته شد وافراد بچه سقاء مصروف چپاول وکشتار شدند . کابل واطراف آ ن در حکمراوايي نه ماهه ترور وزوزه ميکشيد! درحاليکه ساير نقاط کشور حکمرايي او را به مثابه يک فرزند تاجک رد کردند."[7]

به هرحال،هر چند بي کفايتي ، سوء مديريت  وآشنا نبودن او با راه رسم حکومت داري ، مهمترين عامل سقوط دولت او محسوب ميگردد ، اما نقش قوميت وشگاف قومي را نيز دراين امر نمي توان ناديده انگاشت .درين باره يکي از صاحب نظران ، تعارض قومي را يکي از عوامل مهم درسقوط رژيم بچه سقاوء به حاکميت رسيدن نادرشاه دانسته وميگويد:

آنچه به موفقعيت نادرشاه کمک کرد ودر به امارت رسيدن وي مؤثر افتاد يکي تاجک بودن حبيب الله (بچه سقاء) بود که قبايل پشتون ازين امر ناراضي بودند وديگري پول واسلحه هاي بود که انگليس دردست او گذارده بود. وي (نادرشاه) سران عشاير را رام کرد ، پولي درمشت آنان داد واسلحه اي در پشت آنان بست وسرانجام ، مقرحبيب الله بچه سقاء را شکست وامارات را بدست آورد[8].

يکي از علل سقوط حبيب الله کلکاني رامحمد صديق فرهنگ در کتاب افغانستان در پنج قرن اخير خود چنين ميشمارد : يک عده اشخاص را به اتهامات وارد يا نا وارد ودر هر حال بدون تحقيق ومحکمه شرعي قانوني اعدام نمود ونخواست يا نتوانست ازستمگري ياران وهمکارانش جلوگيري نمايد ، بلکه برعکس دست ايشان را برجان ومال مردم گشوده ساخت . با دادن القاب خنده آور کرنيل خود مختار به آنان دولتش را درمعرض استهزا وتمسخر عامه که سلا ح مهلکي است قرار داد. اينکه به علت بيسوادي وبي خبري مطلق از رموز مملکت داري لياقت مقامي را که به زور بدست آورده بود نداشت. غلام محمد غبار درين مورد مي نويسد:" شخص حبيب الله طبعاً از اداره يک کشور ني بلکه از اداره حسابي يک قريه هم عاجز بود." (اين ها از عصر وحتي محيط کابل عقب مانده افتاده تر بودند وهر جا سري مي يافتند درصدد بريدن آن مي شدند، تا دريک عرصه  در شده  هيچ سري باقي نماند وآنهم به تنهايي سرفرازند، بس به شمشير وزنجير واعدام تکيه ميکردند).

اين امر همراه با عوامل ديگري که پيش از اين مذکور افتاده موجب آ ن شد که بيشتر مردم در اندک مدت ا ز ا و روگردان شده و به مخالفانش پيوستند و به عمر دولت او پايان دادند[9].

دردوران کوتاه حکومت امير حبيب الله کلکاني کشمکش هاي خونين ميان نيروهاي ارتجاع وترقي اوج گرفت پيشگامان جنبش مشروطيت وروشنفکران ترقي خواه به اتهام هواداري ازشاه امان الله موردشکنجه پيگردوآزار قرارگرفت،تضييقات مقدم بر همه معلمان وکارگزاران معارف افزايش يافت ، مگرنه ترور واختناق نه کشتار خونين وارعاب ، نه سلطة خشن نيروهاي  استعمار تعصب وتحجر هيچ يکي مانع رشد قوانين تکامل تاريخ شده نتوانست . برعکس درفش مبارزة ترقي خواهان وروشنفکران بدست حبيب الله معلم ليسه اماني برافراشته شد وصديق ترين فرزندان مردم به دور اين رهبر قهرمان حلقه زدند سازمان مخفي آزادي خواهان را بنياد نهادند(مراد همان حزب آزاديخواهان است ).

هدف عمده واساسي سازمان آزادي خواهان اتحاد ونيروهاي وطنپرست به خاطر واژ گون سازي حکومت حبيب الله کلکاني وريشه کن سا ختن استبداد وستمگري بود. کار ومبارزه اين سازمان به شيوة مخفي وکاملاً بي سروصدا صورت ميگرفت ، سازمان آزادي خواهان متشکل ازچند کميته ويک کمته مرکزي بود. طرح سازمان به ابتکار حبيب الله معلم ريخته شده بود.

بعداز اينکه وضع مالي سازمان بهبود يافته کميته مرکزي متوجه امور تشکيلات وجلب وجذب اعضاي تازه گرديد، روزتاروز به تعداد اعضاي حزب افزوده ميشد ولي هويت اعضا را صرف ريس حزب ميد ا نست وکميته مرکزي اعضا را بنام هاي مستعار مي شناخت .

قاري دوست محمد که يکي از اعضاي حزب بود به ضبط احوالات امير حبيب الله کلکاني پيوند نزديک داشت ، موضوع ناشناس ماندن اعضاي  جديد وروساي کميته ها ي سه گانه همواره مورد اعتراض او بود. اما حبيب ا لله معلم رئيس حزب پنهانکاري ، احتياط ورعايت دقيق موازين مبارزه مخفي را منطبق به مصالح  حزب ميدانست واو در پاسخ کنجکاوي هاي بي مزة قاري دوست محمد ميگفت که روش مبارزه ما احتياط را ايجاب ميکند، بايد اعضا در پشت پرده فعاليت داشته باشند، چون وظيفة سنگين حزب را آنان به پيش ميبرند ما نمي خواهيم هويت شان فاش شود اگر خداي ناخواست ما گرفتار شويم آنان درامان خواهند ماند.

قاري دوست محمد  برخلاف حلف وفاداري واسرار داري که درآغاز هرجلسه اعضاي کميته بشمول خود قاري دوست محمد ياد ميکردند ازاسرار حزب به ضبط احوالات کلکاني فاش ساخت وحکومت پيش از آغاز قيام مسلحانه اعضاي کميته مرکزي دستگير وتعدادي حبس وتعدادي بشمول خود قاري دوست محمد تيرباران شدند[10] .

حبيب ا لله درکابل استقرار يافت.اميرحبيب الله غازي خادم دين رسول الله خطاب شد.او معيارهاي را وضع کرد تا قدرت خود را استحکام بخشد(ولي برعکس آن شد)  معيار ها قرار ذيل بود:

1.  باقيات سالهاي گذشته يک قلم معاف شد.

2.   اصول اخذ عسکر هشت نفري لغو گرديد.خدمت عسکري اجباري از بين رفت.هرکس که بصورت دواطلبانه عسکرميشد ماهانه بيست وچهار روپيه نقد وچار سر غلگي برايش داده ميشد.

3.   منع ماليات اضافي که زايد از شريعت اسلام بود ملغي قرار داده شد.

4.  ماليات زمين قراريکه کتاب خداوند امرميکرد تعين وتثبيت گرديد.

5.  جميع مکتب هاي که براي پادشاه مخلوع افتتاح شده بود بسته شد.

توسط کم کردن ماليات وبلند بردن معاشات عسکري اين زمامدار جديد راه نوي را براي استحکام قدرت خود دريافت .مگر حبيب الله بزودي به مشکل يافتن چشمه هاي عايداتي برخورد تا آنکه خودرا سراقتدار نگهدارد اومجبور شد تا به وسايل عنعنوي  خلاف شريعت توسل جويد واز دشمنان خود وخانواده هاي آنها ازمردم متمول به خصوص تجارت پيشه گان به زور وتهديد مبالغ هنگفتي بدست آورد[11].

اميرحبيب الله کلکاني از همان آغاز سلطنت بامقاومت برخورد کرد.او ازينکه با حملات شاه امان الله از قندهاروطرفدارانش سپهسالارغلام نبي خان چرخي ازمزارشريف وشجاع الدوله از هرات مواجه بود واز سوي ديگر مجبور بود با نيروهاي والي علي احمد خان درشرق وسپهسالارنادر خان درجنوب بجنگد[12].ازسوي ديگرتعداد کثيرهزاره هاي افغانستان که با حبيب الله مخالف بودند از اهل تشيع بودند ، زيرا دراکثرقسمت ها ي افغانستا ن حبيب الله شايد سعي نموده بود تا پشتيباني اکثريت سنيها را بوسيله تحت فشار قرار دادن اهل تشيع نموده باشد[13].

از سوي ديگر روسها ازنگاه تيوريکي با حبيب الله دشمن بودند . خوف بيشتر روسها اين بود که مبادا حبيب الله بعد از استحکامش باامير سيد عالم پادشاه فراري بخارا و ابرهيم بيگ همدست شده بربخارا حمله نمايد.همچنان روسها امکانيت نزديکي  ودوستي حبيب الله را روي علايق نژادي با تاجک هاي ماورالنهر پيشبيني نموده آنرا خطر جدي براي استعمار شان درآسياي ميانه تلقي مي نمودند ازيکسو انگليس ها به نادرشاه همکاري مي نمودند نه به حبيب الله [14].

حينکه منابع مالي او روبه ضعف وناتواني گذاشت حبيب الله مجبور شد معيارهاي پيشينه ومتروک را در جمع آوري ماليات از سرگيرد. درماه هاي جولاي واگست او قابليت پرداخت معاش عساکر رانداشت . اينگونه مجبوريت ها وناچاريها درافغانستان يک پديدة نو نبود اما ضعف اقتصادي جمع مصارف گزاف نايب الحکومه هاي ولايات باعث تزلزل مزيد رژيم حبيب الله شده که اتباع افغانستان روزبروز بيشتر ازاو ناراحت مي شدند.

عبدالقدير نايب الحکومه قندهار نظام عسکري هشت نفري را ، سرازنوتطبيق کرد وبه آن شکل تعداد زياد قبايل اين ساحه را  آزرده ساخت هيچ چيزي بيشتر از بستن ماليات برحسب گذشته وزمان بيش از سال 1919 درهزيمت وبرهم زدن به شدت حکومت حبيب الله تاثيرنکرد، فقط همين عوامل بيشترازهمه عوامل ديگر درنارحت ساختن مردم وسقوط او دست داشت .

بعضي ا ز حاميان حبيب الله که برعليه امان الله ، با او همکاري وهمراهي کرده بودند اکنون ازاين زمامدارکوهستان برگشته واورا ترک داده بودند. در 14 جون شيرآقا حضرت شوربازار که يکي از حاميان حبيب الله وازعمده ترين رهبران ديني برعليه حکومت امان الله بشمار ميرفت اکنون فتواء داد وفيصله قانوني کرد که حبيب الله مسئول ريختاندن خون هاي    بيگناهان است . بعداز آن او سعي کرد با کمک غلزايي ها را به پشتيباني نادر خان جلب کند.

درولايات مشرقي شينواري ها ومهمندي ها با همديگر باهم در جنگ وجدل بودند، اين مسأله به حبيب الله فرصت  ومجا ل آنرا داد تا جلال آباد را بدست آورد وهاشم خان را شکست دهد واو را مجبوربه فرار به هند سازد. هنوز يک قسمت قواي حبيب الله به جلال آباد بود او دريافت که عساکرش درقندهار توسط قوم اچکزايي محاصره شده  است ، به عجله مردان جنگي را جمع آوري کرده از کابل به قندهار به کمک اردوي خود اعزام داشت ، کابل ازعساکر تخليه شد بنابرين دراوايل اوکتوبر زمانيکه کابل ازحمايت عساکر بدور مانده بود شاه ولي توسط کمک قبايل وزيري از طريق لوگر دراطراف  شهر کابل پديدار شد شاه ولي ارگ را به 13 اکتوبر 1929 ميلادي (1308 ه.ش) گرفت ودو روز بعد نادرشاه به حيث پادشاه  جديد افغانستان سلطنت خودرا اعلان داشت [15].



 . سمسور افغان ،سقاوي دوم، ترجمةدوکتور خليل الله ودادبارش ( اداره دارالنشر افغانستان، 1377 ) صص 6 - 9 .[1]

 . قاسمي ، همان اثر، صص 26 -31 .[2]

. آدمک ،همان اثر،صص 213 -220 .[3]

.افغان ، همان اثر،ص7 .[4]

 . سيد رسول ، همان اثر، ص94 .[5]

 . رسولي ،همان اثر،ص234 .[6]

. عظيمي ، همان اثر،ص19 .[7]

 . سجادي ، همان اثر، ص74 .[8]

. فرهنگ، همان اثر، ص 594 .[9]

.  دستگير پنجشيري ، ظهورو زوال حزب دموکراتيک خلق افغانستان (پشاور: نشرکتابفروشي فضل، 1377 )،صص 86- 89 .[10]

 . آدمک ، همان اثر،صص 224 -225 .[11]

. ظاهر طنين، افغانستان درقرن بيستم(تهران: نشرکتابخانةملي ايران،1384)، صص64 .[12]

 . آدمک، همان اثر، ص 242 .[13]

 . رسولي، همان اثر، صص 231 -234 .[14]

. آدمک ، همان اثر، صص 246 - 248 .[15]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 15:41 | لینک  | 

محمد نادرشاه

محمد نادر شاه پسرسردارمحمد يوسف خان نواسة سردار يحيي خان وکواسه سردار سلطان محمد خان معروف به طلايي ازبراداران وزير فتح خان مربرط قبيله محمد زي دراني است . وي بتاريخ 21 حمل 1262 ه.ش در ديره دون هند بريتانوي متولد وتحصيلات ابتدايي ومتوسطه را همراه با زبانهاي اردو وانگليسي درهمان جا فراگرفته است .

درجريان جنگ دوم افغان وانگليس يحيي خان وذکريا خان پسران سلطان محمد خان طلايي از جانب عما ل بريتانيا به هند تبعيد شدند اما امير عبدالرحمان خان درسال اخير عمرش آنها را به کابل بازطلبيد وپسرش امير حبيب الله خان به ايشان جاه ومقام داد واز جمله پدر وعم محمد نادرشاه را به عنوان مصاحب مشاور وهمنشين خود ساخت .

نادر خان درسال 1282 ه.ش به منصب کندک مشري دربارمنصوب شد، درسال 1284 برتبة غند مشري ارتقاع نمود. درسال 1287 ه.ش نظربه لزوم ديد دربا ر به رتبه جنرالي ترفيع نمود چون درسرکوبي وخموش سازي شورش پکتيا ازخود لياقت نشان داد برايش رتبة نايب سالاري والقاب ونشان سرداري اعطا گرديد.درسال 1290 ه.ش بحيث وزير حربيه (دفاع) مقرر شد بعد از مرگ حبيب الله خان وآغازجنگ استقلال بحيث قومندان جبهة پکتيا اعزام وبعد از آنکه متارکه اعلان واستقلال کشور حاصل گرديد، جهت تنظيم امورات مشرقي توظيف شد درسال 1300 ه.ش برياست تنظيمة قطغن وبدخشان ماموروپس از يکسال به کابل خوا سته شد . درسال 1302 ازوزارت دفاع برطرف گرديد ودرسال 1303 ه.ش به وزا رت مختاري افغانستان درپاريس منصوب گرديد . در30 نوامبر 1926 مطابق 1305 ه.ش از عهدة سفارت استعفا داد ودر شهر نيس فرانسه منزوي بود.

وقتي که امان الله خان ازپادشاهي افغانستان استعفا دادوبعدازسردارعنايت الله  خان حبيب الله شاه (حبيب الله کلکاني)  زمام امور را بدست آورد انتظام کشور برهم خورد ومبارزه گرم قدرت آغاز گرديد.محمد نادر شاه نيز به قصد تاج وتخت افغانستان بتاريخ  4 دلو 1307 ه.ش از شهرنيس حرکت وبتاريخ 19 حوت همين سال داخل افغانستان گرديد تا آنکه پس از هفت ماه به هدف تعين شده نايل آمد[1].



 . امين الله دريح ، افغانستان درقرن بيستم (پشاور: نشر دانش ، 1379 )،ص204 .[1]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 15:1 | لینک  | 

عوامل زوا ل حکومت محمد نادرشاه

محمد نادر وبرادرانش " محمد هاشم وشاه ولي"  در23 فبروري ذريعه کشتي انگليس (قيصرهند) با داشتن ويزاي سياسي به بندر بمبي رسيدند وازطرف فريک مامور اعزامي  هند بريتانوي استقبال گرديدند ودرعين حال از طرف وايسراي هند عنواني محمد نادرشاه به بمبي مخابره گرديد که طي آن ازاينکه اوخود نتوانست ازمهما ني عزيز استقبال نمايد معذرت خواسته شده بود. محمد نادر چند روز دربمبي باقي ماند تا اوراقي را که بايد دربين قبايل پخش شود چاپ ويا با خود حمل نمايد.

محمد نادرازطريق دهلي عازم پشاور شد ودرآنجا با همفريز سفير سابق انگليس در کابل  دوست صميمي  پنج سال قبل خود را ملاقات وعلي احمد خان را ملاقات نمود.

عطا الحق وزير خارجه سقاء به همفريز به پشاور تيلگرام نمود که محمد نادر راذريعة طياره به کابل بفرستيد تابه صفت صدراعظم افغانستان وظيفة وطن دوستي اش راانجام دهد اما تلاش هاي اوجايي رانگرفت. محمد نادر باتصميم قبلي اش مي دانست چه کند اوبا ماکوناکي (R.R.Maconachei) نمايندة سياسي انگليس درکرم ملاقات نموده بعد ازمذکرات مفصل به سمت خوست روان شد. بتاريخ 8 مارچ به خوست رسيد(ماکو ناکي بعد ها اولين سفير انگليس دربار محمد نادر مقررشد[1] .

«نادرکه ازابتدايکی از طرفداران سرسخت انگليس بود به اين دليل که مابا انگليس ها قرارداد هايي داريم  وکدام روية بدی از آنها نديده ايم با جنگ مخالف بود [2] ».

 دولت محمد نادر خان که ازلحاظ شکل يک حکومت اريستوکراتيک بود وقدرت دولتي عمدتاً دردست افراد ازخاندان سلطنتي ازقبيل محمد هاشم خان ، محمد عزيز خا ن ، شاه ولي خان وشاه محمود خان وعده اي ازقبيل فيض محمد خان وزير خارجه علي محمد خان وزيرمعارف وفضل عمرمجددي وزير عدليه قرارداشت"ازينرواين دوره بنام (نظام خانوادگي ) وتمرکزحاکميت خانداني نيزيادشده."نگارنده.

 قانون اساسي مصوب ماه اکتوبر سال 1931 درواقعيت قدرت دولتي وصلاحيت را بين خاندان سلطنتي وقشر روحاني  تقسيم نموده بود، برآزادي قلم ومطبوعات قيودي وضع شده بود وازهمه مهمتر ا ينکه صلاحيت شورا را دروضع قوانين با عدم مخالفت به سياست دولت مقيد ساخته بود اين امر که درماده (65) قانون اسلسي تسجيل گرديده بود درواقعيت امر اعتبار شوراي ملي را به سطح مجلس مشورتي تنزيل داده بود . گرچه قانون اساسي اکتوبر 1931 دولت محمدنادر داراي يک سلسله آزادي هاي معيني بوده است که نمي توان آنرا ناديده گرفت اما تطبيق آن درعمل کاري بود مشکل ودشوار[3].

 محمد نادربتاريخ 23 ميزان درقصر سلامخانه بيانيه را ايراد نمود ودرضمن آن اظهار داشت که به پادشاهي افغانستان دلچسپي نداردوفقط براي نجات وطن وظيفه خودرا  انجام داده است ازاينرو شنوندگان را مخاطب قرارداده گفت که آنها بايد خودشان شخص مورد نظر خود را به مقام پادشاهي برگزينند.اما چنانچه برميايد اين شکسته نفسي واظهارات مبني برعدم علاقمندي اش به پا دشاهي افغانستان محض جنبة نمايشي داشته ازحقيقت بدور بود زيرا اگروي واقعاً تابع آراي مردم مي بود هم آنوقت وهم بعدتر ازآن مي توانست به انتخابات عمومي رجوع نموده وصلاحيت تعيين زعيم ملي را به مردم افغانستان بسپارددر حاليکه چنين نکرد. پس کا نديد مقام پادشاهي ناگفته هويدا بود(فقط انگليس مهره عوض کرده بود وبس)نگارنده. حاضرين تالارنيز ازگوشه يي صدا کردند که شخص بهتر ومناسبترازنادر خان را سراغ ندارند، پس اواين مسئوليت را بپذيرد. اين درحالي بود که اگرکسي ميخواست خلاف اين پيشنهاد چيزي بگويد بايد عواقب  وخيم آنرا مي پذيرفت چنانکه چندتن محدود که درجمله آنها محمد ولي خان وکيل السلطنة امان الله ، شيراحمد خان شوهر همشيرة شاه ورئيس شورا ميرهاشم خان وزيرماليه شامل بودند، چند نظردادند که مناسبتر آنست که فعلاً سپهسلار بحيث وکيل السلطنت شناخته شده وفيصلة موضوع پادشاهي را به لويه جرگه واگذار نمايد. ميرهاشم فرداي آنروز بصورت فجيع کشته شد، شيراحمد خان بيکارماند وديري نگذشت که محمد ولي خان به محکمه کشانده شد وعدة ديگري ازطرفداران امان الله خان تحت فشار قرار گرفته بعضي ازآنها حبس وبرخي اعدام شدند[4] .

 نادر خان براي تثبيت موقعيت وحاکميت خود نخست کابينة مورد اعتمادش را تحت رياست برادرش محمد هاشم بوجود آورد. بافت قبيله اي وخانوادگي دولت ، کاملاً محسوس بود. با توجه به نظام قومي وقبيله ا ي جامعه، شک وترديد همراه باسوءظن به ديگر اقوام وقبايل ، طبيعي به نظرميرسيد. درکابينة مورد نظرنادرخان همه افراد خانواده سردار يحيي خان (جدنادرشاه) مشارکت داشتند؛و نظام جديد باوجود تشکيل کابينه وهيأت ، ماهيت خانوادگي داشت.

 دررويارويي به اعتراض و ها شورش هاي مردمي ، سياست قوم محورانه ادامه داشت ونادرشاه نيز چون اسلاف خود براي سرکوب فعاليت هاي محلي وقومي ، ازنيروي اقوام ديگر استفاده ميکرد. امريکه ريشه هاي تعارض وتخاصم قومي وقبيله اي را عميق ترمي ساخت . نمونه هاي فراواني ازاين شگرد ناشيانه را درمقاطع مختلف دراين دوره مي توان ديد.

 درقيام مردم کوهدامن 1309 (1930ميلادي) به علت رفتار نادرست وخشونت بارماموران دولت نادري درجمع آوري سلاح به جا مانده از حاکم مخلوع(بچه سقاء) صورت گرفت ، سپاه تازه تشکيل شده دولت ازمقابله با قيام کننده گان عاجزماند لذا ازقبايل نواحي جنوبي (پشتون) براي مقابله بامردم کوهدامن کمک گرفته شد ودست ايشان نيز درچپاول مردم بازگذاشته شد.(امتيازي که همواره حاکمان مستبد، به قبايل ضدشورش پرداخت ميکردند).

 دراثراين اعلان عدة زيادي از مردم آن سمت به کابل ريختند وپس ازگرفتن سلاح به کوهدامن سرازيرشده بدنبال مغلوب ساختن شورشيان نه تنها مال ومنال بلکه يک تعداد ازافراد خانواده هاي شان را هم به عنوان غنيمت با خود به سمت جنوبي انتقال دادند.کوهدامن مغلوب شد ؛ اما اين پيشامد خاطرة تلخي از تبعيض وتفرقه افگني دولت در بين مردم مناطق واقوام مختلف در اذهان بجا گذاشت .

 ازسوي ديگر تحويل دادن بچه سقاوء که با تبعيد وامان ازسوي نادرشاه،تسليم شده بود، به قبايل جنوبي ووزيري واعدام وي بدست آنان در عين اين که دولت را ابزار دست قبايل معرفي کرد ، نفاق وبدبيني اقوام را نيزموجب گرديد

  نادرشاه نيز بادر پيش  گرفتن سياست قومي ، روند تعرضات قومي وقبيله اي را تشديد کرد.نادرخان ، بادادن امتيازات به قبايل پشتون، بويژه مردم سمت جنوبي ، به کار بردن ايشان درشورش هاي داخلي بدبيني حقيقي را که در بين اقوام ازجمله پشتون وتاجک موجود شدت بخشيد . . . اما واقعيت اين است که اين امر تنها نمونة بسيار کوچک ازين ناشيانه ء حکام وفرمان روايان پشتون درکشور بوده است ،بويژه زمانيکه اين سياست رادرمورد مردمان هزاره وشيعيان افغانستان ملاحظه کنيم، خواهيم ديد که تراکم وانباشته شدن شگاف هاي قومي ومذهبي شيرازة وحدت ملي را در جامعه ازهم پاشيده وزمينه هاي شکل گيري ملت افغانستان را براي مدت هاي طولاني با مشکل وبحران مواجه ساخته بود.(اين حادثه نا خردمندانه که ازاثر تجويز عمدي نادرشاه سرچشمه مي گرفت يکي ازکارنامه هاي سياه پادشاه وقت برلوح تاريخ کشور است که حتي اساسات وحدت ملي مردم ا فغانستان را در راه استحکام  پايه هاي قدرت سلطنت منحصربه خانواده اش به بازي گرفت ودل ها را جريحه دار ساخت ).

 برنامه تعميم زبان پشتو با امتيازاتي که براي پشتوزبانان درمعارف ومديريت واقتصاد دردنبال داشت ، مثل دادن زمين درمناطق غيرپشتون به ناقلين پشتون وتوزيع موترهاي بارکش به ايشان به شرايط استثنايي وتمرکز پروژه هاي بزرگ آبياري درمناطق شان کشيدگي رادر بين ايشان وساير اقوام که ازاين امتيازات محروم نگاه داشته شدند، گسترش داد و مانع بزرگي را دربرابرهم آميزي فرهنگي واقتصادي ودرنهايت ، دربرابر تشکيل يک ملت واحد ازاقوام مختلف ايجاد کرد.

 پشتوتولنه، کارهاي هم کرد که نبايد ميکرد، ازآنجمله يکي هم اين بود که پشتوتولنه پيشنهاد کرد ودولت هم قبول کرد که لوحه ها واداره هاي رسمي وملي همه پشتو شوند[5]. . .

 اين اظهارات بويژه با توجه به اسکان اجباري پشتون ها درسرزمين هزاره جات مانند ارزگان اجرستان وزابلستان، جنبه هاي خطرناکتري را درتاريخ کشورمان باز گوميکند.ازسوي ديگرهمان گونه که اشاره شد همة امکانات دولتي وصنايع درولايت ومناطق پشتون نشين تجمع يافته وديگرمناطق واقوام ازآن محروم بودند[6].

 (تفرقه اندازوحکومت کن) شعاري است که سياست انگليس را درگذشته وحال تشکيل داده است ، امان الله خان دشمن درجه يک انگليس بود ازميان برداشته شد بجاي آن حبيب الله کلکاني نشانده شد،  ومعياد استفاده کلکاني را هم انگليس خاتمه داد وبه تعقيب آن نادر خان را که دشمن امان الله ودوست وبرادر انگليس بود به قدرت رساند.

 اگرچه حبيب الله خواست با محمد نادر ازدردردوستي پيش آيد وامان الله نيز خواست نادر را بخود نزديک سازد ولي محمد نادر دربازگشت ازفرانسه مدت زيادي در هند ماند وبه هيچ يک همکاري نکرد بلکه چشم اميد برتخت وتاج شاهي دوخته بود که بالاخره به همکاري انگليسها به خوست آمده مشغول جمع آوري لشکر بود تابا حمله برکابل رژيم حبيب الله را سقوط دهد .

 تا ظهور محمد نادر خان انگليس ها حکومت حبيب الله را برسميت مي شناخت وبيطرفي اعلان کرد ونظاره گر مدعيان سلطنت (علي احمد خان درمشرقي ، امان الله درقندهار حبيب الله درکابل واين بار کانديد ديگري ازطرف انگليس محمد نادر خان بود).

 بي طرف انگليس تازماني دوام کرد که ازتعداد مدعيان سلطنت کاسته شد وفقط دورقيب باهم مسابقه داشتند مسلماًگزينة انگليسهااز قبل محمد نادرخان بود تا بتوانند ازطريق به قدرت رسانيدن او درکابل امنيت سرحدي امپراتوري شانرا تأمين نمايند.

 باگرفتن قدرت توسط محمد نادر خان ، محمد هاشم خان صدراعظم گرديد ودر 23 عقرب کابينه محمد هاشم خان تشکيل وپروگرام دولت درافغانستان تحت تطبيق گرفته شد.بدين صورت طرح سياسي يکقرنه دولت انگليس درافغانستان غير قابل اشغال نظامي با اشغال سياسي عملي گرديد. زيرا درسرتاسر مملکت افغانستان هيچ فرد ياخانداني ميسرنبود که حکمراني آنان مانند حکمراني خاندان نادرخان صددرصد با خواسته ها وسياست استعماري دولت انگليس مطابقت نمايد.

 ازابتدا مردم مي دانستند که نادرخان دستپرورده انگليس است ، به ويژه قشر روشنفکر با نظرشک وترديد زيادي بجانب نادرخان مينگريستند. چنانچه درشب آنروزيکه سپه سالار به پادشاهي اعلان شد ،(جمعيت جوانان افغان)جلسه حزبي دايروقضيه تعين حرکت  خويشرا دربرابر دولت جديد طرح نمود.آنهاتاکيدورزيدندکه هرجمعيت يافردي که بادولت جديد کمک و همراهي کند درمعني آنست که شريک جنايت بوده است . وا ضافه نمودندکه :عدم کمک وعدم همراهي بادولت به تنهاي کافي نيست ، زيرا بيطرفي  جمعيت را بيک دسته تماشاچي مبدل ميکند، پس تصويب شود که علاوتاً ضد دولت مبارزه به عمل آيد!

 تاج محمد خان پغماني گفت :(اگر نادر خان را من ازنزديک مي شناسم افغانستان نبايد ازاوانتظار خيري داشته باشد، اوبالاي ملت افغانستان انتقام طلب دارد ، ريشه مرد ومردمي را  ازبيخ  خواهد کشيد وظيفه هر فرد وجمعيت وطن خواه اينست که تا حد توان ضد اين رژيم  تحميلي مبارزه ملي را دوام بدهد )

 فيض محمد خان باروت ساز ازمشاهده مخبران انگليس (الله نوازوشاه جي ) که درپيشاپيش حمله وران جنوبي صحبت نموده ومبارزه  با تسلط اجنبي درزير هرنقابي که باشد وظيفة اولين وآخرين جوان افغان دانست.

 بالاخره مجلس به اکثريت آرا فيصله کرد که مبارزه مخفي ضد دولت جديد به شدت تعقيب گردد ومبارزه علني فعلاً بصورت مؤقتي معطل گذاشته شود تا ديگ اين بحران درافغانستان از  غليان بايستد ، ودستگاه حاکمه جديد بشکل ثابت خودشرا به مردم نشان بدهد .

 براي ديدن چهرة حقيقي دولت ، انتظار بسياري لازم نبود، دولت خود درتطبيق پروگرام خويش عجله نشا ن ميداد، چنانکه درطي يکسال دولت اولين ضربه خود را برفرق جمعيت جوانان افغان فرود آورد.غلام محي الدين خانرا نزديک برج ساعت نظاميان گارد گلوله باران کردند ، تاج محمد خان پغماني را در دهن توپ بستند وآتش کردند. فيض محمد خان باروت سازرانيز دردهن توپ بستند. تمام اين مجازات بدون استنطاق ومحاکمه وارائيه اسناد وشهود وبدون اتهام به جرم معين عملي شده بود.

 ازنظر ماهوي دولت نادري عبارت بود ازيک رژيم فيودالي که اريستوکراسي واوليگارشي ونقاب مذهب تکيه ميکرد. روح سياسي اين کالبد همان دهشت مفرطي بود که ماکياول آنرا پايه فلسفه (استبداد جديد)خوانده بود.اين مطلقيت (ابسلوتيزم) هولناک که معتقد به (فرضية حقوق الهي سلطنت ) بود، ويا وانمود ميکرد که چنين عقيده يي دارد، ديگربه هيچ مبدا ويا مقدساتي پابندي نداشت واخلاق حتي اخلاق سياسي را نيز نمي شناخت .

 پروگرام اساسي اين رژيم عبارت بود از : نگهداشتن ممکلت درحالت عقب ماندگي قرون وسطي، جلوگيري از توسعة معارف ملي ، کشتن روح شهامت ومقاومت ملي دربرابر استبداد داخلي ونفوذ انگليس ، همچنين به غرض تضعيف ملت ، ايجاد نفاقهاي داخلي ازنظرزبان ، مذهب ، نژاد ومنطقه وقبيله سياست روز بود.درتطبيق اين پروگرام ، سياست دولت متکي بود: برترسانيدن وتخويف  ملت بواسطه تعميم جاسوسي ، زنجيروزندان شکنجه واعدام ، فريب وريا ، نمايش وريفورم دروغين وتظاهر به شريعت اسلامي . قوت الظهر تطبيق اين سياست هم اردويي بود که ازطرف خاندان شاه ويک عده افسران خريده شده اداره ميگرديد.

 مبلغين اين سياست يکقطار ملا ها ونويسنده گان جيره خوا ربودند که درخبر وروزنامه وموعظه وخطابه دروغ ميگفتند وزهررا در ملمع قند بخورد مردم ميدادند.ازاين به بعد حکومت افغانستان يک حکومت ميراثي نظامي شده بود که قانون جزايي نداشت ومحکمه ومحاکمه نمي شناخت .

 دولت خاندان نادرشاه براي جلوگيري از اتحاد ملت قضاياي اختلاف زبان ، مذهب ، نژاد ومنطقه را درپيش کشيد ، تحريک نمود آتش زد.از ديگرطرف براي افروختن کينه ورقابت بين مناطق مختلفه کشور ، سياست تبعيض را پيش گرفت وهم دراغتشاشات داخلي در کاپيسا وپروان قطغن وبلخ قصداً پشتوزبانان را برضد دري زبانان وترکي زبانان سوق نموده وبه کشتار وتاراج واداشت . چنانکه دراغتشاش پکتيا دري زبانان هزاره وغيره را برضد پشتو زبانان سوق کرده بود.

 همچنين حکومت نادرشاه درک ميکرد که توسعه وترقي معارف ملي ، دشمن درجه يک حکومت مستبد ووابسته سياست استعماري است پس تخريب آنرا وظيفة نخستين خويش مي پنداشت ، ووقت را درراه ايفاي اين وظيفه شوم ا زدست نمي داد مسئله اقتصاد واحتياج ملت مسئله مهم ديگري بود  که نظرحکومت را جلب مينمود، حکمرانان افغانستان مي دانستند ودر هندوستان عملاً تجربه گرفته بودند که حکمراني دلخواه بالاي توده هاي فقيرآسانتراست تابالاي کتله هاي مرفه وآرام . پس حکومت از راه استبداد اداري ومکيدن خون دهقانان وچوپان ازديگرطرف ، مملکت  را درحالت فقرواحتياج شديد، مشغول وزبون نگه ميداشت.

 البته اين پروگرام جديد الظهور نادرشاه با خواسته هاي سياست دولت انگليس منطبق بود خصوصاً که خاندان نادرشا ه ازايام کودکي به اين عقيده آمده بودند که درتمام روي زمين اعم ازآسيا وافريقا وامريکا وحتي اروپا بدون اراده دولت انگليس تاري نگسلد وبدون مشيتش خاري نخلد. ناشي ازهمين عقيده بود که نادرشاه کلاه گارد شاهي افغانستان را مانند کلاه گارد شاهي انگليستان بساخت ، واسباب تنفر وانزجار روشنفکران افغانستان را فراهم آورد.

 همانگونه که قبلاً تذکريافت قيام مردم کوهدامن به سختي کوبيده شد وهزاران مردم بيگناه کشته شدند وبه عفت شان تجاوزصورت گرفت دختران بشکل  غنايم جنگي برده شد، چون تطبيق اين همه قساوت حکومت در باره مردم شمالي نفرت وانزجار درعموم ايجاد مي نمود ، ملاهاي جيره خواربه کمک دولت برخاستند وبا نشرمواعظه مذهبي ازيکطرف مردم شمالي درنظرها مستحق مجازات وعقوبيت شديد به مثابه (کفار) نمايش دادند، واز طرف ديگر خود مردم شمالي را ميخواستند قانع کنند که اينهمه جور وستم حکومت را نتيجة شئامت عمل خود واز جانب خدا بدانند وبه کتب مقدسة دينيه استناد ميکردند که (اعمالکم عمالکم) مفادش اينکه شدت وملايمت مامورين وکارداران درواقع نتيجة طرز عمل وافعال وحرکات خور رعايا وزيردستان است . . . [7] .

 برخورد ديگر نظامي در زمان نادرشاه عبارت ازقيام مهاجريني برهبري ابراهيم بيگ " لقي" آزادي خواه اوزبيک بود که ازدرياي آموگذشته ودرافغانستان فعاليت ميکرد . درسال 1931 شاه محمود خان· وزير حربيه براي مقابله به ان توظيف گرديد . ابراهيم بيگ" لقي" مغلوب شد ودوباره به شوروي رفت ودر آنجا توسط اردوي شوروي گرفتار واعدام شد.

 شخص شاه بتاريخ 17 عقرب  سال 1312 مطابق 8 نوامبر 1932 درمحفلي که به غرض توزيع شهادت نامه هاي متعلمين ليسه ها درباغ ارگ ترتيب شده بود به ضرب گلولة يک نفرازمتعلمين ليسه نجات بنام عبدالخالق به قتل رسيد. قاتل گرفتار شد ودرهمان روز محمد ظاهر پسر 19 ساله محمد نادرشاه به عنوان شاه جديد برتخت سلطنت افغانستان جلوس کرد.مهمترين اهداف عبدالخالق ويارانش درترور هاي پي هم واز جمله ترور محمد نادرشاه عبارت بوده است از:

Ø          اعلام مخالفت باسياست انگليس ووابستگي به قدرت هاي خارجي ودفاع ازاستقلال .

Ø          مقابله با استبداد وديکتاتوري رژيم نادري ودفاع از حقوق اساسي وآزادي هاي مشروع.

Ø          مبارزه برضد سياست تبعيض قومي وستم ملي وتصميمات خطرناک نادر برضد هزاره[8] .



ظهور مشروطيت وقربانيان استبداد (پشاور:انتشارات ميوند،1379)،ص221 . . سيدمسعودپوهنيار،[1]

 . رسولي، همان اثر، ص4 .[2]

 . قاسمي ، همان  اثر،ص 35 .[3]

. دريح ، هما ن اثر،ص202 .[4]

. طنين ،همان اثر، ص 119 .[5]

 . سجادي ، همان اثر، صص 74 - 77  .[6]

. ميرغلام محمد غبار،افغانستان درمسير تاريخ جلد دوم چاپ چهارم ( پشاور : انتشارات ميوند1381 ) صص 37 - 47  .[7]

· شاه محمود خان درحاليکه خودش مثل برادرش مارشال شاه ولي خان حتي يک کورس فنون نظامي را هم عبورنکرده بود چنانکه دستگاهي برپا کرد که  با سلطنت مرکزي افغانستان فرق نداشت .اين دستگا ه بدون محاکمه ومحکمه زندانهاي جديد الا حداث خان آباد را ازصد ها نفرمرد باگناه وبي گناه ولايات بشمول زنان ومردان مالامال نمود. شکنجه خانه پراز چوب وتازيانه وقين وفانه دايرگرديد کشتارها واعدام هاي دسته جمعي به عمل آمد . تمام مصارف حشري وسپاه دربار بالاي مردم حواله گرديد. . . زنان محبوس درسراي جمشيد خانه مورد تعرض وهتک عصمت محافظين قرارگرفت . . . اما قضيه به اين سادگي ختم نشد وتمرد ابراهيم بيگ لقي سبب سرکوبي مردمان ولايات شمالي وتوليد کينه ونفرت بين ولايات شمالي وجنوبي هندوکش گرديد.شاه محمود خان تمام فعاليت تخريبي خودشرا دراين ولايات بدست قواي حشري پشتو زبانان ولايت پکتيا وبنام " افغان وغيرافغان " انجام داد واين خطرناکترين هسته نفاق وتجزيه ملت بود که د ر صفحات شمالي کشور بدست اوکاشته شد وبعد ها بدست محمد گل خان مهمند آبياري شد.

.عظيمي، همان اثر،صص 21 -23 .[8]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 14:53 | لینک  | 

محمد ظاهر شاه

 محمد ظاهر شاه پسرمحمد نادردرسال 1924 درکابل تولد يافت درکودکي با پدرش درفرانسه بود تحصيلات ابتداييه ومتوسطة خود را درآنجا فراگرفت برادر بزرگش محمد طاهر دردوران حکمراني حبيب الله کلکاني درزندان وفات نموده ويا هم کشته شد.

  محمد ظاهر بعد ازفراگيري امور حربي درآموزشگاه نظامي دروزارتهاي حربيه ومعارف درتحت نظريک نفر افسر نظامي آلماني به مشق وتمرين پرداخت . موصوف هنوز مصروف مشق وتمرين بود که پدرش محمد نادر خان ازطرف يک شاگرد ليسه نجات بنام عبدالخالق (که تفصيل آن دربالا گذشت) کشته شد، درين وقت محمد هاشم هان شخص دوم دستگاه دولت وصدراعظم کشور درولايات شمال مصروف بازديد از حکومت اعلي ميمنه بود ا ما برادرشاه محمود خان وزير دفاع (حربيه)عملاً حاضرصحنه بود به سرعت عمل وبدون فوت وقت درهمان روز مجلس بزرگان وروحانيون با نفوذ منعقد ومحمد ظاهر پسر نزده ساله محمد نادر خان را به عنوان پادشاه جديد اعلان واز همه اولتر خودش به حيث کاکا ووزير دفاع کشوربيعت داد.

اعليحضرت محمد ظاهر پادشاه افغانستان دردهه اول سلطنت بنابرعوامل مختلف شخصي ، ملي وبين الملي ونقش اندکي که به هيچ مي ارزد درامورکشور به عهده داشت تسلط کاکايش محمد هاشم خان به حيث صدراعظم سخت گير ازيک سو، خامي سن ، وضع داخلي وشرايط قبل ازختم جنگ عمومي دوم ازسوي ديگرزمينه هاي تحرک وايفاي نقش لازم را سد ساخته بود اما در دهه دوم سلطنت باختم جنگ جهاني دوم وانکشافات ناشي ازآن محمد ظاهرپادشاه افغانستان با گوشه ساختن محمد هاشم خان ازقدرت وتعين شاه محمود خان به حيث صدراعظم کشور گامهاي نخستين را در راه دموکراسي برداشت وبراي نخستين بار با شکستن طلسم سکوت وخاموشي دوران هاشم خان زنگ دموکراسي را به صدا درآورد گرچه دموکراسي اين دوران نسبت عوامل گوناگون ديري نپاييد اما گامي بود جسورانه وبا اهميت بعد از سقوط دولت اماني اين دوري از تاريخ بنام د موکراسي اول يا دوره هفت شورا ياد ميشود.

 حاکميت وسلطنت محمد ظاهر شاه وعلل زوال حکومت محمد ظاهر شاه را ميتوان در چند دوره که ذيلاً به آن اشاره ميگردد مي توان طبقه بندي نمود:

1 – دوره هاي که محمد هاشم ،که تسلط کامل برکشور داشت وقدرت واقعي در اختيار اوبود.

2- دورة صدارت شاه محمود خان.

3- دورة صدارت محمد داوود خان.

4- صدارتهاي دهة اخيرزمامداري محمدظاهرشاه(داکتر يوسف،محمد هاشم ميوندوال،نوراحمد اعتمادي،داکتر عبدالظاهرو موسي شفيق)

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 14:35 | لینک  | 

عوامل زوا ل صدارت محمد هاشم خان

ظاهرشاه که بعد از قتل پدر به سلطنت رسيد مدتها ي طولاني حيثيت يک سمبول را دارا بود قدرت واقعي را محمد هاشم خان کاکايش به خود اختصاص داده بود وحاضر نبود که آنرا به شخص ديگري بسپارد . محمد هاشم خان که از خود فرزندي نداشت ، درخشونت وبي رحمي ، ترور واختناق ، قساوت وسنگدلي معروف بود وسمبول سلطة زور وارعاب وقدرت مطلقه شمرده ميشد. ضد يت خاص با افکار وعقايد انقلابي ومترقي داشت وبا کينه ودشمني نامحدودي باآزادي خواهان ، مشروطه طلبان وطرفداران دموکراسي وعدالت اجتماعي برخورد ميکرد . زندانها وسياه چال ها ي مخوف ، سرد وعفونتبار وي همواره انباشته ازآزاديخواهان و تحول پسندان بود وانواع شکنجه هاي غير انساني ازکشيدن چشم و ناخن تا کباب کردن انسانها درتيل وروغن را درآستين داشت . نام او موها را بربدن راست ميکرد وصداي او آورنده مرگ ونيستي بود . باگذشت هرروز شکنجه هاي تازه تر وقصابان ومجريان وحشي تر عرض اندام ميکردند وبا فرا رسيدن هر شب آدمها ي معصوم وبي گناه ديگر به پرتگاه عذاب ، شکنجه ومرگ نزديک ميشدند .

 اما محمد هاشم خان مرد با کفايت وبا درايتي بود ، وي مساعي خويش را براي تأمين امنيت عام وتام ، حفظ  مقام ومنافع خانواده ، استحکام وانکشاف اردو ورشد اقتصاد ملي بکار مي بست .اوخويش را بالاتر از قانون مي شمرد ودستگاه عريض وطويلي بنام ضبط احوالات " استخبارات " داشت که از هر جا سر درمياورد وازاحوال همه کس وهمه چيز حتي از فيل مرغ هاي (!) مردم آگاه بود . ا ودربرابراقوام وقبايل روش تبعيض داشت وبه اقليت ها ي هزاره ،اوزبيک ، وغيره با حقارت مينگريست ، به لسان پشتو ارجحيت مي گذاشت وآموزش آنرا اجباري ساخته بود. پول دوست بود . به طوريکه سرمايه اش رامليونها تخمين ميزدندواو را " کفلر" افغانستان مي شمردند.

 اردو درزمان او تابع دستورات واوامر وي بود ولي پادشاه قانوناً بحيث قوماندان اعلي قواي مسلح افغانستان شمرده مي شد وداراي اختيارات وصلاحيت هايی بود، اما، هنوزاردو کاملاً دراختيار پادشاه قرارنداشت زيرا که صدراعظم محمد هاشم خان حتي صلاحيت واختيارات وزير حربيه شاه محمود خان را نيزمحدود نموده وبه تدريج آنرا براي سردار محمد داوود خان که دربرابروي رشد داده مي شد، مي سپرد.

 دراين دوران اکثرافسران عاليرتبه بي سواد بودند وازفنون ومسلک عسکري چيزي نمي دانستند. اما چون همراه با محمد نادر خان درگرفتن تاج وتخت کمک نموده بودند، برتبه هاي اعزازی ازتولي مشري الي نايب سالاري به اساس فرمان شاهي نايل گرديده وتمام امتيازات يک افسربرحال را دارا بودند. اولاد واحفاد اين شخصيت ها دردوران حکمراني محمد ظاهرشاه حتي تازمانة ما از جملة نور چشمي ها بودند وازامتيازات وملاحظات خاص مانند شموليت درليسه ها وپوهنحي هاي عسکري ، بورس ها ي خارج ، شموليت دروزارت خارجه به کدرهاي قوماندانيت اردو ، بخششي ها گرفتن نشان ها ومدالها وغيره رويهمرفته بدون درنظر داشت استحقاق بهرمند ميگرديدند.

 بدعت ديگران بود که اکثراين آقازاده ها به اساس فرمان پادشاهي از خدمت عسکري معاف بودند، بالاي ساير اقوام وملل تحت ستم ، به حيث قوماندانان ، والي وحاکم مقررگرديدند وبه خشونت ، تعصب وحتي نفرت فرمان ميراندند. اين درواقع ستم ملي بود . بهره کشي قوم حاکم از اقوام واقليت هاي محکوم بود، استبداد فاشيستي که محمد نادر آغاز کرده بود وهاشم خان دنباله رو آن بود!

 باوصف آنکه مشروطه خواهان ومخالفين دولت وطرفدان امان الله غازي در اين دوران تارومار شدند وزندانها وسياه چالها ي مخوف هاشمي را پرکردند ، با آنهم اينجا واآنجا شورشهاي رخ ميداد. مثلاً شورش زمين داور قندهار که انگيزةآن تحريک مردم از جانب متنفذين آن ساحات عليه معارف بود . اين شورش توسط اردو وبمباردمان قواي کوچک هوايي کشور خاموش گرديد. برخورد کوچيان سليمان خيل درسالهاي 1316- 1317 که بالاي متون درخوست حمله کرده بودند با کمک قواي هوايي دولت انگليس خاموش گرديده وآنها را مجبور به بازگشت در منازل ومناطق شان ساخت [1].

 درزمان پادشاهي محمد نادر خان مردي بنام محمد گل خان مومند ، تحرکاتي را با هدف اعمال سلطه قومي وزباني آغاز کرد وتلاش هاي بسياري را براي تعميم دادن زبان پشتو (زبان مادري قوم حاکم ) وطرد زبان دري، نه تنها ازدوايردولتي، بلکه ازموسسات وحتي خانه وبازار انجام داد. شاه نيز براي جلوگيري ا ز فعال ترشدن شکاف هاي زباني که تبعاً تعارض ها وتنش هاي قومي را نيزبه همراه داشت (زيرا زبان فارسي دري زبان دو قوم هزاره وتاجک است ) نخست دورا به قندها ر ، که مرکز پشتونها وبستراصلي زبان پشتو است ، روانه ساخت وبه عنوان ريس تنظيميه منصوب کرد تا اقدامات پشتون گرايي اودرآن محدوده محصور گردد وتنش هاي قومي را در ديگر مناطق کشور موجب نگردد.

 اما درسال 1311(1932 م) شاه که عميقاً ازشگاف هاي قومي وزبان تاثير پذيرفته بود وقوم مداري درساختار حکومتي اونهادينه شده بود علي الرغم تصميم قبلي او را با همان عنوان به ولايات شمالي فرستاد و محمد گل خان درآن  جا نظريه برتري قومي وزباني اش رابه اجراء گذاشت . وي مردمان دري زبان وترکي زبان را  وادار ساخت تا مکتوبات دولتي را به زبان پشتو بنويسند وبه مکاتبي که بزبان دري نگاشته شده  بود، ترتيب اثرنمي داد، درکناراين رفتار تعصب آميزدرمورد زبان سياست هاي قوم مدارانه اونيزکه درقالب امتيا زدهي به مردمان پشتون واعمال تبعيض درمورد ديگر اقوام ، نموداربود،مشاهده ميگرديد.

 خانواده هاي پشتون را حتي خارج ازسرحدات افغانستان به تعداد زياد به شمال هندوکش کوچ داده وبادادن زمين وديگرامتيازات اسکان ميکرد ودرماموريت هم به پشتو زبانان ترجيح ميداد. محمد هاشم صدراعظم توسط فرماني دراين زمينه سياست قوم مدارانه حکام محلي وحاکميت مرکزي را تشديد مي نمود.

 براي اجراي فرمان اجباري شدن آموزش ويادگيري زبان پشتو به ويژه براي کارمندان دولتي ودانش آموزان ، تلاش ها بسيار صورت گرفت . اين سياست ، هرچند تحت عنوان تعميم زبان پشتو واهتمام بدان مطرح شد ، اما به گونه اي با گرايش هاي قومي نيز در پيوند بود، تا جايي که براي فارسي زبانان به عنوان يک سياست قوم مدارانه ، پذيرفتني نبود وتعارضات قومي را تشديد ميکرد.

 هم زمان با برنامه تعميم جبري زبان پشتو، اجراآتي هم در زير نظروزيرمعارف ، درجهت تبليغ ايديولوژي ناسيوناليستي نژادي همانند، ايديولوژي حزب نازي درآلمان رويدست گرفته شد وسعي به عمل آمد که تا ريخ افغانستان هم براساس نظريه مذکورتدوين وتدريس شود . . . اما زياني ازهمه بزرگتر ، که ازتطبيق اين برنامه به کشور عايد گرديد، پيدايش بدبيني وبي اعتمادي دربين اقوام مختلف بود که نتيجه حتمي تبعيض وتفريق است . پيش ازآن هم دربين عناصر جداگانه مردم افغانستان بدبيني هايي وجود داشت ، اما اين امر ، بيشتر به اختلاف هاي مذهبي منحصر بود( تعارض ميان گروه هاي مذهبي ) مردمان شيعه وسني ، يکديگررا به نظر خوب نمي ديدند وبه تلقين اشخاص صاحب  غرض ، نسبت هاي نادرست به يکديگر مي دادند ودر بعضي موارد ، برخورد هايي هم بين شان رخ ميداد. . . بدين ترتيب ، محمد نادرشاه بادادن امتيازات به قبايل پشتون تعارضات وبدبيني قومي را درميان مردم افغانستان تشديد نموده بود[2].

 آنگاهي که متعلمين را به امريکا واروپا فرستادند(1316 – 1317)(1938-1937 ) اولاد هاي مردما ن قزلباش وهزاره واولاد هاي مجرمين سياسي ازآن محروم بودند، همچنان شيعه مذهبان ازشمول درفاکولتة حقوق محروم شمرده مي شدند ، آنها دروزارت خارجه بکلي راه نداشتند ودرمسلک عسکري که تعداد جزئيي که پذيرفته ميشدند هيچگاه ازرتبه دگروالي (لوامشري) بالا نمي رفتند.

 لطمة شديد ديگري که برپيکرمعارف حواله گرديد، درسال1318 (1939 م) بود که درسراسر مکاتب افغانستان همه مضامين از زبان دري به زبان پشتو تبديل شد صدمه اين عمل درمناطق دري زبانان تعليم وآموزش بي اندازه فلج گرديد زيرا متعلمين که فارغ ميشدند تقريباً بي سواد بودند. . . [3].

 محمد هاشم خان براي حفظ سلطنت خاندان خود درداخل کشور سياست (تصفيه ) (امحا) را درمورد تمام قوتهاي مبارزملي درپيش گرفت وازديگر طرف درتقويه وجلب کليه قوه هاي ارتجاعي واستثمارگر به حيث رفيق وسهيم سلطنت پرداخت سلطنت با قوه کور نظامي عده اي ازروحانيون طرفدار خود ، عده اي ملاکين ، اشراف کهنه ، عده اي ازتجار عمده ودلال وسرويس جاسوسي ، درجبهة مقابل مردم قرار داشت دولت ازمنبع سياست استعماري خا رجي پشتيباني حاصل ونقشه خودش را درداخل کشور با فشار تدريجي وروز افزوني که برپاية حيل ودسايس سياسي ، ا داري ، اقتصادي  ونقاب مذهبي استواربود تطبيق ميکرد.

 محمد هاشم خا ن درسياست خارجي متوسل به سياست يکجانبه دوستي واتکا با دولت انگليس بود ومعناً تحت ديکته ومشوره ها ي دولت قرارداشت ، به همين علت اجتناب از تحکيم روابط با اتحاد شوروي به عمل آمد وهم به همين علت درقرار داد، آب هيرمند (سال 1938)حق افغانستان به ايران گذاشته شد تا حکومت محمد هاشم خان ازکشمکش هاي خارجي فارغ البال بوده به خاطر جمعي به استعمار داخلي بپردازد.

 درسياست داخلي محمدهاشم خان پاليسي اختناق عمومي را پيشه کرد وخواست افغانستان رابه دوره امير عبدالرحمن قرن نزدهم رجعت دهد ، بنابرآن زندانها را وسعت بخشيد وحتي نقشه اعمار يک محبس بزرگ وعمومي را درجوار موضع پلچرخي شرق کابل دروسعت دهها جريب زمين بشکل يک استحکام جنگي طرح کرد، تا بتواند هزاران نفرافغان (افغانستاني)را درآنجا بگنجاند ، اما فرصت تکميل اين نقشه را نيافت زيرا جنگ دوم جهاني نزديک شد. محمد هاشم خان بغرض تخويف ملت افغانستان علاقه هاي دور افتادة شمال وجنوب افغانستان را به شکل تبعيد گاه هاي سياسي درآورد تا مردم به چشم خويش حالت زار مقهورين حکومت را ببينند وعبرت گيرند.

 تشديد بحران اقتصادي کشور دردوران جنگ عامل عمده  اقدامات اصلاحي دولت بود . در دوران جنگ قيم مواد غذايي قوس صعودي دوامدار را مي پيمود همچنين قلت وصعود قيم اموال صنعتي وا رداتي  خيلي محسوس بود درسال 1946 بود که براي اولين بار درتاريخ کشورگندم توريد گرديد. اين وضع خراب اقتصادي توأم با اختناق سياسي باعث ناراضيتي عميق مردم گرديد ، چنانچه قيامها ي مسلح دهقاني وقبايلي درسالهاي 1945 و1946 نشانه آن بود . ازطرف ديگر قوت روز افزون کشورهاي سوسياليستي وآزادي روزافزون کشورهاي مستعمره با پيروزي جنبش هاي دموکراتيک وآزادي خواهانه درکشور هاي زيادي وتضعيف ممالک استعماري بشمول دولت انگليس باعث ميگرديد تاسياست داخلي وخارجي دولت افغانستان تعديل گردد.

هنوزجنگ دوام داشت که خاندان حکمران افغانستان  طرحهاي نوين براي آينده ميريخت ، ازآنجمله طرحي بود اگر دولت انگليس به تخليه هندوستان مجبور شود وخاندان حکمران درخلاي سياست خارجي وداخلي يکه وتنها بماند چگونه بقاي خودشرا تأمين کند ؟ خصوصاً که از عکس العمل مردم ناراضي افغانستان در مقابل اعمال هفده ساله خود درهراس بود. اين طرح جديد برمبناي تعديل سياست يکجانبه خارجي وقبول سياست سازش ونرمش داخلي با انکشاف نيم بند امور اجتماعي واقتصادي ممکلت قرارداشت .اما خانوادة حکمران ومشاورين خارجي اوبراي تبديل استراتيژي سابق ، تاکتيک تدريجي را پيش بيني کرده بودند تا از شتابزدگي دولت ، مردم به مجبوريت سلطنت درين تحول پي نبرند و اصلاحات تازه را محض عطاياي اختياري وترحم خانوا ده سلطنت بدانند.

 پس براي تأمين اين منظور پيش  ازانکه محمد هاشم خان را  ازصحنه برانند، براي پرکردن خلايي که ازغيبت اودراداره سياست داخلي کشور بشکل ناگهاني پيش آمدني بود ظاهر شاه را ازانزواي سياسي واداري برآورده ، بحيث مرکز قدرت دولت با تظاهرات وتبليغات بسياري درصدر حکومت نشاندند، وحتي بصورت يکقوة فعال مايشا  به مردم نشاندادند ، تا جاييکه استعفاي محمد هاشم خان از صدارت افغانستان (سال 1946) فقط به قوت وادارة شخص شاه وعلي الرغم آرزوي محمد هاشم خان به مردم وانمودکردند. همچنين تعين شاه محمود خان را به صدارت ، وروش جديد نرم وگرم اورا دراداره حکومت ، ناشي ازاراده شخصي شاه معرفي کردند. البته شاه محمود خان نيزماسکي از (عطوفت ومحبت ) نسبت به مردم افغانستان ، برچهره کشيده وديگرآن سلاخ قديم، کشتار هاي دسته جمعي را فراموش کرده بود!ازاين به بعد وسايل تبليغاتي داخلي وخارجي اتصالاً توسط مطبوعات و راديوپروپاگند مشغول (تمثيل قهرماني ظاهرشاه) ميگرديد[4]. درحکومت محمد هاشم خان زبان وقلم دربند بود. نشرات آزاد وجود نداشت.بحث وتبصره سياسي ممنوع قرار داده شده بود. هيچ انسان سرشناس بدون اجازة شخص صدراعظم بخارج سفرکرده نمي توانست ودرجنگ دوم جهاني سفردرداخل مملکت نيزبه اجازة مقامات عاليه مربوط بود[5]. شاه محمود خان کوچکترين پسر سرداريوسف خان درسال 1886 ميلادي درديره دون تولد شده درسنه 1955 با خانواده اش به کا بل آمد ودردربار اميرحبيب الله خان مانند سايربرادرانش صاحب رتبه وعنوان شد ... در دوره شاهي محمد نادرشاه وصدارت محمد هاشم دربين برادران وظيفه حفظ امنيت وسرکوبي مخالفان را به عهده داشت واين کار را با شدت وقصاوتي که حتي براي حفاظت پادشاهي هم بي لزوم بود انجام داد[6].



 . عظيمي ،همان ، ص 2-30 .[1]

2 .  سجادي، همان اثر، صص 78 – 80 .

1. پوهنيار، همان اثر، ص 188 .

. غبار ،همان اثر، صص 178 -211 .[4]

 .سراج ،همان اثر، ص 31 .[5]

.فرهنگ،همان اثر،ص 672 .[6]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 14:21 | لینک  | 

عوامل زوا ل صدارت شاه محمود خان

( 1946 - 1953 )

 بعدازاستعفاي محمد هاشم خان ، چهره ديگري ازخاندان شاهي (شاه محمود خان برادرهاشم خان) که به ملايمت ومردم داري معروف بود (شايد نزد اقرباو نزديکانش.نگارنده)، وظيفه صدراعظمي را بدست گرفت . درشروع کار پيش آمد خوبي بامردم نمود. درسه سال اول حکومتش شهرت خوبي بدست آورد ولقب " پدردموکراسي " دربين عوام بدست آورد، شاه محمود خان از آزادي که به مردم داده بود بزودي پشيمان شده وگليم آنرا جمع کرد . دوباره به قيد وبند وزندان مرا جعه کرده وعده ايرا که درانتخابات شوراي بلديه بي نظمي براه اندخته بودند، زنداني ساخت وجرايدي را که دراثر استنشاق هواي آزاد وتوشيح قانون مطبوعات مانند سمارق اززمين روييده بودند، يک – يک توقيف نمود·.

 درنتيجه اين بگير وببند ها وجهه ملي را کمايي کرده بود خد شه دارساخت ونظم اداره نيزبرهم خورد.درتاريخ 15 اگست سال 1947 هندوستان به آزادي اش دست يافت وبه دو پارچه(هندوستان وپاکستان) تقسيم شد. دراين تقسيمات سرنوشت پشتون ها وبلوچ هاي مسکون درسرحدات شمال غربي هندوستان که يک وقت جزءای ازخاک افغانستان بود لاينحل باقي ماند، با پاکستان ا ختلاف پيدا کرد، درماه سپتمبر که پاکستان خواهش شموليت برملل متحد را مي نمايد نماينده افغانستان به آن مخالفت مي ورزد واوضاع بيشتر بحراني ميگردد. به مرورزمان دشمني علني دربين دوکشور همجوار به جايي ميکشد که هردو به تقويه نظامي رجوع نموده وآماده تصادم مسلحانه ميگردند. . . افغانستان که با پاکستان دعواي پشتونستان را پيش مي برد مانند ديگرکشورهاي جهان سوم درپي بدست آوردن اسلحه شد نخست به امريکا توسل وجواب رد شنيد[1] .

 وقتي شاه محمود درسال 1948 بحيث صدراعظم افغانستان اولين بار به ايالات متحده امريکا سفررسمي انجام داد درملاقات با "جورج مارشال"  George Marshal   وزير خارجه امريکا موضوع دريافت اسلحه ومناسبات نظامي را با امريکا مطرح کرد گفتگو درين مورد ميان آنها جالب بود: " مارشال ازدرخواست شاه محمود متعجب گرديده وپرسيد که دشمن کيست ؟ شاه محمود جواب داد " روسها " آنگاه مارشال براين مفکوره که ممکن افغانها بتوانند با قدرت نظامي  شوروي مقابله کنند خندة تمسخر آميزسرداد. . .پاسخ يک مقام ديگرامريکايي براي سردار محمد نعيم سفير افغانستان درامريکا درمورد تقاضاي مشابه ازخندة تمسخرآميزجورج مارشال هم تمسخرآميزتربود. .... سردترين رابطه ايالات متحده امريکا با افغانستان اززمان برقراري روابط سياسي ميان دوکشور به بعد تا پايان سلطنت محمد ظاهر شاه درعرصه ارتباط نظامي بود. امريکا دراين دوران هيچگاه به تمايل وتقاضاي دولت ودولتمردان افغانستان مبني برتأمين همکاري نظامي ودريافت اسلحه ووسايل حربي پاسخ مثبت ارايه نکرد. روابط سرد منجمد درعرصه نظامي ميان افغانستان وايالات متحده امريکا از موضوع خط ديورند يا قضيه پشتونستان درارتباط با پاکستان ريشه ميگرفت [2].

شاه محمود خان ازمبلغ بيست مليون دالر امريکايي که ازبابت فروش پوست قره قل افغانستان درامريکا ذخيره شده بود خواست مبلغ 17 ميليون آنرا به خاطر پروژه هلمند به مصرف برساند ولي فعاليت بي نتيجه کمپني موريسن امريکاي باتذوير و اسراف آن ازيکطرف وبي کفايتي وفقدان يک سيستم حسابي حکومت ازديگر طرف مردم افغانستان را متوجه نالايقي حکومت  وعاقبت نفوذ اقتصادي دولت امريکا ( که ازبابت قرضه بيست ويک مليون دالربا ربح 3.5 فيصد براي مدت پانزده سال داده بود ) درافغانستان نمود. ازصداي اعتراض مردم پرازيأس واستکراه درمقابل هردو بلند شد. ازهمه بيشتراين صداي عمومي درتالاردوره هفتم افغانستان منعکس گرديد. . .البته سلطنت که حکومت را هم دردست داشت ، قادر به تحمل اينهمه نبود پس بالاي شورا وفيصله هايش پاشنه موزه نظامي نهاد.

 درهرحال مساعي حکومت شاه محمود خان دراموراقتصادي اعم اززراعت وصناعت وغيره ناچيزوعمدتاً ناکام بود . برعکس ادعايش نه استيشن هاي انرژي کافي ونه فابريکه ها ي نساجي وغذايي بوجود آمد ونه اصلاح ارضي عملي شد ، وضع زراعت وصنعتي بحال ابترقديم باقي ماند، ودهقان وپيشه وربسوي بي زميني شدن وورشکستگي روان گرديد ، برتعداد بيکاران شهروده افزوده ميشد ، تجارت پرسود وارداتي مصنوعات خارجي ، بازار احتکار وسودخواري وقاچقبري را کماکان گرم نگهداشت ، وآتش رشوت واختلاس  شعله ورتر گرديد[3].

 دردوره صدارت شاه محمود خان نيز شواهد ونمودهاي فراواني ازسياست قوم محورانه وتبعيض قومي مشاهد مي شد که تاثيرچشمگيري برحيات سياسي جامعه داشته است اولين اقدام شاه محمود پس از تصدي مقام صدارت برپاي لويه جرگه (مجلس ملي افغانستان ) بود تا موضوع پشتونستان وخريداري اسلحه ازخارج را بررسي کند . گزينش اعضاي لويه حرگه که درواقع بايد ازنماينده گان مردم وولايات باشد ، خود نقش تاثير پديدة قوميت در مسايل سياسي وشکلگيري نيروها را به نمايش مي گذاشت؛ زيرا اعضاي آن ، عمدتاً ازنماينده  گان قوم حاکم وقبايل پشتون بودند. جريان مذکرات اين مجلس نيزدربحث ما جايز اهميت است :

 درجريان مذکرات مجلس ، محمدگل خان (مردي که داراي گرايش شديد قومي و تعقيب کننده سياست بربري زباني وقومي بود ) که رياست لويه جرگه را به عهده داشت ، برعبدالحميد خان وزير معارف به عنوان اينکه پشتونمي داند اعتراض نمود ويک بارديگرمسأله زبان راباادعاي برتري يک زبان برسا يرزبانها مطرح ساخته واحساس تبعيض وتفرقه را تحريک کرد . در نتيجه اين اقدام ، حکومت عبدالمجيد خان را ازکابينه اخراج نموده وبه عنوان سفيربه جاپان فرستاد وبه جاي او علي احمد پوپل (يکي ازشخصيت هاي پشتون ) دروزارت معارف قرارداد[4].

 مردم روزبه روز ازشاه محمود خان متنفرميگرديدند تا بالاخره درسدد ترور صدراعظم با عضاي کابينه اش برآمدند تا خود قدرت را بدست گيرند ولي واقعه يک روزقبل ازموعد معينه خنثي شد ومسئولين بزندان رفتند. يک سال بعد جنجال هاي در انتخابات وکلاي شورا پيدا شد ، زيرا حکومت ميکوشيد که اشخاص مورد نظر خود را به شورا بياورد. نارضايتي بجاي رسيد که طلاب مکاتب ودانشگاه مظاهره کردند وحکومت مجبوربه مداخله شد. عده ای ازاشخاص به شمول ميرغلام محمد غباروعبدالرحمان محمودي که هردوکانديد وکالت ازکابل بودند زنداني شدند . محمد داوود خان که د رکابينه اين زما ن سمت وزارت دفاع وسرپرست وزارت داخله ، رياست مستقل قبايل ومخابرات را داشت ، به اثراختلاف جزيي که با صدراعظم پيدا کرد ازاين عهده برطرف وبه حيث سفير کبير افغانستان به پاريس انتقال يافت (1948) يکسال بعد دوباره به وطن برگشت وبراي مدت سه سال آينده خانه نشين شد.

 شاه که رشته کار ها را ازهم گسسته ديد، به فکر آن افتيد که عموي سالخورده را که دموکراسي اش چنگي به دلها نزده بود برکنار نموده وعموزاده جوان وبا انرژي  را به جايش بنشاند. وبدون اطلاع قبلي به شاه محمود خان خبر استعفا يش را در راديو اعلان شد. ولي شاه محمود فرداي آنروز درتالار پذيراي منزلش که مردم براي اظهار دلجويي مي آمدند با آواز بلند اظها ر داشت که "من استعفي نکرده ام موقوف شده ام "[5].

 آزمون دموکراسي با شکست روبروشده بود. ترسي ازگسترش مخالفتها ، دربار به تجديد نظر درمورد مرزهاي آزادي هاي سياسي فراميخواند. محمد عزيز نعيم ، علت اين شکست را نبود پايه هاي اقتصادي – اجتماعي درجهت حرکت بسوي دموکراسي مي داند:

 اين دموکراسي يک دموکراسي بسيارمعصوم (آسيب پذير) بود. ويک دموکراسي تادرپشت سرش ا صلاحات اقتصادي واجتماعي نباشد نمي تواند پا برجا بماند وهمين استقراريکه آمدتصور   شد که زمينه را براي دموکراسي مساعد کرده اما درحقيقت اين دموکراسي بدون يک رهبري درست وبدون يک طرح مرتب به پيش رفت که ازآن هرگروه به نفع خود استفاده کرد وشرايط عمدة يک دموکراسي که محاوره بين حکومت کننده وحکومت شونده باشد، موجود نبود[6].



ازينکه اين دو برادر (محمد هاشم وشاه محمود) درزمان مختلف ودرشرايط مختلف به صدارت افغانستان تکيه داده بودند به مشکل مي توان برتري يکي را برديگري ثا بت نمود. اين مطلب را دوکتور حسن شرق درکتاب (کرباس پوشهاي  برهنه پا) خود درصفحه44 بيان بيان نمود است .

 . سراج،همان اثر ، ص 37 .[1]

. محمد اکرام انديشمند، امريکا درافغانستان ( پشاور : انتشارات ميوند، 1384 )،صص64-65 . 2

 . غبار،  همان اثر، صص 222-224 .2

 . سجادي ، همان اثر، ص 81 .[4]

.سراج ، همان اثر، ص 38 .[5]

 - طنين ،همان اثر، ص 91 .[6]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 14:17 | لینک  | 

عوامل زوا ل صدارت محمد داوود خان

( 1953- 1967)

 بعدازاستعفي ويا درست گفته شود، بعد از برکناري شاه محمود خان که دراثريک توطئه خانوادگي صورت گرفت ، شاه بتاريخ 6 سپتامبر 1953 محمد داوود خان ( پسرکاکا وشوهر خواهر خودرا ) مامور تشکيل کابينه ساخت . محمد داوود خان تقويه اردو وبالوسيله ادعاي ارضي مربوط پشتون ها وبلوچ ها (پشتونستان) واقتصادي رهبري شده را درصدر پلان کارش قرارداد.او عبدالملک عبدالرحيم زي را ازرياست لوازم اردو بحيث وزير ماليه مقرر نموده وبه طرح وتدوين پلان پنجساله اول اقتصادي موُظف ساخت . اين پلان طرح شد ، اما تطبيق آن به سرمايه بزرگي نيازداشت که افغانستان فقيرتوان براورده ساختن آنرا نداشت . ازآنروحکومت به فکر استعانت ازامريکا افتاد ودرسال 1954 که ريچارد نکسن معاون ريس جمهور امريکا ازافغانستان ديدن ميکرد، تقاضاي خودرا مبني برمعاونت اقتصادي ونظامي به او پيش نمود. حکومت افغانستان که درموضوع پشتونستان با پاکستان متحد امريکا درحال منازعه بود وازداخل شدن به پکت سنتوهم شانه خالي کرده بود ، طبعاً امريکا حاضر نشد که به حکومت محمد داوود خان ياري رساند نکسن بعد ازعودت به امريکا گزارش خرابي درباره افغانستان به حکومت وکانگرس امريکا دادکه درفرجام حکومت امريکا حاضرنشد تابه افغانستان کمک نظامي بنمايد، اما کمک اقتصادي وبشري امريکا ادامه داشت که درسال 1955 به 533 مليون دالر بالغ ميشد. ازسوي ديگر محمد داوود خان مسئله پشتونستان را هدف اساسي درزندگي اش قرارداد وبراي تحقق آن به تقويه اردواصرار مي ورزيد و ميگفت"هرکي ازداعيه پشتونستان طرفدراري  نمي کند خاين به وطن است."

 محمد داوود خان براي اينکه مسئله پشتونستان را يک شکل ادعاي ملي بدهد وبراي بدست آوردن کمک هاي اقتصادي ونظامي دست باز واختيار تام داشته باشد . درماه نوامبر 1955 لويه جرگه انتصابي را درکابل داير نمود وصلاحيت حاصل کرد تا داعيه پشتونستان را دوام داده وسلاح ومعاونت هاي نظامي هم ازهرجا که ميسرگردد بدست آورد . يک ماه بعد بوگانين وخروشچف دربازگشت ازسفرهند وبرما به دعوت حکومت به کابل آمدند ودرمذاکراتي که دوروز را دربرگرفت هرنوع کمک اقتصادي ونظامي را به افغانستان وعده داده وازادعاي پشتونستان پشتيباني کردند . آنها علي العجال يکصد مليون دالر ياري اقتصادي و ده عراده بس شهري را به بلديه کابل وعده دادند وخروشچف گفت:" ما به اينجا براي توسعة صلح آمده ايم اگر جنگي درگيرد مي خواهيم درکنار شما پهلوبه پهلو هم بجنگيم ."

 درجريان تطبيق پلان پنجساله اول اقتصادي که توسط عبدالملک عبدالرحيم زي وهمکارانش طرح ريزي شده بود،دراعدادوارقام نارضايتي  هاونارسايي هايي ديده شد، درمجلس وزرا مشاجره لفظي بين محمد نعيم خان معاون دوم صدارت وعبدالملک خان وزير ماليه درگرفت که منتج برطرفي وحبس اخيرالذکرکه بشمول برادران وعدة ديگري ازجوانان همکار اونيزشد. واين مطلب را محمد داوود خان دربالاي ميزطعام وزارت دفاع چنين بيان داشت " عبدالملک با همکاري يک مملکت اجنبي مي خواست هنگامه يي را برپا سازد که جلو آن گرفته شد. . ."

عبدالملک خان 21 سال درزندان باقي ماند ، نه تحقيقاتي صورت گرفت ، نه محکمه يي دايرشد ونه اسنادي به ميدان کشيده شد که خيانت عبدالملک را ثابت سازد اووهمکارانش معصومانه قرباني يک دسيسه يي شدند وبه فراموشي رفتند وحتي پسرانش ازمکاتب اخراج وازادامه تحصيل محروم ساخته شدند.

 بي جهت نيست که بعضي جرايد آزاد زمان دموکراسي دورة زمامداري هاشم خان رابنام "استبداد کبرا" دوره زمامداري محمد داوودخان را با نام" استبداد صغرا" به باد انتقاد گرفته بودند.  ( چون درعرصه سياست حکومت محمد داوود خان يک سياست استبدادي وخود کامه را تعقيب ميکرد.)[1]

 محمد داوود درانتخاب همکارانش اکثرا ًراه خطا مي پيمود متملقين اورا با الفاظ وجملات فريب داده ودراو نفوذ ميکردند. هرکي يکبار اعتماد اورا بدست مياورد صاحب صلاحيت نا منتهي ميگرديد.

 درسال 1962 مناسبات افغانستان وپاکستان روي مسئله پشتونستان روبه تيرگي گذاشت وتصادماتي هم درحاشيه سرحدات بوقوع پيوست . پاکستان درترانزيت اموال افغاني چنان مشکلاتي توليد نمود که دراثرآن افغانستان به محاصره اقتصادي کشيده شد. وي با اجنبي ها (کشورهاي جهان) ميانة خوب نداشت . يگانه مملکتي که اومردمش را تقديرميکرد ونشرات آن را ميخواند فرانسه بود . ولي سياست خارجي حکومت داوود خان درسه سال اول 1953 تا1956 بخوبي پيش ميرفت وموازنه ای دربين مناسبات با شرق وغرب محافظه شده بود وي روزي گفته بود " سگرت امريکايي ام را با گوگرد روسي روشن ميکنم." اوگزافه نگفته بود براستي ازهر طرف به افغانستان کمک هاي زيادي ميرسيد، اما کشيده گي زيادبه حکومت پاکستان وبسته شدن راه ترانزيت ازطرف ديگراتکاءبسيارزيادبه شوروي اين موازنه را برهم زد . افغانستان به انزوا کشيده شد و موجبات سقوط حکومت داوود خا ن فراهم گرديد[2].

 قوميت مذهب ونژاد ، درانتخاب افراددر پست هاي حساس نظامي، دردولت داوود خان جايگاه ويژه اي داشته است. نگرش قوم مدارانه وفرهنگ سياسي عشيره اي ، دررده هاي مختلف ، ازکل به جزءوازجمع به فرد، درحرکت است . دراين نگرش ، وفاداري شخصي ، علايق خانوادگي ، وابستگي به ايل وتبار وسرانجام ، دلبستگي به قبيله وقوم به ترتيب اولويت هاي اساسي پلان گذاري قدرت را مشخص ميسازد.

 بعضي معلمان کم سويه وبعضي اشخاص بي دانش کاهگاهي فرزندان هزاره ويا ديگرفارسي زبانان راميگفتندکه " شما ازافغانستان به  ايران ويا فارس برويد، زيرا افغانستان کشورشما نيست ، ازافغانهاست"(!) حتي درزمان داوود خان مؤظفين شهرداري (بلديه کابل) هزاره ها را شديداً لت وکوب ميکردند.وبعضي ازهمان اشخاص ستمديده که وضع را مناسب حال نمي ديدند راهي سرزمين ايران وکشور هاي ديگرميشدند وغالباً درراه هم به مشکلات بسيارازقبيل گرمي ، سردي ، ظلم قطاع الطريقان وظلم وجبر قاچاقچيان مواجه ميشدند[3].

 موقعيت ساختاردروني اردو ، دردوره حکومت داوود خان را مي توان چنين خلاصه کرد که براي اداره اردوي نوين محمد داوود خان به طور عموم ازقوماندانان وفرماندهان عاليرتبه اي که بيش تربه شخص وي منافع خانوادگي سلطنت وفا داربودند، استفاده ميکرد، به مردم ورجال نظامي پشتون مخصوصاً محمد زايي اولويت ميداد وپست هاي حساس اردو به آنان تعلق ميگرفت. کمترين حقوق را درسوق واداره اردوي افغانستان ، اقليت هاي اوزبيک وهزاره داشتند ، درحالي که بيشتراز50 فيصد افراد وسربازان اردو را فرزندان اين اقليت هاي ستم کش تشکيل ميدادندودرحالي که مردم پشتون ، به گزينش در دانشکدة نظامي نشان نمي دادند ، ديگر اقوام ، به ويژه شيعيان وهزاره ها  از راه يافتن به اين دانشکده محروم بودند.

 اين سياست که دربيشتر متون علمي ازآن به عنوان " شخصي شدن سياست " ياد مي شود، درجامعة افغانستان روند تاريخي مستمر وپيوسته را بوجود آورده است وبه نظرميرسد که فرهنگ سياسي جامعه است که چنين الزاماتي را با خود همراه دارد، زيراچنين نگرش ورفتاري اختصاص به فرديا افراد خاص ندارد. مشکل اساسي ارتش نادرخان تبديل شدن بيک ارتش منظم ملي بود، تاآنزمان ستادبزرگ پشتون هاي دراني ، درکنارواحدهاي غيرپشتون قرارداشت.

 ازسال1930دولت به افتتاح مدارس افسري مختص به تربيت فرزندان اشراف قبايل پشتون  غيردراني واصولاً غلزايي  وپشتون هاي شرق ، روي مياورد. ارتش ملي درواقع ، به معناي ارتش پشتون است که باناسيوناليسم پشتون حاکم برکشورهم خواني دارد سلسلة سلطنتي محمد زايي ازهويت پشتون اساس هويت افغاني را بوجود مياورد. اگرچه تاجيک ونورستاني درارتش حضورواقعي دارند ، اما عملاً ازشيعيان اثري نيست[4] .

 چنانکه مؤلف امريکايي کتاب (کشورشاهي افغانستان وايالات متحده ) شمارافرادي راکه دررشتة نظامي در دورة سلطنت به ايالات متحده غرض آموزش وتحصيل رفتند 96 تن ذکرميکند. اودرمورد ترکيب قومي اين افراد وجنرالان ارتش افغانستان درزمان محمد ظاهرشاه مينويسد: " از43 افسران عالي  رتبه 35 نفر پشتون يک نفرنورستاني يک نفر هزاره ، يک نفرپنجشيري (تاجک) يک نفر اوزبيک · وچهارنفرسيد به اصطلاح عرب ميباشند ازجمله 96 صاحب منصب که درايالات متحده آموزش ديده اند 93 پشتون وفقط 3 تن غيرپشتون است[5].

 بعضي ازممالک اروپايي که با افغانستان مؤافقه کلتوري داشتند همه ساله يک تعداد بورس تعليمي براي محصلين افغان ميدادند، اصولاً معمول بود که محصلين لايق وبا استعداد فارغان مکاتب ليسه وفاکولته ها را به آن کشور ها جهت تحصيلات  عالي مي فرستادند البته اولاد اشخاص با نفوذ ومعتبر طور فوق ا لعاده ازآن بورس ها مستقيد مي شدند، اما براي سايرين به اساس دادوستد بوده بورس ها فروخته ميشد ، نرخ بورس ازهرمملکت مختلف بود ، مثلاً ازامريکا بين شصت تا هشتاد هزار افغاني ( نرخ دالر40 افغاني)  ازجرمني ، فرانسه، انگليستان وايتاليا درحدود پنجاه هزار افغاني ، ازچکوسلواکيا ، پولند ، بلغاريا ، وامثال آن تخميناً سي هزار افغاني وازاتحاد شوروي پانزده هزار افغاني بود .

 به اساس مؤافقات کلتوري که درسالهاي 1954 – 1956 با اتحاد شوروي به عمل آمد هرسال بيش از دوصد نفرمتعلم ملکي ونظامي وعده يي ازضابطان ومنصبداران عسکري جهت تحصيلات عالي وتخصصي به اتحاد شوروي فرستاده ميشد عجب اين بود که چون محصلين شقوق نظامي بعد از فارغ شدن ازتحصيل بوطن مراجعت مينمودند حکومت دربرابرآنها پيش آمد هاي تبعيضانه داشته ، جداً توصيه ميشد که فارغ التحصيلاني که ازاتحاد شوروي آمده اند نبايد درجاه هاي عمده حساس مقررگردند، به اين ترتيب معتنا  به آنها ازآن پيش آمد متأثرشده عقده گرفتند که درنتيجة همان عقده هاي خبيثه آنها مملکت به تباهي کشيده شد[6].

 درطول اين سالها دروطن، فقر، مرض بيسوادي ، ظلم وا ستبداد حکومات خودکامه وسلطنت مطلقه بيداد ميکرد زندگي را به مردم افغانستان سياه کرده بود ، رشوه خواري ، بيروکراسي ، کاغذ پراني، فساداداري روز افزون ميشد، توهين تحقيرتوده ها توسط حکام ظالم ومامورين ملکي وعسکري جابر ومستبد ، آنزمان مردم وصفوف سربازان بي پناه را به ستوه آورده بودند. مرجعي نبود که داد مظلومان را بخواهد ودادگاهي نبودکه به قضاوت وکيفرخواست بپردازد.روشنفکران وآزادي خواهان که گاهگاهي اينجا وآنجا درزمان صدارت داوود خان صداي اعتراض بلند ميکردند، وصداي خشم ونفرت توده ها را به کرسي نشينان وحکمروايان ميرسانيدند خود درغل وزنجيربودند ويا مورد پيگرد ومنتظرعقوبت . . .

 روياروي نيروهاي نظامي افغانستان وپاکستان برخورد هاي سرحدي ، بسته بودن سرحدات دوکشور ، مطلق العناني وسياست خارجي عجولانه محمد داوود نه تنها دربين مردم افغانستان موجبات نارضايتي را فراهم ساخت بلکه مناسبات در داخل خانواده شاهي رانيز تيره نموده سردار عبدالولي داماد پادشاه هسته قوي مخالفت را عليه محمد داوود خان بوجود آورده همراه با پدرش عليه سياست تندروي سردار محمد داوود خان درمسئله پشتونستان وکشيدگي دايمي با پاکستان ، وابستگي اقتصادي افغانستان با اتحاد شوروي وانزواي سياسي افغانستان خاصتاً ازدول غربي دررأس امريکا ، صداي اعتراض خود را بلند نمودند.

 جورج آرني به ارتباط عوامل استعفي سردار محمد داوود مي نويسد: " سياست خارجي عجولانه داوود موجب نارضايتي ها گرديد، تحريک آگاهانه قبايل پشتون جنوب ديورند از سال 1952 به بعد دوباره کشوررا به طرف جنگ با پاکستان کشانيد ، افغانستان را محاصره اقتصادي نمود ، درنتيجه درسال 1961 چيزکه خودش برخود تحميل کرد به اثر آن کمک هاي ايالات متحده هم فرستاده شده نتوانست وبودجة همه وزراتخانه ها 20 فيصد تنقيص گرديد. درعين زمان قيمت ها صد فيصد بالا رفت عوامل فوق دست به دست هم داده زمينة استفاده خطرناک اتحاد شوروي را فراهم ساخت درفرجام حوصلة اقليت تحصيلکرده وخواهان ترقي پيشرفت کشورهم سررفت. دراوخردرک نمود که افغانستان بايد به تدريج تحول مي يافت او درسال 1962 به پسرکاکايش محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان به نوعي ازنمايندگي مردم در قدرت تأکيد کرد.اوشايد قلباً طرفدار آن بود که قدرت دولتي درآينده تحت قانون جديد فعاليت کند . بهرحال پلان آينده او هرچه بود ، موصوف دراوايل سال 1963 درک نمود که اوکشوررا درکوچه هاي تاريک سياسي رهبري ميکرده است بنابران بتاريخ 3 مارچ استعفايش را به پادشاه تقديم کرد، شاه استعفي وي را قبول نموده ودکتورمحمد يوسف را مامور تشکيل کابينه نمود ، دوکتور محمد يوسف ده روز بعد ازاستعفي محمد داوود کابينه اش را بتاريخ 13 مارچ 1963 معرفي کرد، درين ميان ظاهرشاه بعد ازسي سال سلطنت بحيث (شخص فاقد صلاحيت وتصميم) براي نخستين بار قدرت را گرفت ومزه آنرا چشيد [7].

  سلطان علي کشمند درمورد هدف استعفي محمد داوود ميگويد:

 با اعلان استعفي محمد داوود خان ، شايد دوهدف مطمع نظربود :يکي اينکه مسئوليت هاي سنگين وسهمگين گذشته به حکومت ها به حکومت هاي گذشته خانداني واگذارشود وپادشاه خود پس از آن درسطح قانون اساسي غيرمسئول اعلان گردد. ديگراينکه از نارضايتي شديد مردم ، ناشي از ناهنجاري ها ي خانواده يی کاسته شود وعمر سلطنت طولاني گردد[8].



 . کاروال،همان اثر، ص 12 .[1]

. سراج، هما ن اثر ، ص 21 . [2]

 . پروفيسور سيد سلطانشاه همام، سخن اندر شرح درد هاي خراسانيان (پشاور: ؟،1370)ص10 .[3]

 . سجادي ، همان اثر ، ص 171 - 172  .[4]

·. جکتورن عبدالرؤف باشنده اولسوالي اندخوي ولايت فارياب ( پدرنگارنده ) به نسبت داشتن مقام اول درطول تحصيل درحربي شونحي نخست به  بورس نظامي کشور انگلستان وبعداً به ايالات متحده فرستاده شده بود ،که بعدازانقلاب7ثوربدون دليل دستگيروتااکنون مفقودالاثر ميباشند.(نگارنده)

 . انديشمند، همان اثر، ص70 .[5]

.پوهنيار، همان اثر ،ص187 .[6]

 .عظيمي ، همان اثر، صص 45 - 49 .[7]

. کاروال ، هما ن اثر، ص14 .[8]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 13:4 | لینک  | 

عوامل زوا ل حکوما ت دهة اخير

(حکومتهاي خارج از خاندان سلطنتي)

دورة مشروطيت

 همانگونه که دربالا گفته آمديم، باکشته شدن محمد نادر شاه ، همه ميدانيد که فرزند نوجوانش محمد ظاهر شاه درسال 1933 ميلادي به قدرت مي رسد ، درحالي که قدرت عملاً دردست  آهنين سردار محمد هاشم خان است .دوران صدارت 34 ساله هاشم خان ، شاه محمود خان ومحمد داوود خان ، دوران تاريک واستبداد متمرکزاست ؛ استبداد که با همه قباحت مي تواند اقتدارمتمرکزسياسي محمد نادر شاه را نهادينه بسازد؛ تمرکزي که با قرباني ساختن مشروطه خواهان شکل ميگيرد.زندانها مملواز دگرانديشان آن عصراست [1].

 درسال هاي 1963 – 1973 جامعه مستعد به تکامل ما ، در" آستانة تحول " قرارگرفت . دکتورمحمد يوسف وزير معادن وصنايع حکومت سردار محمد داوود به تاريخ 19 حوت 1341 مامور ساختن حکومت انتقالي شد . لويه جرگه 1343 دايرگرديد.درميزان 1343 قانون اساسي وضع ونافذ شد. درآن حقوق وآزادي هاي دموکراتيک مردم تسجيل گرديد. انتخابات به "ظاهر" "آزاد" صورت گرفت ودوباره شوراي ملي گشايش يافت . طي دودوره تقنينيه حکومات داکتريوسف ، محمد هاشم ميوندوال ، نوراحمد اعتمادي ، داکتر  عبداظاهر وموسي شفيق يکي پي ديگر زيرشعار هاي " دموکراسي افغاني " " جهاد ملي " " مساوات " و"مشروطيت " روي کارآمدند، اما بايد گفت که هيچيکي ازاين حکومات به اصلاح ارضي به نفع دهقانان وبه اشتراک دهقانان گرايش نداشته اند وازجنبش دموکراتيک ضد فيودالي دهقانان پشتيباني نتواسته اند.رويهمرفته درپروگرام هاي آنها گرايشها ي رشد سرمايداري وعلاقه به تأسيس نهادها ي دولتي ، بازتاب روشن يافته بود. با آنکه اين پروگرام ها درجلسات راي اعتماد اولسي جرگه مورد تصويب قرارميگرفت مگراکثريت اعضاي اولسي جرگه  دوره هاي 12 و 13 درمورد طرحهاي اصلاحي جداگانه حکومت سرسختانه مقاومت ميکردند وشورا به مرکزبرخوردهاي حاد سياسي ، اجتماعي وملي مبدل ميگرديد. نمايندگان طبقات واقشارحاکمه وهمچنان نمايندگان منافع طبقات واقشار ملي ودموکراتيک جامعه براي نخستين باربعد ازشوراي ملي دورة هفتم امکان مباحثات آزاد حق بيان منافع اجتماعي خودرا بدست آوردند. براي شناخت وشکار روشنفکران نورسته ومخالفان گونه گونة رژيم وپخش عقايد نيروهاي مخالف سياسي قانون مطبوعات تدوين ونافذ شد. جرايد خلق وپرچم ، شعله جاويد، مساوات ، صداي عوام، افغان ملت ، روزگار، ملت ، افغان، وحدت، مردم، افکارنو، پيام امروز، کاروان پيام، وجدان گيح، پکتکا وغيره با ا صول عقايد وجهانبيني هاي متفاوت وگوناگون به بيان عقايد سياسي واصول مرامي نيروههاي مختلف مخالف جامعه آغاز نهادند.

 جمعيت ها وسازمانهاي سياسي  چپ ، چپگرا، چپ رو، چپ نما ، راستگر، کند رو، تندرو، منانه رو، ليبرال دموکرات وملي گرا، تأسيس وبه شيوه هاي آشکار وپنهان به فعاليت هاي سياسي آغازنهادند. مبارزات مطالباتي مرامي وسياسي تشديد شد . نيروههاي متشکل سياسي ازهمه اشکال مبارزه ازجمله تظاهرات خياباني به مقصد بيان منافع اجتماعي خود استفاده به عمل آوردند.

 اما باآنکه دردهة اخير سلطنت محمد ظاهرشاه قانون اساسي تصويب ونافذ شد وزمينه هاي فعاليت هاي سياسي آزادي مطبوعات ازادي انتخابات تا حدودي مساعد شد وحکومت ظاهراً به مردم انتقال يافت . ولي از همان آغاز انفاذ قانون اساسي مقاصد وگرايشهاي ضد دموکراتيک ونامردمي محافل حاکمه بوضوح کامل آشکار بود، چنانچه آزادي هاي محدود مطرح   درقانون اساسي به قوانين فرعي بسته وميخکوب گرديد. دربرابر تدوين وانفاذ قانون احزاب ، قانون جرگه هاي ولايات ، قانون شاروالي ها واجتماعات سنگ ا ندازي هاي آشکاروپنهان صورت گرفت ، طبل کهن وگوشخراش تسليم طلبي، معامله گري وتجارت سياسي نواخته شد. طي دو دوره تقنينيه تظاهرات مسالمت آميزکارگران محصلان وروشنفکران ازجمله جنبش دموکراتيک 3 عقرب 1344 (1966) باخشونت سرکوب گرديد برآزادي مطبوعات بيان وقلم بويژه برجرايد غيروابسته حمله توطئه گرانه صورت گرفت . نهضت اعتصابي طبقة جوان کارگربا خشونت وحشيانه منکوب گرديد، ابتدايي ترين مطالبات صنفي کارگران تأويل نادرست شد ، عناصر کارگري خاصة کارگران وطنپرست وثابت قدم فابريکه هاي  افزارسازي جنگلک(کابل) نساجي گلبهاروپلخمري ، سپين زرکندز ، مطبعه دولتي کابل، تفحصات ، شبرغان بصورت توطئه گرانه وخودسرانه بازداشت، محاکمه ، زنداني وازکاراخراج گرديدند.ازروشنفکران کارمندان پايين رتبه دولت ، داکتران، معلمان ، محصلان ، ترقي خواه ، وشاگردان معارف خوسرانه توقيف به اصطلاح محاکمه ، زنداني وازکار اخراج گرديدند. برحريم پوهنتون " دانشگاه " ليسه هاي ابن سينا ، دارلمعلمين وبرشاگردان ولايات بلخ،هرات ، غزني ، حمله جارحانه صورت گرفت. درهاي مکاتب به روي نسل جوان ورشد پاينده وطن بسته شد .افکاروعقايد سياسي کارمندان معارف به شيوة قرون وسطايي مورد تفتيش قرارگرفت ، معلمان وکارمندان وطنپرست دولت سبکدوش وازگوشه اي به گوشة ديگرکشوربي جهت سنگ فلاخن شدند. برنمايندگان انتخابي اتحاديه کارمندان وکارگران هوانوردي ملکي حملة وحشيانه صورت گرفت ، وتعدادي ازآنان بيباکانه به زندان ها افتيدند وازکار برکنارشدند.هرگونه اپوزيسيون دموکراتيک ملي ، مترقي وغيروابسته با محافل حاکمه درنطفه منفجرشد.درصفوف جنبش انقلابي رخنه گري هاي موزيانه به عمل آمد وشگافهاي عميق ايجاد گرديد وازمنافع اشراف فيودال نيروهاي ارتجاعي وتاجران دلال باهمه بي شرمي وگستاخي حمايت وپشتيباني صورت گرفت. درآغازصحنه سازي هاي انتخاباتي فضايي رعب وترس ايجاد گرديد، ازبيانية راديويي رئيس حکومت سخنان تهديد آميزشنيده شد.درآن بيانيه اختناق آور،مردم ازخون وآتش برحذر مي شد .ماهيت ضد دموکراتيک دولت رسواترگرديد.براي پادوهاي محلي ميراث خواران استعمارمجال ها ي وهوي سياسي عليه اردوگاه صلح وترقي مهيا شد .درمبارزات انتخاباتي برکانديدهاي غيروابسته وپيروزمند حزب دموکراتيک خلق افغانستان حملات توطئه گرانه صورت گرفت در3 عقرب 1350 مطابق 1972 ميلادي عبدالرحمن فرزند مردم زحمتکش زيرگوش نيروههاي امنيتي به شهادت رسيد، درسرخرود ، زرمت ، کندز، کنر، پولي تخنيک وپوهنتون)دانشگاه (نيزمقاومت مسلح آغازشد وخون داغ سيدال سخنران به زمين ريخت ، دربرابرخواستها ي عادلانه  محصلان پوهنتون توطئه سکوت انجام شد، درمقابل مطالبات معلمان شرافتمند کشوربرخورد دلجويانه صورت نگرفت ،درجنبش انقلابي ، از" چپ" وراست ضربات هلاکت آوروارد شد. . . [2] .

 داکترمحمد يوسف، که خود بيرون ازحلقة خانواده ء شاهي بود، به عنوان صدراعظم ، کابينه خودرا متشکل ازچهارده وزير، دربهار 1342 مطابق 1963 معرفي کرد هرچند اعضاي اين کابينه ، مستقيماً به خانواده شاهي منسوب نبودند، اما مورداعتماد شاه وخانواده شاهي بودند ودر واقع ، افراد سلسله مراتب قدرت از ماموريت هاي جزء وپايين رتبه تامقام وزارت را زيرنظرشاه وخاندان شاهي بدست آورده بودند.

 البته ساختارقومي ومذهبي کابينه هاي دولت افغانستان، خود جاي بحث وپژوهش جدي دارد ودرواقع دريک برآورد کلي مي توان گفت که اگردرحکومت اعتمادي 1346 (1967م) درميان همه اعضاي دولت حتي يک نفرازشيعيان وقوم هزاره حضورندارند، بلکه ازديگراقوام (تاجک واوزبيک و. . .) نيزتنها درسطح محدود وآنهم دروزارتخانه هاي غيرمهم ، افرادي که هم سوبا سياست قوم حاکم بودند ويا حداقل خطري از سوي آنان خاندان شاهي وحاکميت پشتون را تهديد نمي کرد، جذب وگمارده شدند، درکابينه داکتر يوسف حتي يک نفرغيرپشتون هم حضور نداشت . اين امر ، خود اوج سياست تبعيض وقوم مدارانه درگذشته کشوربوده وهمواره شگاف هاي قومي ومذهبي را تشديد کرده است . . .

 مطالعه ودقت درمناظرات ومباحثات نمايندگان لويه جرگه ، برخي اززواياي فرهنگ سياسي قوم محورانه وقبيله گرايي حکام وزمامداران ونمايندگان را به نمايش مي گذارد درميان موضوعات ومسايل  مورد بحث ، همانند مسأله خاندان شاهي زبان مذهب ونقش درقانون گذاري ونظريه استقلال قضايي ، که هرکدام تنش ها وتعارض هايي را درميان نماينده گان موجب گرديد ،دو مقوله ءاصلي که هردوازمهمترين شگاف هاي تاريخي درجامعه افغانستان محسوب ميگردد، بيش ازهمه مورد نظروموضع گيري هاي مثبت ومنفي قرارگرفت.

 درمسأله زبان، غلام محمد فرهاد(مؤسس ورهبرحزب افغان ملت) وکيل کابل دررسميت زبان دري اعتراض نمود وپيشنهاد کرد که رسميت زبان پشتومحدود بماند. درجواب اورمضان علي شريفي ، وکيل جاغوري با استشهاد ازآيه کريمه (وعلمه البيان) ازمساوات زبان هاي افغاستان دفاع کرد. . . [3]

 دردورده قانون اساسي علاوه برآنکه صلاحيت هاي وسيع پادشاه درسيستم قدرت دولتي کاملاً حفظ ميگرديد، به محافل حاکمه امکان داده ميشد درامور دولتي بطوراعم درجامعه کنترول بدون قيد وشرط را نگهدارند. همچنان ، امکانات کنترول برتوسعة محدود حقوق مدني اتباع که درقانون اساسي گنجانيده شده بود. ..

 باوجود آنکه محمد ظاهر شاه درامور حکومت بطور مداوم مداخله ميورزيد ، بازهم نتوانست نقش خودرا درمؤفقيت اين نظام بدرستي وکاميابي انجام دهد. تمام قدرت نظامي ويک قسمت زياد قدرت سياسي هنوزهم دراختيارخاندان سلطنتي باقيماند وهمه صدراعظمان دورة قانون اساسي مجبور بودند درترکيب کابينه وخط مشي آيندة خود گوش به فرمان سلطنت باشند.

 محمد ظاهرشاه متهم شده است که درحقيقت نگذاشت قدرت به حکومت انتقال يابد که ازطرف اشخاص غيرازخاندان سلطنتي اداره ميشد. اوهمچنان متهم شده است که به اعضاي ديگر خاندان خود ازقبيل عبدالولي ، مارشال شاه ولي وهم غلام بچه اش محمد رحيم موقع داد تا درامور روزمره کشور دخالت ورزند، يکتعداد ازماموريني که ارتباطات مستقيم با پادشاه ويگراعضاي خاندان سلطنتي قايم کرده بودند، آنقدر اعمال نفوذ ميکردند که بعضي وزرا به مشکل ميتوانستند دسپلين اداري را درحوزة وظايف شان تأمين نمايند. اين دسته ازمامورين خودرا به پادشاه  ويا خاندا ن سلطنتي مسئول ميپنداشتند، اعضاي خاندان سلطنتي بدون استيذان حکومت وبرخلاف موازين قانوني ، بنابرخواست همين اشخاص هداياتي صادرميکردند واين مانع عمده ومهم درراه تنفيذ احکام قانوني واجراي وظايف اداري وپيشبرد امورمحوله از طرف کارکنان دولت بشمارميرفت . حتي وزرا هم قدرت يا ا جراآت تأديب يا برطرفي اين دسته مامورين را نداشتند.

دموکراسي ايکه درده سال اخيرزمامداري محمد ظاهرشاه به نمايش گذاشته شد، نتوانست آرزوهاي مردم افغانستان را به کرسي نشاند ودر تحکيم وتربيه اساسات فکري جامعه نقش مؤثرخويشرا ا يفا نمايد.

 مردم، از اين دموکراسي فقط همين قدر آموخته که درروشنايي اين سيستم، حکومت ها ي چند رو زه يکي پي ديگر رونما شده دوباره ورشکست ميشوند. دموکراسي تظاهرات وهرج ومرجها مي زا يد ودشنام سرايي آغازميگردد وسرانجام مسابقة رسيدن بقدرت دربين شهرنشينان مرفه الحال گرمتر ميگردد. درحاليکه اينها همه مظاهري بودند که اصلاً گروه هاي ميليوني مردم افغانستان به آنها هيچ علاقمندي نشان نمي دادند وبردگرگوني شرايط جانکاه زندگي شان اندکترين تاثيرمثبت برجا نمي گذاشت .

 درچند سال اخيرخصوصاً پس از تطبيق پلان پنج سالة انکشافي مصارف دولت بسياربلند رفت ؛ ولوکه پروژه هاي بزرگ عموماً ازطريق کريدت ها ي خارجي تمويل ميگرديد؛ اما مصارف داخلي آنها بربودجه دولت فشارفوق العاده وارد نمود، درنتيجه حکومت به اضافه برداشت زياد از ( د افغانستان  بانک) متوسل ميگردد که اينکاربه نوبة خود به تورم پولي منجرگرديد، نرخ اسعار بطور دايم بالا ميرفت که اين بلند رفتن مسلسل نرخ اسعار يک حالت نا مساعد وبي ثباتي اقتصادي را باعث شده بود که اگردوام ميکرد به يک بحران حقيقي منجرميگرديد.

 در افغانستان معاش مامورين ومستخدمين دولت هيچگاه ازروي نيازمندي هاي زندگي تعيين نگرديده ، بلکه نظربه توانايي دولت بوده است که رويهمرفته حکم يک جيب خرج را داشته وچنان پنداشته ميشد که بقيه بايد ازجيب مردم بصورت رشوه ، تارتق، تحفه وشيريني تکافو ميگرديد. . . اگرچه بعد ها به مقدارجزيي درمعاشات افزايش آمد ولي ، افزودي معاشات هم نتوانست سطح زندگي کارمندان دولتي را بهبود بخشد، زيرا همزمان با آن نرخهاي بازاربلند رفت ويک حالت بي موازنه دوباره به ميان آمد . چه منابع تدارکات معاشات ، اساس محکم اقتصادي نداشت که بتواند ثبات واستقرارخودرا حفظ کند. ازاينرويگانه نتيجه يي که ازاين اقدام بدست آمد ، عبارت ازگشايش روزافزون جاده انفلاسيون بود که حکومت نيزازانسداد آن عاجزماند واغماض ورزيد وپايين رتبه گان همچنان به زيستن درفقرادامه ميدادند[4] .

 داکترمحمد يوسف ازهمان ايامي که به عنوان اولين صدراعظم دهة دموکراسي نامزد شد مخالفت ها عليه اوآغازشد، محافظه کاران ا ورا متمايل به چپ قلمداد ميکردند ، مليت خواها ن قومي ازناحيه قوم وتعصب زباني اورا مورد حمله قراردادند واعضاي حزب دموکراتيک خلق وپرچم او را مرتجع مي شمردند وهمينگونه تنقيدات زيادي دردوره انتقالي بالايش وارد است . . .  .

 بعدازدوره انتقالي حکومت جديد دکتور محمد يوسف بعد ازکسب رأي اعتماد به روزچهارم عقرب سال 1344 طي فرمان پادشاهي طبق احکام قانون اساسي بعد از گرفتن رأي اعتماد پارلمان به اساس فرما ن شاهي دکتورمحمد يوسف واعضاي  کابينه اش برسميت قانوني شناخته شد وبه کارشروع نمودند.

 اعتراضات مردم بامظاهرا ت خياباني درشهر کابل عليه حکومت جديد شروع شد وجنگ تبليغات درباره حکومت دراولسي جرگه نيز راه يافت ومخالفين حکومت کابينة جديد را مسئول حادثة سوم عقرب قلمداد نموده فيصله نمودند که حکومت درباره علل ومنشأ مظاهرات تحقيق نمايدونتيجة تحقيقات را به اولسي جرگه معلوما ت بدهد .

 تظاهرات محصلان درشهرکابل ادامه داشت وحتي اين تظاهرات درشهرهاي ديگرنيزسرايت نموده بود، اين عمل حادثة سوم عقرب وکشته شدن يک نفر وسه نفرمظاهره کنند گان درهرطرف شهر کابل دستگاه دولت را نيزبه تشويش انداخت زيرا اقدامات دستگاه امنيتي مخالف روحيه قانون اساسي جديد عمل نموده تشنج اوضاع درکابل توأم با عکس العمل هاي شديد مردم درباره کابينه جديد وبه ويژه عدم توجه آن به واقعه رويداد هاي داخلي ، سرانجام سبب شد تاحکومت داکترمحمد يوسف چهارروزبعد ازحادثه سوم عقرب بتاريخ 7 عقرب نسبت معاذيرصحي استعفا خود را به پادشاه تقديم و پادشاه بعد ازاستعفا حکومت دکتورمحمد يوسف ، محمد هاشم ميوندوال که درکابينه محمديوسف وزارت مطبوعات را به عهده داشت  به تشکيل کابينه جديد بحيث صدراعظم مؤظف ساخت[5] .

 قبلاً اولسي جرگه درجلسة 26 اکتوبرخود فيصله کرده بود تا ازحکومت درباره علل تظاهرات 25 اکتوبر واجراآت حکومت درزمينه معلومات بخواهد.

 ميوندوال همچنان بطور غيرمترقبه به اولسي جرگه رفت ووعده داد که تحقيقات رسمي آغازميگردد تا مسئول فير برمظاهره چيان 3 عقرب معلوم گردد . راپور کميسيون که براي تحقيق موضوع مقررشد هرگزنشر نگرديد چنين حدس زده مي شد که چون عبدالولي داماد پادشاه ، امر فيرداده بود ، ميوند وال نتوانست نتايج تحقيق را نشر کند. اين نقض وعده به حيث سبب ودليل دوام اختلاف ميان حکو مت اووشاگردان باقي ماند.

 هنگامي که ميوندوال نتوانست مسئولين فيربه مظاهرچيان 3 عقرب راافشاء کند محصلان دليلي براي دوام مظاهرات شان بدست آوردند، يکروزمظاهره چيان به نزديک صدارت آمدند، ميوندوال هدايت صادرکرد تابه مظاهرچيان اجازة دخول به محوطة صدارت داده شود . وقتي اوبه شاگردان سلام داد رهبرمظاهره چيان نعره برآورد :" توشايسته سلام دادن نيستي " اوبه شاگردان گفت ، نظربه مشکلات غيرقابل شرح وعداه اش راايفاکرده ننوانسته است .

 ميوندوال يک انسان صاحب مفکوره وقادر به وارد کردن نوآوري ها درهنر حکومت داري بود ولي بااين هم نمي توانست مفکوره هايي را که به ميان مياورد تعقيب کند ؛ زير  اوفاقد تشکيلا تي بود که ابتکارات او را تعقيب کند ؛ مثلاً درجنوري 1966 او پيشنهاد کرد تا رهبران منطقه جلسات منظم دايرسازند ودر آن " درباره بهبود روابط ميان کشور ها ي منطقه تعاطي افکارنمايند" وحتي به اين فکر بود تا افغانستان نقش ميانجي براي خاتمه دادن به جنگ ويتنام را به عهده گيرد.

صرف يکماه بعد از احرازمقام صدارت اوپروگرام مسافرتها ي کوتاه توسط هليلکوپتربه مناطق منزوي کشور آغاز کرد ، مناطقي  که مردم آن فکر ميکردند حکومت ايشان رابه فراموشي سپرده است،اواين پروگرام را بنام " خلکوته ورحم " خطاب کرد . درتيلفون درمورد آن ضمن تشريح هدفش گفت که مي خواهد بيانيه ها ي او طي اين سفر ها حکم صحبت هاي خودماني را بگيرد که درآن مسايل رادريک فضاي آزاد و روشن مطرح مي شود ولي اونتوانست يکي ازاين مفکوره ها را هم تعقيب کند .

 ميوندوال براي اينکه هدفش را تامين کند تکتيک هاي خود را بحدي تغييرميداد که بعضاً انسان سوال ميکرد آيا اوواقعاً دربرابر عقايدش وفادار است يا نه ؟

 مهمترين تغيير درروش وتکتيک او درهنگام جنگ شش روزة 1967 شرق ميانه ميان کشورهاي عربي واسرائيل به مشاهده رسيد. دراين وقت اومتهم بود که درچوکات حکومت خود نماينده گان اداره استخبارات امريکا(CIA) را جا داده است . اتهام درهنگامي اوج گرفت که يک محصل افغان (عبدالطيف هوتکي ) درامريکا ادعا کرد که (CIA) از او وديگر محصلان خارجي تقاضا کرده است که بعد ازبازگشت به کشورهاي شان به نفع (CIA) فعاليت ورزند . اين محصل ادعا کرد که (CIA) به مقامات عاليرتبه افغانستان تماس داشته وبه همين سلسه يک مامو عاليرتبه ايرا دروزارت ماليه نام برده اين مامور نيزتحصيلات عالي اش را درامريکا بسررسانيده بود. اين اتهامات درافغانستان براي بهره برداري هاي سياسي بحدي دامن زده شد که حتي ميوندوال ويک تعداد ازاعضاي کابينه اورا هم دربرگرفت . مامور وزارت ماليه ، ضياءنوروزي ، ازوظيفه اش سبکدوش ساخته شد ومؤظف گرديد تا دوره مکلفيت خود را دراردوبسررساند. اين اقدام بذات خودش به افواهات مربوط به دست داشتن (CIA) درحلقه هاي حکومت وزن بيشترداد. اگرچه ميوندوال ازراه هاي بسيارکوشيد تا اتهامات را خاموش سازد ولي بازهم مخالفين اش بشمول فرهنگ اورا ازاين نگاه اذيت ميکردند واين اتهام تا اخير چون اشباهي او را تعقيب ميکرد.

 هنگامي که درجون 1967 جنگ شرق ميانه درگرفت ، ميوندوال فيصله کرد تا فرصت را طوري بکار برد که ثابت کند  اومتمايل به غرب نيست . بنابرين او قصداً به مطبوعات حکومت هدايت داد تا درنشر اخبار مربوط به شرق ميانه ازمشي عنعنوي بيطرفي خود منحرف شود . درجلسه اي که دردفترکارش با آمرين مطبوعات دايرنمود ، اوتوضيح کرد : ضرورنيست وقايع مربوطه به جنگ شرق ميانه ازنگاه اسرائيل يا متحدانش نشرگردد وما بايد واضحاً نشان بدهيم که از داعيه عربها پشتيباني ميکنيم.

 ميوندوال درين فرصت حتي به ملل متحد رفت تا بيانيه ضد امريکايي ايراد کند، اين حرکت اونزد اکثرناظرين سعي تلقي ميشد براي تبرئه خودش ازاتهام راه داشتن با (CIA).

 هنگامي که ميوندوال بمقام صدارت نايل شد، مردم خبرنداشتند که او درنظردارد تا درهنگام دوره صدارتش حزب سياسي را تأسيس کند . يک گروه کثيرافغانهاي چيزفهم همه خواهان رويکارآمدن يک حزب معتدل داراي تعداد وسيع طرفداران بودند ولي نه اينکه اين حزب درهنگامي تأسيس شود که رئيس آن زمام حکومت را بدست دارد .

 اين تصميم خويش خواري ورويکار آمدن شخصيتها ي غير مستحق را درپست هاي حساس حکومت مزيداً تحريک کرد . دريک کشورشرقي ، جاييکه کارها ي اداري عوايد کافي ، نادرميباشد ، اکثرمردم خواها ن احراز چوکي هاي دولتي ميباشند رضايت پادشاه مبني براجازه تأسيس حزب سياسي به ميوندوال ، آنهم حينيکه او متصدي مقام صدارت بود ، صرف بدين معني مي تواند تعبير شود که اومي خواست حزبي معتدل ومعتقد به ارزشها ي مندرج قانون اساسي قبل از انفاذ قانون جمعيت هاي سياسي تبارزکند. ولي درعين حال اقدام به تأسيس حزب سياسي درهنگام احراز مقام صدارات مي توان به حيث يک لطمه بزرگ ودليل عمدة مساعي نافرجام براي تأسيس يک نظام مؤثرديموکراسي تلقي کرد . همه کارکنان عمده دولت مي ترسيدند که اگرعضويت حزب اورا نپذيرند کاريا چوکي خودرا ازدست خواهند داد وازدست دادن چوکي دراکثرموارد درافغانستان معني ازدست دادن يگانه منبع عوايد را داشت . همچنان اگر آنها داخل حزب نمي شدند تأمين نظم ودسپلين اداري درمقابل کسانيکه اززيردستان ايشان درحزب داخل بودند امردشواربه شمارميرفت و درد سرهاي نيزبه دنبال داشت . . .

 هنگامي که چپي ها ازپلان ميوندوا ل مبني برتأسيس حزب سياسي درهنگام صدارتش مستشعرشدند، براي خنثي ساختن پلان او يک مبارزه منظم را آغازکردند. يک وسيله وآلة مهم  دردسترس شان تحريک ناآرامي هاي شاگردان ومحصلان وخنثي ساختن مساعي اوازطريق پارلمان وخود دستگاه دولت بود. اما مؤثرترين اتهامي که برضد اواقامه شده عبارت از اين بود که اومتمايل به غرب است ودرحکومت اوگماشتگان (CIA) کارمي کنند وبعضي ها حتي خودش راهم متهم به داشتن ارتبا طاتي با (CIA) ميکردند[6] .

 شاه با انتخاب ميوندوال بصورت صدراعظم توقع داشت که وي دردورة حکومتش محصلان را آرام ساخته سياست خارجي کشوررا به خط ميا نه بازگرداند. اما ميوندوال باوصف گرايش بسوي امريکا ويا اينکه به علت همين گرايش مؤفق نشد درعمل تعديلي را که لازم بود درسياست خارجي وارد کند . دردوره حکومت او نه تنها مناسبات به خصوص افغانستان با اتحاد شوروي دوام يافت بلکه درحل اختلافات مزمن باايران وپاکستان هم که شرط لازمي برگشتاندن سياست به خط ميانه بود، هيچ اقدامي درخور توجه صورت نگرفت . شايد او ميخواست نخست با ترضية عناصردست چپي درداخل موضعش را استحکام بخشيده بعد به تطبيق برنامه اش بپردازد، اما چرخ سياست چنانچه عادت آنست با ومهلت نداد و وي درنتيجه ازدست دادن حمايت خانواده شاهي ووکلاي دست راستي درشوري مجبوربه استعفا شد. علي ايحال مي توان گفت که علت اصلي ناکامي او تلاشي بود که براي احراز مقام صدارت بکاربرد ودرزير تأثير آن نخست درواقعة3 عقرب با عناصر هنگامه جو همکاري کرد وسپس درمحفل پوهنتون ازايشان حمايت نمود. اگراو اندکي تأمل ميکرد يقيناً شاه چنانچه وعده داد بود ، پس ازدکتور محمد يوسف به او نوبت صدارت مي داد وچون وي اين مقام را بدون همکاري عناصر افراطي  چپ بدست ميآورد، مي توانست با آزادي بيشتربکار پرداخته برنامه اش را عملي سازد[7] .

 بعدازاستعفي محمد هاشم ميوندوال ، شاه نوراحمد اعتمادي را مؤظف به تشکيل کابينه ساخت . او درماه نوامبر 1986ازاولسي جرگه رأي اعتماد گرفت وتوانست مدت سه سال وهشت ماه اين کرسي را حفظ نمايد. وي همچنانيکه با پادشاه نزديک بود روابط خودرا با محمد داوود وبردارش نيزحفظ نموده بود .درعين زمان احساس ميگرديد که روابط نزديکي با اتحاد شوروي دارد وحمايت غيرمحسوسي وي ازاعضاي پرچم حزب دموکراتيک خلق افغانستان تا حدود زيادي دربين روشنفکران وجوانان شايع بود. دوران صدارت اعتمادي را پرابلم ها ي متعددي احتوا ميکند که مهمترين آن اعتراض ملايان وروحانيون مرکز واطراف کشور بود که درمسجد پل خشتي وسايرمساجد کشور جمع شده وتحصن اختيارکرده بودند، آنها روش و اغماض حکومت را دربرابر احزاب چپ ، خصوصاً حزب پرچم که درجريدة خويش به مناسبت سالگرد لنين ،عکس بزرگ اورا چاپ کرده وبه وي درود فرستاده بود ، مورد انتقاد شديد قرارداده ميخواستند تاجريدة مذکورتوقيف گردد ومسئولين آن جريده مجازات شوند. همچنان ملاهاي مذکور درمورد نمايش فلم هاي مخالف معتقدات ديني مردم مانند فلم حضرت يوسف وچاپ کاريکاتوري به کنايه به حضرت پيغمبراسلام درباره تعدد زوجات به " نقل از مطبوعات خارجي " درجريدة اصلاح ، خشم وناراضايتي خويشرا بدانوسيله بيان مي کردند.

 حرکت ملا هاي مذکورتوسط اقدامات اردو خنثي گرديد.سردارعبدالولي به قطعات اردو ، ازجمله قطعه انظباط شهري را امرداد تا هنگام شب ملا هاي مذکور را به جبر وزور به سرويس هاي که قبلاً برايشان آماده شده بود ، سوارنموده به صوب مناطق مربوطة شان حرکت دهند، سربا زان آنها را ازخواب بيدا رميکردند، آنها حاضرنبودند که مسجد را ترک بگويند ولي توسط قنداق تفنگ ، مقاومت آنها ازبين ميرفت .

 درسا ل1969 دوره دوازدهم اولسي جرگه بپايان رسيد وانتخابات براي دورة سيزدهم آغازيافت . درين انتخابات روشنفکران ومشروطه خواهان ناکام مانده ودرعوض محافظه کاران ومتنفذين محلي درشورا اکثريت بزرگ را تشکيل دادند. ازشهرکابل ببرک کارمل واز پغمان حفيظ الله امين به وکالت رسيدند. اعتمادي بارديگررأي اعتماد حاصل کرد درين دوره نيزتظاهرات مزمن ، برخورد ها بين محصلين وپوليس ، تصادمات ميان سازمان هاي چپ وراست رخ داد که منجربه کشته شدن عده اي ازفعالان اين جريانها وافراد پوليس گرديد اعتماد که مدتي مريضي روحي پيداکرده بود ، نتوانست بيشترازاين درمقابل فشار وتهديد شوراي ومخا لفين خود دوام بياورد ومجبوربه استعفا گرديد.

 بعدازاعتمادي، دوکتورعبدالظاهرمکلف به تشکيل کابينه شد، بنيان حکومت کوتاه ويرا پرابلم لسان پشتووفارسي، آمدن قحطي در مناطق شمال وشمالغرب افغانستان مانندغور،بدخشان، بادغيس ، وهزاره جات ، برخورد غيرعادلانة وي با اين مسئله واختلافات نامبرده با وکلاي شوري لرزانيد منجر به استعفي وي در29 سپتامبر 1972 شد . رقم مرگ وميرقحطي سالهاي 1971-1972 ازپنجاه هزارنفرالي نيم مليون نفرميرسيد که بيشترمناطق هزاره نشين را متأثر مي ساخت [8].

 دردوره صدارت داکترعبدالظاهر نيزنمونه هاي متعددي ازبروزشگاف هاي قومي به چشم مي خورد وبا توجه به فضاي نسبتاً آزادي که در اين مقطع بوجود آمده بود ، اين شکاف ها مجال بروز درعرصه سياسي کشوررا يافت وتأثيرات شگرفي درزندگي سياسي مردم ازخود برجاگذاشت ، درواقع بعلت وجود زمينه هاي بروز وآزادي عمل نيروها ، تعارض هاي قومي وزباني  وشگاف هاي خفته يا نيمه فعال گذشته ، فعالترشده ودرشکل گيري نيروها وگروههاي معارض خود را نشان مي دهد .

 دراين هنگام ، تعارض بين منافع وجريان هاي مختلف فکري وسياسي ، که حکومت هاي قبلي درحل آن اهمال ورزيده بودند، به اوج خود رسيده وبرخي ازکار هاي مهم ، برزمين مانده بود؛ ازآن جمله مسأله زبان بود که درلويه جرگه مطرح گرديد ومجلس را به دوگروه متنازع تقسيم کرد. درجريان اين مذاکره ، گروهي ازنماينده گان پشتوزبان ، پيشنهاد کردند که خواندن ونوشتن درهردوزبان (پشتو ودري ) شرط ماموريت قرار داده شود.  منظور پيشنهاد کنندگان هرچه بود ، اعضاي دري زبانان چنين برداشت کردند که آنان مي خواهند به اين وسيله ماموريت هاي دولتي را براي پشتوزبانان منحصر کنند وبه استناد مادة سوم قانون اساسي که ميگويد :" ازجمله زبانهاي افغانستان ، پشتوودري زبانهاي رسمي مي باشد" با پيشنهاد مذکور مخالفت ورزيدند؛ اما پشتوزبانان با استناد برماده 35 که دولت را مؤظف مي ساخت تا " پروگرام مؤثري براي انکشاف وتقويه زبان پشتو وضع وتطبيق کند" برپيشنهاد خود پافشاري کردند. وکيلان غيرپشتون نيزکه درمجلس دراقليت بودند، براي دفاع ازموضوع خود ، دست به اعتصاب زدند ودرنتيجه ، مجلس ازحد نصاب افتاده وکارآن معطل ماند. اين جريان ، تاثيرات تعارض ها وشگافهاي قومي را در زندگي سياسي وشکل گيري نيروهاي سياسي وگروهاي اجتماعي به خوبي نشان ميدهد .ريشه اين منازعات ، که معلول انديشه تعميم زبان پشتووپشتونيزم بود، به نحوي باتضعيف زبان فارسي وهويت قومي واجتماعي صاحبان اين زبان مرتبط بود .با اين که تعارض هاي زباني که ريشه درخصومت ها وتنش قومي داشت درگذشته نيزچندين بارموجبات صف آرايي نيروها ورويا رويي نماينده گان لويه جرگه را فراهم ساخته بود ودرقانون اساسي براي جلوگيري ازين تعارض ، هردوزبان به عنوان زبان ملي برسميت شناخته شد ، اما به علت گرايش دروني حکام وزمامداران وبي ميلي آنان به رشد ونمو اجتماعي فارسي زبانان، همواره پشتوزبانان درتصدي مقام ها ي دولتي ازامتيازاتي برخورداربودند ودرمورد ديگراقوام ، سياست تبعيض به اجراء گذاشته مي شد[9] .

 وضع امنيت نيزدرهنگام حکومت داکترعبدالظاهرهرروز روبه خرابي مي نهاد .جريدة ( مساوات ) درتحت عنوان " قانون جنگ " اين طورنوشت :

       "ما ازحکومت توقع نداريم تابه  چنين بي قانوني ها خاتمه بخشد؛ زيرا بي فايده ويک توقع بيش ازحد خواهد بود. درعوض ما به مردم روي ميآوريم وازايشان تمنا مي ورزيم تا از ارتکاب اعمالي که بسوية قانون جنگل تلقي مي شود اباء ورزند"[10] .

 محمدموسي شفيق آخرين صدراعظم دهة قانون اساسي ودموکراسي است . دردوره وي مسئله فروش آب هلمند به دولت ايران مشکلات زيادي را براي وي خلق کرد، وشخصيت او را دربين مردم وعوام الناس پايين آورد. اما موسي شفيق بسيار زرنگ بود وتوانست با توضيح جنبه هاي مثبت قرار داد، اعضاي  شوري را قانع ساخته وقرار داد را ازهردومجلس بگذارند، رهايي گلبدين حکمتيارو همرزمان اخواني وي اززندان ، توسط موسي شفيق صورت گرفت . او دشمني آشتي ناپذيري با چپي ها داشت ، ولي ازحمايت شخصي پادشاه برخورداربود وسعي داشت تا ازمداخلات اعضاي خانواده شاهي درامور مملکت جلوگيري کند.

 کشککي درين مورد مي نويسد: " .  . . مداخله درامور مملکت ازطرف خاندان شاهي يک اخلال ومانع عمده درکارهاي کشورگرديده بود فراکسيون سردار عبدالولي درين خاندان فيصله کرده بود تاقدرت خود را بيشترسازد. احساس ضد شفيق درميان خاندان سلطنت قوي وحاد شده بود ."

برگشت ذهنهاي روشنفکرانه از محمدموسي شفيق وعمق پيداکردن مخالفت ها با اودرطبقات مختلف مردم ودوام قحطي بين سالهاي 1348 – 1351 ه .ش  درولايات بادغيس ، غوروهرات وعدم توانايي اداره درتهيه مواد خوراکه براي برطرف نمودن قحطي بي کفايتي حکومت او را وبه صورت غيرمستقيم سلطنت را به ذهنيت مردم افغانستان تقويه بخشيده بود، بااينکه کمکهاي سرشار وهمه جانبه ازکشورهاي مختلف جهان براي دفع قحطي وجلوگيري ازمرگ ومير قحطي زده گان به افغانستان سرازيرشد بود، بااينکه شاهراه ها اکثراً اسفالت شده بود ومصئونيت عام وتام وامنيت درسرتاسرافغانستان موجود بود. اما نظام پوسيده ، پاشيده شده ودست خوش هرج ومرج اداري ووکلا ووسناتورهاي پارلمان گرديده ونتوانستند کمترين کمک براي جلوگيري از مرگ ومير وقحطي زده گان نموده باشند.

 ازآنرومردم نااميدانه به دستگاه اداري مملکت مي نگريستند وباورواعتماد خود را ازتوجه اربابان براي رفع بدبختي خودها  دور ازتصور مي پنداشتند. ديگراکثردانشمندان بوجود يک خلاي سياسي درافغانستان معتقد واميدوارومتظريک حادثة غيرمترقبه ودگرگون کننده شده بودند[11]

 درتابستان سال 1973 شاه که ازناحية قرار داد آب هلمند اطمينان حاصل کرده بود براي استراحت به اروپا رفت وبه اساس حکم قانون اساسي پسر ارشدش شهزاده احمد شاه نيابت اورا به عهده گرفت در26 سرطان 1352 کودتاي سردارمحمد داوود ، بساط سلطنت را پيچيد ونظام جمهوري درکشور مستقر گرديد[12].



. عبد الغفور آرزو، چگونگي هويت ملي افغانستان ( تهران:انتشارات عرفان ، 1382)، ص 36 .[1]

 . پنجشيري ، هما ن اثر، صص 138 - 141 .[2]

. سجادي ، همان اثر، صص 83 -84 .[3]

 . دريح ، همان اثر ، صص 392 – 404 .[4]

 . پوهنيار محمد ياسين نسيمي ، روابط پارلمان با حکومت هاي افغانستان دردهة دموکراسي (کابل :مرکزنشراتي صبا، 1384)، صص 39 – 43. [5]

 . صباح الدين کشککي ، دهة قانون اساسي غفلت زده گي افغانها وفرصت طلبي روسها ( پشاور: مرکزنشراتي ميوند ، 1377)، صص51-57 .[6]

. فرهنگ ، همان اثر، ص 75 .[7]

.عظيمي ، همان اثر، صص 56- 58 .[8]

 . سجادي ، همان اثر، صص 85-86 .[9]

.کشککي ، همان اثر ، ص87 .[10]

 . دوکتور محمدحسن شرق، کرباس پوشها ي برهنه پا ، (پشاور: انتشارات  سبا کتابخانه ، 1370 ) ص101 .[11]

 . عظيمي ، همان اثر ، ص58 .[12]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 12:54 | لینک  | 

پايان کار پاد شاهي چهل سالة محمد ظاهر شاه

 پادشاهي چهل سالهء محمد ظاهرشاه (19 عقرب 1312 تا 26 سرطان 1352 ) طولاني ترين دورة تاريخ افغانستان درقرن 20 بود که طي آن يک نسل جديد بوجود آمده وتحت شرايط خاص اجتماعي وارد عرصة زندگي گرديده است . اين نسل که عدة زيادي ازآنها تااکنون حيات دارند، جنبه هاي مختلف طرزاداره محمدظاهرشاه را به چشم سرديده وباگوشت ، پوست واستخوان خويش احساس کرده اند . که درنتيجه هرکدام بنابرموقف مشخص اجتماعي ، سياسي واقتصادي خويش ازآن ياداشتها وبرداشتهاي دارد مطابق معيارومحکي که دارد، راجع به آن قضاوت ها ميکنند.

 همانگونه که در بحث هاي گذشته تذکريافت بعدازجلوس محمد ظاهرشاه به تخت شاهي که بعداز وفات پدرش بدست عبدالخالق شهيد اتفاق افتاد. کاکا ها ونزديکان محمد ظاهرشاه خوب مي دانستند که دادن سررشته حساب اداره يک کشور بدست پسري که هنوز به بلوغ فکري نرسيده باشد، خطاي بزرگيست که عواقب وخيم به آينده سلطنت درقبال خواهد داشت وحتي موجوديت ودوام آنرا با سوال مواجه خواهد ساخت. ازينرو قراربرآن شد تا محمد ظاهرشاه شکلاً پادشاه ولي صلاحيت اتخاذ هيچگونه تصميمي درامور مهم سياست داخلي وخارجي کشورنداشته باشد وکاکاي سياست آگاهش محمدهاشم خان معناً زمام کليه شئون  اداره را بدست گيرد، پس شاه جوان تا 13 سال بعدي حکومت محمد هاشم شناوربحرتنعم وتعيش بود ومحمد هاشم خان درتحمل هرنوع ظلم وستم برمردم فقير افغانستان براي ادامة حيات سلطنت يد طويل داشت .

 شاه دراواخردورة صدارت محمد هاشم مطمئن شد که ديگر ازعهده اداره مستقل کشوربدرشده ميتواند، زمام اموررا عمداً دردست گرفت وبه ايجاد يک سلسله دگرگوني ها اقدام کرد محمد هاشم خان کهنه کاررا که مردم باشنيدن نامش استفراغ ميکردند؛ ازصحنه کنارکشيد وبراي جلب اعتماد جامعه ، شاه محمود خان (کاکاي ديگرش) را باطرحها ومژده هاي نووارد کارزارسياست ساخت.

 بعدازين نقش محمد ظاهرشاه که خود را ازبدوجلوس " المتوکل علي الله " لقب داده بود ، دررأس سوق واداره کشوربصورت قاطع بروزکرد وحسبيکه مي خواست ، حکم ميراند!

 دراين دوره حکومت برتمام قلمروخود تسلط عام وتام داشت ومردم مجبوربودند، دساتير ، فرامين ، احکام ، فيصله ها وسايرنکات مورد نظرمجريان امور را بدون درنگ وتأمل بپذيرند وبه تعميلش گردن نهند يک نفر سپاهي بي سلاح حکومتي ميتوانست کمربند را ازکمربازکرده ، همة مردان يک روستا را با دشنام به امرعلاقدار يا اولسوال چون رمة مواشي به مرکزواحد حکومتي بياورد کسي دربرابرش ابرو خم کرده نتواند.

 آري ! اين بلازده گان وگنهکاران تاريخ هم چنين دشنام مي شنيدند وشخصيت وحيثيت انساني شان زيرپاي هرکس وناکس ميلوليد. زيرا اين ها مجرم بودند جرم شان نداشتن يک وجب جا درکشوري بود که خودرا مربوط آن مي دانستند ودرطول تاريخ براي دفاع ازآن درمقابل اجانب متجاوز، سينه هاي خودرا سپرکرده وخونهاي خود را بنام دفاع ازوطن وناموس آن بي دريغ ريخته بودند  وبازهم حاضر بودند که درمقابل تعرض بيگانه اي خونشانرا بريزانند، درحاليکه اينها مالک ووارث حقيقي چيزيکه درراهش جان ميدادند؛ نبودند!؟

 درحقيقت وطن ازآنها ييست که درآن جاه واختيارمادي ومعنوي داشته باشند. آنچه که اين گنهکارفاقد آن بودند!

 دردهات کشورتعداد باسوادان اندک وازوسايل رسانه هاي گروهي چون اخبار ، مجله وکتاب خبري وياهم دراثربيسوادي مردم ضرورتي به آنها احساس نمي شد وخواننده نداشت . شرايط ناگوار صحي وسوءتغذي درهرفصل سال توليدات بيماري هاي مختلف اپيدميک داشت و عدة زيادي را ازنعمت زندگي محروم مي ساخت .

 شيوع بيکاري سرطان ديگري بود که شهروده را فراگرفته وزندگي انسانهارا درچارچوبه مضيقه شديد قرارميداد جوانان ناگزيربودند پي دريافت کار راهي ديارغربت گرديده به کشورهاي پاکستان ، ايران وسرزمين هاي عربي روآورند، عده اي که تن به کارهاي طاقت فرسا داده نمي توانستند وتحمل اين همه مصايب وآلام را دشوار ميديدند، به اغراق ازمعيارهاي اخلاقي جامعه روآورده ، درمقابل پول تن خودرا درمعرض فروش قرار ميدادند.دربعضي شهرهاي افغانستان عده اي به اين شيوه زندگي ميکردند. همچومردم ، بيشتردربين طوايف چادرنشين که ازخودجا ومکان معين نداشتند وجود داشت . علاوه براينها ، دراطراف ونواحي شوربازارودروازه لاهوري شهرکابل واقع جنوب ارگ سلطنتي بازارهاي فحشا وروسپيگري برپا بودند که براي بدست آوردن يک لقمه نان شخصيت وپرستيژزنها مورد معامله قرار ميگرفت ، دولت براي تحفظ حيثيت وآبرو خود (اگرداشت) درباره اين موضوع صامت بود.

 برخي که براي اين عمل هم آمادگي ومساعدت نداشتند به خيابانها ريخته ودست به گدايي ميزدند ويا به سرقت ودزدي وقتل وغيره مبادرت ميورزيدند.

 درچنين اوضاع اجتماعي بود که اعليحضرت همايوني المتوکل علي الله محمد ظاهرشاه پدرمعنوي ملت(!) بررعاياي شاهانه " اصطلاحي بود که درآنوقت به مردم افغانستان گفته ميشد" سلطنت ميکرد وبه جاي آنکه يک لحظه درمقابل اين تصوير ننگين سکوت کند وراجع به مسئوليت خود درمقابل اين بيداد کريه وقبيح بيانديشد، برعکس با نهايت بي تفاوتي وبدون اندکترين احساس با پول همين ملت به غنيمت رفته وگرسنه وبرهنه به خوشگذراني ها وميگساري ها درخارج وداخل کشوربلاوقفه مشغول بود ودرکمال اطمينان برفرازحريرميلميد.

 شايد شاه اندرزکاکايش محمد هاشم خان صدراعظم را بگوش داشت وآنرا برنامه حقيقي دوام قدرت ميدانست که گفته بود:« رعاياي خود را گرسنه نگهداري کنيد، چون اگرگرسنه وفقيربودند آنگاه بيک صداي تان هرکجا که شما خواسته باشيد ، سوق خواهند شد وهيچگاه باهم متفق نخواهند بود وبدور شما حلقه خواهند زد و دايم منتظرسخاوت وکرم وبخشش خواهند ماند. اما زمانيکه رعايا دايم سيرباشند ديگرپرواي شما را نخواهند داشت وهرکدام مصروف فکرو کارخواهد بود، درآنصورت شما نمي توانيد بالايشان حسب دلخواه فرمان برانيد وازخواستهاي مزيد شان جلوگيري کنيد.»

 شاه ازاسلاف خويش آموخته بود که براي استقرار ودوام سلطنت تنها اعمال زور کافي نيست. بايد ازنفوذ آنها يي که نزد مردم مقام ومنزلت روحي ومعنوي دارند؛ نيزاستفاده اعظمي به عمل آيد. روي همين اصل بود که، روي همين اصل بود که درگوشه واکناف کشور همچو پايگاه ها را تشخيص وبه خويشتن متمايل ووابسته ساخته بود ازجمله خانواده سيد کيان دربغلان وخانوادة خليفة قيزل اياق درجوزجان را ميتوان نامبردکه درباب اسلوب برخورد ومناسبات اين خانواده ها با مريدان ومتعهدين شان ازهررنگ گفته ها زياد است که هرکس شنيد ومحتاج تکرارنمي باشد.

 محمدظاهر شاه درسالهاي اخير سلطنت اش ازتضاد هاي درون خانواده شاهي ، به خصوص سرکشي هاي داوود خان  به ستوه آمده درمقابل وی شخصی راشد داده واسباب فراغت خود را فراهم ساخت، اين شخص عبدالولي پسرمارشال شاه ولي خان بود که ازيکسوعموزاده وازجانب ديگر داماد پادشاه بود ، وي بزودي نردبان ارتقاء را پيمود ودرحاليکه ظاهراً قوماندانيت قول اردوي مرکزي را به عهده داشت ، به حيث جنرال کل اوردو تبارز کرد وچون شاه دوم فرما ن ميراند؛ ازاين به بعد يکبار ديگر شاه نفس راحت کشيد وازاکثر جنجالهاي وارسي واداره فارغ بال گرديد.

 پندارمحمد ظاهر شاه برآن بود که با ادامه روشهايش تا آفتاب ازمغرب طلوع نکرده لگام پادشاهي افغانستان دردست خانواده محمد نادرشاه باقي خواهد بود، چه ازيکسو قانون اساسي 1343 اين اصل را بي چون وچرا تضمين ميکرد وازجانب ديگرشاه درفکر آن بود که مردم مادام العمربرقراري تخت وبختش را استدعا خواهند کرد وسلطنت اش را مقدس خواهند پنداشت.

 اما سرانجام مردم درک کردند که پادشاه بحال زارشان بي تفاوت است ولحظه اي راجع به مصايب جامعه نمي انديشد، اين در حالي بود که افغانها از روزنه هاي مختلف وضع دنيا را احساس ميکردند وميديدند که روان عمومي شرايط انقياد بلاقيد  وشرط را نميپذيرد وپي هم بسوي بهترزيستن تمايل دارد. جهانيان باگذشت هرروز دست آورد هاي تازه فراهم ميسازند وبسوي انکشاف نامعين پيش مي تازند، آنها ازمسئولين خويش مي طلبند که راه وروشي را پيشه سازند تامحدوديت ها رفع وامکانات بيشتر گردند، درغيرآن ازعهده هاي سياسي شانه خالي کنند . اينها همه مسايلي بودندکه افغانها را نيزبي تأثيرمانده نمي توانست واشتياق شانرا مبني برداشتن زمامداران مسئوليت انديش برمي انگيخت .

ازسوي ديگر سيلي ازامواج تبليغات ايديولوژيک ازخارج به کشورسرازيربود که هرکدام راه وروش ويژه يي را عرصه مي نمود. فضاي آبستن توفاني بود که شاه زمينه هاي وقوع آنرا دراثر بي باکيهاي خود مهيا مي ساخت ، ولي وي لحظه يي عواقب آنرا درقدم اول نسبت به خود ووابستگان اش پيشبيني نميکرد وگام مؤثري درامر جلوگيري منطقي آن نمي برداشت . وي ميديد که پنبه درمعرض زبانه هاي آتش قرار دارد، اما غم حايل نخورد وي ميدانست که مردم چه مي خواهند وکدام نوع عملکرد عاقلانه آتش خشم شانرا فرونشانده مي تواند، ولي چنان مطمئن بود که گويي کاه ازجا نجنبيده وخيروخيريت است .

 همان بود که تخمه هاي ايديولوژي  دراذهان القاح شد وبه سرعت تکثيرنمود. چون محصولات گوناگون اين تکثير، درسطح جامعه ريشه دوانيد، ازيکسوموج تنفر عليه نظام مسلط را تقويت بخشيد وازجانب ديگرسبب ايجاد تضاد ها بين حلقات معين خط مشي هاي مستقل فکري درسطح جامعه گرديد که زهرنتايج وخيم بعدي آنرا همه مردم افغانستان به شمول شاه منزوي ، چشيدندوهنوزهم دارند مي چشند[1].


محمد داوود خان

سردارمحمد داوودخان پسرسردارمحمد عزيزخان فرزند محمد يوسف خان پسرسرداريحيي خان فرزند سلطان محمد خان طلايي واولاد سردارپاينده محمد خان محمد زايي مي باشد. وي درسال 1288 هجري شمسي درشهرکابل پابه عرصه وجود گذاشت مطابق 1915 ميلادي تحصيلات ابتدايي خود را درليسه حبيبيه ، تحصيلات عالي خود را درفرانسه تکميل وتحصيلات نظامي را درکورس عالي افسران بپايان رسانيد[2].

 سردارداوود ازاشخاص بود که درزندگي هرگزبه مقام درجه دوراضي نمي شوند وترجيح ميدهند که شخص اول درقريه باشند تا شخص دوم درکشور. علايمي موجود است که وي دردوره صدارت وحتي پيش ازآن هواي پادشاهي درسرداشت. به موجب يک روايت که توسط خانوادة محمد کريم خان حاکم اعلاي فراه تصديق شده، سردارموصوف هنگامي که درعصر محمد هاشم خان صدراعظم بحيث نايب الحکومة قندهارکارميکرد به حاکم اعلاي فراه پيشنهاد کرده بود به نفع زمامداري او درمنطقه تبليغات کند. اما قدرمسلم اين است که بدنبال انکار محمد کريم خان ازاجراي اين امر وي  به امرصدراعظم ازوظيفه اش معزول وبدون دليل معلوم براي مدت درازي زنداني شد[3] .

 بالاخره سردارمحمد داوود بتاريخ 26 سرطان 1352 به آرزوي ديرينه خود رسيد و(دموکراسي نمايشي) که منظور آن بدنامي دموکراسي درافغانستان بود به ارمغان آورد، رژيم جمهوري را نيز" ازبالا " اعلام کرد واستبداد شديد سابق را بارديگر آشکارا آغازکرد[4].  داوود خان صدراعظم با داوود خان ريس جمهور اززمين تا آسمان باهم فرق داشتند. اومحبوبيت  زمان صدراعظمي اش را دربين مردم ازدست داده بود، حس انتقام جويي او را دگرگون ساخته بود[5] .



 . دريح ، همان اثر، صص 519 - 534 .[1]

 . غوث الدين فايق ، رازي را که نمي خواستم افشاء گردد ( پشاور: نشرکتابفروشي فضل ، 1379)، ص 145 .[2]

 . فرهنگ ، همان اثر، ص 792 .[3]

.غبار ، همان اثر ، ص 271 .[4]

 . سراج ، همان اثر ، ص 70 .[5]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 12:5 | لینک  | 

علل زوا ل جمهوري شاهانة سردار محمد داوود

مردم رنجديدة افغانستان رژيم جديد ونظام جمهوري افغانستان رابه خوشي وسروراستقبال نمودند وشادي کنان بيکديگرسرنگوني نظام سلطنتي را تبريک ميگفتند. جناح هاي منشعب حزب دموکراتيک خلق افغانستان نيزازتحول 26 سرطان واعلان جمهوري افغانستان استقبال خود را اعلام نمودندولي جناح خلق بنابراصول وپرنسيپهاي ايديولوژيک وسياسي متناسب به وضع کشوروموضعيگيري محمدداوودبااحتياط کامل عمل کردوهوشياري سياسي خودراحفظ نمود ودرعين زمان بااستفاده ازشرايط مناسب سياسي وروحية پيروزمندانه اردو کار ديناميک وفعال درجلب وجذب دردرون اوردو وعمدتاً درقواي زرهداروقواي هواي به شدت آغازنمود.

 محمد داوود خان بنابرخصلت مغرورانه ، خودخواهانه وناسيوناليستي خودکامه خود فعاليت هاي سياسي احزاب را غيرقانوني اعلان نمود. بدين منظور جناح خلق تقريباً بعدازيک مدت آمادگي براي روز هاي دشوارمبارزه مطابق به اوضاع کشور ازعلني ونيمه مخفي ومخفي وغيره را ارزيابي مي نمودند. ولي جناح پرچم عملاً ازقدرت سهم داشت ، چنانچه دروزارتهاي داخله ، زراعت ، معارف ، ماليه ، خارجه ، وصدارت وهمچنان درقطعات گارد ، قواي مرکز، قواي هوايي وزميني ازجمله کوماندووغيره کادرهاي خود را جابجا کردند. تنها دروزارت داخله چندين والي وبيشترازهشتاد اولسوال وتقريباً تمام هيأت رهبري وزارت وسايرشعبات آن دراختيارجناح پرچم قرارداشتند. طي اعلاميه اي ازتمام اعضاي پرچم تقاضا صورت گرفته بود که ازنظام جديد پشتيباني نمايند ودرصورت ضرورت به دفاع ازآن درمبارزه عليه ارتجاع  داخلي ودسايس امپريالزم برخيزند.

 محمدداوود درتحت تأثير گرايشهاي ترقي خواهانة همکاران جوان کودتاي خويش وبه خاطر ايفاي سياست مترقي درجهت جلب همکاري نيروهاي چپ دموکراتيک برنامة خطاب به مردم افغانستان را که بوسيلة پرچمي ها تهيه شده بود پذيرفته وآنرا با اندک تغييرات ودستکاري ها درطي يک بيانية راديوي اعلان داشت.شايد ضرورت به تذکرباشد که متن اولي برنامة متذکره بنابردستور رهبري حزب ، باملاحظةشرايط مسلط دوران نگاشته شده بود. متن نوشته شده را ببرک کارمل ازمجراي ارتباطي ازطريق دوستان ميراکبر خيبربراي رهبري رژيم ارسال نموده .چنانچه ميرمحمد صديق فرهنگ درباره خط مشي محمد داوودچنين مي نويسد: دراين بيانيه که ازنگاه اسلوب نگارش محتوي با برنامة حزب دموکراتيک خلق شباهب به هم ميرساند، اصلاحات بنيادي مانند بسط وتوسعة حقوق وآزادي هاي دموکراتيک مردم دروجود قانون اساسي ، وخدمات صحي مندرج بود ويک اداره ءپاک ، فعال وبا امانت را به مردم نويد ميداد.

 دربرنامة رژيم محمد داوود خان ايجاد وتحول اساسي درنظام اقتصادي اجتماعي وسياسي کشوردربارة رشد وتوسعةصنايع وغيره وعده داده شد بود ازاين رومورد پشتيباني نيروهاي چپ عمدتاً جناح هاي خلق وپرچم قرارگرفت ولي اخواني ها ، شعلة يي ها ، سازايي ها چندان خوشايند نبودند وخصوصاً اخواني ها وطرفدا ران غرب که بعداً به توطئه ها اخواني ها ازجمله استادنيازي رهبراخواني ها آغازکرد. ولي رهبران وفعالين ديگرآنها مانند برهاندين رباني ، گلبدين حکمتيارواحمدشاه مسعود به پاکستان فرار نمودند ودراسد 1354 ه.ش(جولاي 1975ميلادي) دراولسوالي پنجشيرشورشي را عليه دولت محمد داوود براه انداختند ولي توسط دولت سرکوب شدند. ودوباره به پاکستان فرارنمودند. به همين ترتيب چندين تحريکات وکودتا براه انداخته مي شوند، ازجمله کودتاي محمد هاشم ميوندوال وغيره ميتوان نام برد .

 درعرصة بين ا لمللي اتحادشوروي وهند ازرژيم جمهوري افغانستان حمايت خود را اعلان ميدارند ولي کشورهاي همسايه ايران ومخصوصاً پاکستان به شمول ممالک غربي ازجمله ايالات متحده امريکا نگران وحتي برافروخته شدند. محمد داوود بعدازقيام اخواني ها وموضعيگيري کشورهاي همسايه عمدتاً ايران وپاکستان وايالات متحده امريکا ونفوذ نيروهاي چپ (عمدتاً پرچمي ها ) درساختاردولتي واختلافات ميان کودتا چيان تصميم گرفت تا بالاي سياست داخلي وخارجي خود درمشورة نزديک با برادرخود سردار محمد نعيم خان تجديد نظر نمايد. اولاً اختلاف ميان دوکتورمحمد حسن شرق وپاچاگل وفادار وبعداً عبدالحميد محتاط آغازميگردد ودرنتيجه هردويشان ازوظايف سبکدوش ميگردند. غلام حيدر رسولي بحيث يگانه مستحق جانشين محمد داوود دراطراف خود وحيدعبدالله ، عبدالقديرنورستاني وغوث الدين فايق را جمع نموده ودرکميتة مرکزي جمهوريت انشعاب را براه مي اندازد نام حزب خود را انقلاب ملي ميگذارند. بدين ترتيب اختلاف ميان اعضاي کميته مرکزي جمهوريت درسال 1355 ه.ش به اوج خود ميرسد ومحمد داوود درعمل تحت تأثير گروپ راست وضد نيروهاي چپ واتحاد شوروي قرارمي گيرد ولويه جرگه 1355 ه.ش خلاف وعده هاي قبلي تحت نام دموکراسي واقعي وتأمين حقوق دموکراتيک وغيره تحت کنترول گروپ راستگرا(غلام حيدر رسولي ) تدوير ميگردد.

 دوکتور محمدحسن شرق دربارة لويه جرگه سال 1355 مي نويسدکه :" اعضاي آن ازطرف دسته حيدررسولي بنام (انتخاب) انتصاب شده بودند، که بزرگترين لطمه را به پيکرمعنوي محمد داوود ونفوذش درميان مردم افغانستان وارد آورده بود" ومحمدنعيم خان نيزاين لويه جرگه را به سوهاني تشبيه کرده بودکه اعتباروعمر زمامداري برادرش محمد داوود را مي خورد.

 بدين ترتيب محمد داوود خان 180 درجه تغييرنموده وعملاً به تصفية نيروهاي مترقي ودموکراتيک آغازمي نمايد، به عوض اشخاص که سبکدوش ميشدند اکثراً اشخاص وابسته به حيدررسولي ويا غير سازماني مقرروتعيين ميگرديدند. چنانچه غوث الين فايق دراين باره درصفحه 137 کتاب (رازي راکه نمي خواستم افشاگردد) خود مينويسد:

 محمد داوود ديکتاتوري خودکامه، مستبدالراي بدون مراجعه به آراي دوستان خانداني واشخاص خبره کابينه را ترميم نمود. مردم افغانستان که ازظلم وستم غلام  حيدر رسولي وبي عدالتي وفحاشي قديرنورستاني ضابط ترافيک وعبدالله به ستوه آمده بودند وروزها را به اميد ترميم کابينه سپري مينمودند. وقتي که ديدندهمان آش است وهمان کاسه مأيوس ونااميد شدند. زيرا امورامنيت ودفاعي کشوربه نااهل ترين وبي کيفايت ترين وازنقطه نظرتقوا به کثيف ترين مردم سست عنصرسپرده شد. که هرلحظه خطربه استقلال وآزادي صلح وامنيت کشورقريب الوقع به نظرمي رسيد ضعف انتخاب محمد داوود پس ازسالها تجربه وگذشت زمان دردوره رياست جمهوري اش نه تنها بهترنشد ازگذشته برترشد ووطن را به تباهي کشيد!

 بدنبال تغييردرسياست داخلي درسياست خارجي محمد داوود خان تجديد نظر صورت مي گيرد. او ازهمسايه گان خود (ايران وپاکستان) شروع مي نمايد. اولاً مذکرات درسطح وزراي خارجه به ميان افغانستان وايران آغازميابد وايران ازسياست جديدمحمد داوود خان استقبال مي نمايد.

 بدنبال بهبود مناسبات افغانستان با ايران کشورهاي ديگراسلامي ازجمله عربستان سعودي مبلغ ده مليون دالرکمک بلاعوض و50 مليون دالر قرضه بدون ربح به افغانستان وعده ميدهد. محمد اعظم سيستاني دراين رابطه چنين مينويسد: دولت ايران بايک طرح کمک اقتصادي ده ساله ويک کمک عاجل 300 مليون دالربه پلان انکشافي هفت سالةافغانستان به داوود داد وپيشنهاد کرد که کمک ايران را جانشين کمک شوروي بسازد. همچنان ايران حاضرشد براي افغانستان تسهيلات بندري دربندرعباس فراهم کند تا اين کشورناچارنباشد براه هاي ترانزيتي شوروي بستگي داشته باشد. وبالاخره شاه ايران سعي بعمل آورد تا درحل اختلافات افغانستان با پاکستان نقش ميانجي را بازي کند.

 دوسال بعد ايران حاضرشد تا مصارف راه آهن ازافغانستان تا بندرعباس را بپردازد ومقابلتاً چهار روزبعد ازموافقت نامه، اسناد مربوط به قرارداد تقسيم آب هلمند بين زلمي محمودغازي سفيرکبيرافغانستان درتهران وآقاي خلعت بري وزيرامورخارجه ايران درتهران مبا دله گرديد.

 درپايان مذکرات داوود باشاه ايران دولت ايران يک اعتبارهنگفت بالغ بر دومليارد دالرکه درتاريخ مناسبات مالي کشورهاي جهان سوم نظيرنداشت ، به افغانستان وعده داد.

 اميرکويت نيزچک سفيدي را دراختيارداوود خان گذاشت تاهرجه مي خواهد بنويسد، شرط آنکه ازشوروي دوري گزيند. شاه ايران بعد ازسفر محمد داوود خان به پاکستان رفت تا روابط محمد داوود را باکشورپاکستان نورمال سازد، به تعقيب آن بوتوصدراعظم پاکستان بنابردعوت افغانستان بتاريخ 7 جون 1967 به ا فغانستان سفرکرد.

 رهبري اتحادشوروي ازتمام اين جريانات  ومذکرات وارتباطات دولت محمد داوود با ايران پاکستان وسايرکشورهاي غربي واسلامي معلومات کافي دراختيارداشت . بنااً روابط افغانستان با اتحاد شوروي (بريژنف) دررابطه به طرح برخي مسايل ازجمله طرح دربارة اينکه بايد کارشناسان کشورهاي ناتوکه بحيث جاسوسان درشمال افغانستان گماشته شده آنرا بيرون کنيد! به حد نهايي تيره وخراب گرديد زيرا محمد داوود اين طرح بريژنف را مداخله درامور داخلي افغانستان تلقي نمود وحتي ميزمذاکره را ترک گفت. خلاصه اينکه محمد داوود بنابر خصوصيات وکرکترخودخواهانه وخود کامة خويش نتوانست تايک توازن وتناسب معين را درسياست داخلي وخارجي ثابت حفظ نمايد. او درمرحله اول(تقريباً دوسال اول) به نيروهاي چپ اتکا نموده وروابط خوب با اتحاد شوروي تأمين مي نمايد ومعکوساً درسرکوب نيروهاي راست وخيره شدن مناسبات را با ايران، پاکستان وسايرکشورهاي اسلامي وايالات متحده امريکا باعث شد وبعداً 180 درجه هم درسياست داخلي وهم درسياست خارجي تغييرنموده وعملاً اصول عنعنوي عدم انسلاک وبيطرفي افغانستان را درهردوحالت متضرر ميگرداند واين عدم ثبات درسياست وموضعگيري محمد داوود عامل اساسي سقوط رژيم اوشمرده مي شود.

 درين هنگام کنفرانس وحدت حزب دموکراتيک خلق افغانستان (خلق وپرچم ) بخاطراحياي مجدد وحدت دوجناح منشعب بتاريخ 12 سرطان 1356 ه.ش مطابق 3 جولاي 1977 ميلادي تدويرميگردد که موضعگيري دربرابرهمه نبردهاي سياسي بخصوص دربراررژيم حاکم محمد داوود بازتاب صريح يافته بود.

 در رژيم محمد داوود شيوع فساد اداري وفضاي عظمت طلبي ، يکتازي واستبداد روزبه روزبيشتر وبيشترتقويت مييافت ، محمد داوود به نام هاي مختلف مانند زعيم بزرگ، رهبربزرگ ، وغيره کيش هاي شخصيت چون صدام حسين ، قزافي ، ضياءالحق . . .مبدل ميگرديد.

 خلاصه اينکه محمد داوود وظايف واهداف اساسي که دربيانية خطاب به مردم وسايروعده هاي ديگررا به فراموشي ميسپارد وخلاف ادعا هاي سابق ، قرارداد في مابين ايران وافغانستان درباره تقسيم آب هلمند که دردوران صدارت موسي شفيق مطرح شده بود دوباره مهر تاييد ميگذارد.

 مسئله پشتونستان را دراثر فشار امريکا مي خواست به نفع پاکستان حل وفصل نمايد وده ها معامله درپشت پرده با محافل حاکمة ايران ، پاکستان ، عربستان سعودي ، کويت وسايرممالک عربي وغربي وا يالات متحده امريکا به خاطر سرکوب نيروهاي چپ ودموکراتيک به مؤافقه ميرساند.

 رژيم محمد داوود ازنقطه نظر(سياسي ، اجتماعي ) سوءاستفاده ها ، فساد اداري ، فقدان کامل حقوق سياسي ، اقتصادي ، اجتماعي ونارضايتي مردم ، بازگشت به استبداد دوران قبلي وعدم رضايت درقواي مسلح وروحية مخالف به رژيم وغيره يک فضاي بحران قبلي وعدم رضايت درقواي مسلح وروحيه مخالف به رژيم وغيره يک فضاي بحران وتشنج را درکشوربوجود مي آورد.

 بدين ترتيب يک روحية دگرگون وتغييرسياسي دربين نيروهاي ملي ودموکراتيک ونظاميان عمدتاً درسطح پايين رتبة آن فراهم گرديده بود، واين روحيه آنوقت بيشترتقويت گرديدکه وحدت حزبي دوجناح خلق وپرچم تأمين وتحکيم گرديد. حزب درسند وحدت حزبي چنين اعلام کرد:" پيکاربرضدارتجاع وامپرياليزم ، پيکاريست طولاني ومشکل ، مبارزات عظيم وشديد درپيشروست ولي پيروزي حزب حتمي است ."

 محمد داوود ازوحدت حزب بسيارنگران وعصباني شده بود. اوتصميم جدي داشت تاچگونه حزب واحد خلق افغانستان را متلاشي ، تضعيف وحتي سرکوب نمايد حزب امکان اين خطر را جدي درک ميکرد وبه همين منظوربه تمام امکانات وانرژي تلاش صورت گرفت تاسازمان هاي حزبي درقواي مسلح (اردو) توسعه وتحکيم بيشتريابند وعملاً براي دفع حملة رژيم يابراي حمله ضد حمله آمادگي داشته باشند[1].

 درهمين زمان بودکه همساية بزرگ شمالي ونيزايالات متحده امريکا که عقدة خيلي هاعميق را ازجنگ ويتنام بدل داشتند برسرمسئلة افغانستان که هرکدام مي خواست زودتراهداف خويش را ازين منطقه که درقلب آسيا موقعيت استراتيژيک نيز داشت برضد يکديگر تحميل نمايند پس درگيريک جنگ سرد شدند واينبار هدف هردوسوختاندن افغانستان ومردم افغانستان چون مواد سوختي اين دوابرقدرت جهان بود.

 امريکا درين راستا چند هدف را تعقيب مي نمود:

1.         اولاً مي خواست ازموقعيت استراتيژيک افغانستان آن اهداف خويشرا که درايران بعد ازاستقرارنظام اسلامي درين کشوردرمقابل شوروي به پيش برده نتوانسته بود به پيش ببرد. عبارت ازاين است که شوروي را مجبور نمايد تا به افغانستان مداخلة نظامي را براه بيندازد که بعد از پيروزي اين هدف، پاکستان را کليد حل مشکلات خود سازد.

2.         درمقابل دشمن سرسخت خود(ايران وشوروي ) مي توانست مؤفقيت را حاصل نمايد، چنانچه اول الذکر را به مجبور به تسليم شدن راه حل سياسي ومجبوربه اطاعت نمودن ازسياستهاي خارجي امريکا نمايدو ودومي را بعد ازمداخله نظامي مانند (نداف پخته تکاني) نمايد وقصد عساکرکشته شده اش را برضد شوروي درويتنام بگيردکه بالاخره مؤفق هم شد[2]. بالاخره سردار محمد داوود )آخرين بقاياي آل يحيي) بتاريخ 7 ثور 1357 ساعت 12 بجه شب از طرف تورن امام الدين به شهادت رسانيده شد وبعد درقصرگلخانه با فيرماشيندارها 72تن ازاعضاي فاميل وي نيزبه شهادت رسيدند.[3]



. کاروال ،  همان اثر ، صص 43-57 .[1]

 .خان آقا سعيد، ازجاسوسي تا وزارت(پشاور: مرکزنشراتي فضل،1378)، ص178 .[2]

 . داکترشاه زمان وريح ستانيزي، سهل انگاري محمدداوودخان، چاپ سوم ( پشاور: نشرمؤسسه انتشارات الازهر 1379 )، ص 74 .[3]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:59 | لینک  | 

نورمحمد "  تره کي "

         نورمحمد تره کي پسرنظرمحمدخان، شخصي که درقبيلة تره کي درناحيه ناوة مقربه دنيا آمده وخود راپسر چوپان ميخواند وبه قبيله غلزايي پشتونها، ازهمان غلزايي هاييکه اميرعبدالرحمن خان آنهارا به زور درمناطق هزاره نشين مرکزي افغانستان مستقر ساخته بود، تعلق داشت ، پدرتره کي با وصف آنکه ازسواد بي بهره بود وبگونه کوچي ها شبا ني ميکرد، پسرش را به مکتب فرستاد.او درکودکي درکويته الي صنف چهارم ابتدايي تحصيل کرد[1]. بعداً بحيث کاتب شرکت پشتون قندهار ايفاي وظيفه ميکرد که با گروه وپيش زلميان معرفت حاصل کرد وازاعضاي بيکار وغيرفعال بشما رميرفت ، گرچه ادعاء ميکرد که مؤسس اين گروه بوده است ، ولي اين ادعايش نيزچون ساير اکاذيب کمونيستان ، بي اساس وعاري از حقيقت بود . چندي بعد بحيث نمايندة شرکت پشتون قندهار دربمبئي مقرر گرديد. درآنجا لسان انگليسي را فرا گرفت ومبارزه هندوان عليه انگليستان را تعقيب ميکرد. با دعوت ازهند ، کار درشرکت پشتون را ترک کرد. بدليل روابط قومي ، توسط شريف تره کي حکمران زابل ، بحيث کاتب جزاي اولسوالي شينکي همين ولايت اعزام گرديد. پيشنهاد تقررش به وزارت داخله فرستاده شد. وزير داخله وقت يعني داوود آنرا رد کرد، زيرا تره کي مشکوک به جاسوسي براي انگلستان بود. در آنزمان کشور همسايه ما هند ، تحت استعمار انگليس قرارداشت ، اما بعد ها تره کي توانست بواسطة " بينوا " عضو وپيشن زلميان ، دررياست مستقل مطبوعات مقرر گرديده وتا معاونيت رياست آژانس باخترارتقايابد، بعداً بحيث اتشة (وابسته) مطبوعاتي سفارت افغانستان درواشنگتن عازم ايالات متحده گرديد.

          دردوران ممنوعيت تخلص هاي قومي درجمهوريت داوود تخلص خود را ازتره کي به ترقي مبدل کرد، به گفته خلقيان بنيان گذار حزب کارگردر افغانستان تره کي بود وي اولين رهبردولتي رژيم کمونيست بود.

          با القاب مبالغه آميز چون : " رهبر" "آموزگار" "خلاق" " نابغه " ميخواندانش، وي فردي ساده ودهانش پرازخنده مي بود اما قلب بي رحم داشت .

         فرصت کم بود ، بخت ياري نکرد، قبل ازهمه شاگرد وفادارش حفيظ الله  " امين " بروي غالب گرديد.تحت شعار عدالت، مصئونيت وقانونيت ويرا مجبورگردانيد که ازتمامي مناصب حزبي ودولتي مستعفي گردد وويرا به سزاي اعمالش رسانيد. تره کي عقيم بود وفرزندي ازوي باقي نماند[2]. ومانند اکثرزمامداران بي اولاد درتاريخ ازشفقت بشري محروم بود. ودرهنگام قدرت با نهايت بي رحمي دربرابرمردم رفتارکرد. اين سفاکي همراه با خاصيت هاي منفي ديگري که داشت عمردولت اورا کوتاه ساخت ودرمدت کمترازيک سال ونيم قدرت ومنزلتي راکه به آن سهولت به دست آورده بود با زندگي سفالت بارش يکجا ازدست داد[3].



 . عظيمي ، همان اثر، ص203 .[1]

 . الف. هارون ، داوود خان درچنگال کي .جي. بي . ترجمة حامد، چاپ سوم (پشاور: انتشارات ميوند ، 1384 )، صص 161 – 165.[2]

 . فرهنگ ، همان اثر ،ص 936 .[3]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:51 | لینک  | 

عوامل زوا ل حکومت نورمحمد " تره کي "

          درحاليکه جهان خارجي باتعجب به اين انکشافات مي نگريست، تشتجات درداخل افغانستان روبه فزوني نهاد. اختلافات قبلي بين پرچمي ها وخلقي ها بار ديگر تازه شد ومخالفت هاي واقعي وکلي بين افراد رژيم ونفوس متباقي کشوربروزکرد.حزب کمونيست شوروي که ازنزاع ومخالفت هاي داخلي ح. د .خ . ا آگاه بود درماه مي 1978 يکي ازمامورينش را به کابل فرستاد تا وحدت سال 1977 را مستحکم نگهدارد.

          بدگماني ها ، عدم اعتماد وحرکات خصمانة شان نسبت به يکديگرقوت گرفت ، ولي خلقي ها تحت اثر امين احساس ميکردند که ميدا ن را برده اند ومديون رقباي سابق شان چون کارمل نيستند. امين فکرميکردکه پرچمي ها حلقه هاي مخفي خود را حتي بعدازکودتا نيز دراوردو حفظ نموده اند که سبب خطر وتهديد درآينده خواهد بود. کارمل ازموقف خود نگراني داشت ، ازعبدالقادرکه يکي ازچپي هاي ملي گرا بود ودربرابر هيچ يکي ازجناح هاي ح. د. خ . ا متعهد نبود کمک خواست. اما کارمل دراين کوشش خود ناکام شد والي تاريخ 15 جون نام کارمل ازمطبوعات کابل ناپديد گرديد وافواهاتي مبني براينکه در خانه تحت نضارت مي باشد شايع شد.

       امين وزيرخارجه بتاريخ 26 جون ازايالات متحده تقاضا کرد تااگريمان نوراحمد نور وزيرداخله را به حيث سفيرافغانستان ازواشنگتن ارسال کند. بتاريخ 5 جولاي راديوکابل خبرتقرر کارمل را به حيث سفيرافغانستان درچکوسلواکيا ، اناهيتاراتب زاد را به صفت سفير دريوگوسلاويا ومحمود بريالي برادرجوانترکارمل وداماد راتب زاد را به حيث سفيردرپاکستان نشرکرد. اين شيوه يکي ازطريقه هاي عنعنوي درکشورهاي جهان سوم براي دور ساختن شرافتمندانة مخالفين سياسي مي باشد، اما طبق راپورها ، کارمل ونوراحمد نور دربرابر تبعيد شان مقاومت کردند ولي بالاخره به خاموشي کابل را ترک گفتند. رژيم سپس به تدابيري متوسل شد که درحقيقت سبب دوري مردم افغانستان ازآن گرديد. اين موضوع قابل بحث که آيا پرچمي ها يعني آنانيکه همواره ازرسيدن تدريجي به کمونيزم پشتيباني ميکردند ، قسماً ازلحاظ اختلاف مشي ، تبعيد شده بودند يابه مقام رهبري باقي مي ماندند ايشان سياست هاي خلقي هارا به اندازه اي نرمش ميدادند که اسباب مقاومت را دراوردو بارمياورد.

         بتاريخ 8 جولاي دوباره پاکسازي ح. د. خ . ا اعلان گرديد وامين که دستگاه پوليس سياسي را تحت اداره خود داشت ، آنرا بنام اگسا مسمي کرد. اوهمچنان قدرت خودرا با احراز مقام منشي حزب بيشتر ساخت . درحکومت تره کي امين به حيث يگانه معاون صدراعظم تبارز کرد ووطنجار عوض نوراحمد نور به صفت وزير داخله مقرر شد. پرچمي هاي شناخته شده ازحکومت ، مکاتب وقواي مسلح برطرف گرديده ودربسا موارد زنداني شدند. تنها ازاردو 800 پرچمي اخراج شدند، بسياري ازپرچمي ها توسط امين واسدالله سروري ريس پوليس مخفي با عذاب هاي گوناگوني مواجه شدند و تعدادي جانشانرا ازدست دادند.

  راديوکابل بتاريخ 17 اگست خبرداد که " که يک شبکه ضد انقلابي " به رهبري قادر وزيردفاع  وجنرال شاهپور احمد زي لوي دريستيز قواي مسلح وبعضي ازاشخاص ديگر کشف ورهبران واعضاي آن دستگيرشده اند اکثراينان پرچمي نبودند، بلکه مسلمانان ملي گرايي بودند که مشي افراطي جديددولت را قبول نداشتند.

 پرچمي ها تنها کساني نبودند که معروض به مظالم جديد گرديده بلکه اعضاي فاميل شاهي ،سرمايه داران ، سوسياليست هاي غيرلينني ، ليبرالان وبي طرفان دستگيروزنداني شدند، اکثرازمامورين سابقه به قتل رسيدند، يکي ازين مامورين موسي شفيق بود که به اساس بعضي ازراپورها اورا گردن زدند.

           درمحبس بزرگ پلچرخي ، به طور اوسط هرشب درحدود 50 نفر اعدام ميشد. علاوه برقواي مسلح که درآن بسيار قليل صاحب منصبان بالاترازرتبة تورن باقي ماند نخستين پاکسازي دروزارت داخله که امورپوليسي واستخباراتي را اداره ميکرد دروزارت هاي مخابرات، اطلاعات وکلتور صورت گرفته پهناي آن به وزارت هاي خارجه ، معارف وولايات گسترده شد واکثر پست ها را افراد اوردو اشغال کردند.

         طبق فرمانيکه بتاريخ 16 مي نشرشد، قانون اساسي سال 1977 محمد داوود ملغي و" محاکم نظامي انقلابي" تأسيس گرديد. اداره پوليس مخفي بنام " اگسا " ايجاد شده بود که وظايف آنرا تاس  آژانس خبرگذاري شوروي « حراست دولت جديد ازتخطي ها براستقلال وامنيت داخلي » تشريح ميکرد.

         با رويکار آمدن يک ادارة وسيع وبي کفايت ، تعداد زياد اشخاص تحصيل کرده وبا تجربه از اداره ها معزول گرديدندکه دراثر آن اتکاي بيشتربه مشاورين شوروي صورت گرفت وطبقة تعليم يافته ازرژيم بيگانه گرديد. ح. د. خ . ا ازاتحاد شوروي تقاضاي همکاري کرد تعداد مشاورين نظامي شوروي به دوبرابر درحدود 700 نفردرطي سه ماه رسيد که برخي ازآنها دراموروزارت دفاع مشغول بکارشدند. درحدود 650 مشاورملکي که درپروژه هاي مساعدتي شوروي پيش ازکودتا درسراسرفغانستان کارميکردند،به کابل احضار شدند تاخلقي هارادر امور محوله باکارآشناسازنديا خودروسها وزارتخانه هارااداره نمايند بعضي ازافغانهاي تحصيل کرده راکه ميخواستند بارژيم همکاري نمايند مجبورساختند به بيانيه ها ولکچرهاي " حزبي وايديو لوژيک " گوش فرا دهند تابرايشان وانمود ساخته شود که راه آنها غلط بوده است وراه اصلي وواقعي همانا ايديولوژي " دوران ساز" لينني ميباشد.

 توده هاي بزرگ افغانان عادي نيزبزودي ازرژيم بيگانه ساخته شدند. مخالفت سازمان داده شده ، دراول ميان آن گروه هاي مسلمان انکشاف کرد که عليه چپي ها قبلاً درپوهنتون کابل وخيابانها چندين سال درمبارزه بودند، زيرا خلاف دنياي خارج ، ايشان نوعي شک وترديدي درباره ماهيت اصلي اشخاص که زمام امور را غضب کردند نداشتند، الي اخير ماه مي يعني درطول يکماه بعد از کودتا يک جبهة نجات ملي توسط 9 تنظنم اسلامي وضد کمونيستي به رهبري استاد برهان الدين رباني تشکيل شد. تره کي به آنها اتهام بست که دين را به حيث مانعي درراه نهضت مترقي وطن بکارميبرند. اوبعداً اصرارميورزيد که تنها " يک اقليت ناچيز" با حکومت اومخالفت ميورزد. اولين قيام مسلحانه مردم عليه رژيم ازنواحي شمالشرقي کشور مخصوصاً ازولايت بدخشان وقسمت هاي نورستان راپور داده شد.

تره کي به صدور فراميني دست زد که هريک بنابر دلايل باعث تضعيف اعتبارش نزد مردم شد که به هريک ذيلاً اشاره مي شود:

فرمان مربوط به خاتمه ت بخشيدن سيستم گروي زمين وقرضداري هاي روستايي که قبل از 21 مارچ 1974( اول حمل 1353) عقد گرديده بود لغو قرارداده شد.

فرمان مربوط به پولي که براي ازدواج مصرف مي شد ، سن ازدواج آزادي انتخاب درازدواج . همچنان جزاي متخلفين .

 فرمان اصلاحات اراضي که مطابق آن هرفاميل اجازة داشتن 30 جريب زمين درجه اول را داشت ومتباقي را ضبط وبطوررايگان به دهاقين بي زمين که بالاي آن کارميکردند توزيع گرديد.

پروگرام هاي اصلاحات رژيم تره کي طوريکه دربالاشرح داده شد، کاملاً به ناکامي مواجه گرديد که دلايل آنرا ذيلاً مينگاريم.

1.                   اتکاي شديد مالي وايديولوژيکي به اتحاد شوروي.

2.                   فهم نادرست ازواقعيت هاي افغانسان روستايي وطبقات مردم آن .

3.                     فقدان نظم ودسپلين وکثرت فساد اداري درميان کدرهاي حزبي .

4.                   فقدان کنترول اداره برخانواده هاي اعضاي حزب، زيرا ايشان به اساس همين ارتباطات عيناً مانند اعضاي خاندان سلطنت درامور رسمي مداخلت ميکردند.

مقاومت مسلحانه عليه رژيم برسراقتدارکمونيستي کابل درزمستان 1978 و 1979 روبه ازدياد نهاد، شبکة کمپ هاي تربيوي درپاکستان وتاحدي کمتري درايران شکل گرفت . به تعقيب آن قيام هرات برپاشد، اين قيام يک چرخش عمده را دروضع افغانستان بار آورد، عکس العمل مسکو به اين قيام منتج به حمله آن برافغانستان بعد از9 ماه گرديد[1].

 ح.د.خ.ا. يک مبارزه بيرحمانه وجاه طلبانه را آغازکرد تا افغانستان را بيک دولت سوسياليستي مدرن تبديل کند. دراين دوره نيروههاي حزب مذکور که عمدتاً خدمات جاسوسي واستخباراتي را انجام ميدادند، برعلاوة نيروهاي پوليس وعسکري جنايات جنگي بسيارمدهش وعظيم رامرتکب شده اند، اصلاحات مورد نظرواقدامات اختناق آوررا که حزب بعد ازکودتا درپيش گرفت ، مقاومت مردم را برعليه خود به خصوص دراطراف کشورشديداً برانگيخت . بااينکه ح. د. خ . ا قيام ها را با قساوت وشدت بسيارسرکوب ميکرد ولي عدم پشتيباني عامه مردم نمي گذاشت که حزب آجنداي سياسي خويش را به منصة اجرا گذارد؛ تا جاييکه حزب دريک موقعيت بحراني قرارگرفت ، نظم آن ازهم پاشيد وکنترول اوضاع را ازدست داد.يکي ازبزرگترين قتل عام هاي اين دوره حادثه است که درمحلي بنام (کراله) مربرط ولايت کنر رخ داده است . اين قضيه يکي ازچندين جنايات جنگي را بيان ميکند که درين دوره اتفاق افتاده واکنون تحت بررسي پروژه دادخواهي افغانستان قرار دارد[2].

 نورمحمد تره کي بنيان گذاردولت تيپ مارکسيستي درافغانستان به دعوت فيدل کاسترودرکنفرانس کشورهاي غيرمنسلک به هاوانا سفرنمود، پروگرام چنين تنظيم شده بود که دررفت وبرگشت توقف مختصري درماسکونموده  دستوربگيرد وبا ليواند بريژنف رهبرشوروي وسايررجال برجسته ملاقات وتبادل نظرنمايند. امين که بعدازتبعيد کارمل زمام امور را بدست خود گرفته وتره کي درمحدودة قصر ارگ ( که درآنزمان بنام دخلکوکورناميده بودند) مصروف نوشيدن مشروب و تشريفات ساخته وبه حيث سمبول قدرت سياسي به ملاقات مهمانان خارجي کورديپلاماتيک وتيم هاي سپورتي وبزکشي مصروف نموده بود. امين بخاطرآرام با کسب اعتماد فوق العادة ترکي به حيث شاگرد وفادار درصدد برکناري ترکي واحرازکرسي اول مقامات حزبي ودولتي بود.کي.جي.بي.اين نيرنگ سياسي امين را درک کرده بود وامين هم در پهلوي يکه تا زي اش با مشاورين شوروي با نيرنگ خاصي مناسبات دوستانه ورفيقانه تکتيکي خود را حفظ کرده بود.

 درراه رسيدن به هدف کادرهاي مهم ملکي ونظامي گروپ خودرا درپست هاي کليدي نصب ميکرد، قوماندان گارد سيد يعقوب وقوماندان سابقه قومانداني عمومي ژاندارم وپوليس سيد داوود ترون را به حيث ياور خاص تره کي جابجا نموده بود.

 ببرک کارمل درپراگ همواره با رهبران شوروي و کي . جي . بي درتماس واسناد اراييه ميکرد تا حريف خود امين را درنزد مقامات شوروي انتي سويتيست معرفي وبي اعتبار سازد.

 تره کي به اندازه اي شخص ساده لوح بود که مفاهيم مذاکرات خاص مقامات ارشد اتحاد شوروي را که مي بايد بحيث اسرار خيلي محرم با خود حفظ ودرصدد اصلاح نواقص مي شد ، برخلاف بعد ازملاقات خاص با بريژنف دريک محفلی که تره کي با محصلين افغاني درمسکوصحبت ميکرد دربيانيه اش گفته بود که " درون حزب مايک دانة سرطان بروزکرده حينيکه به افغانستان بروم اين دانة مهللک را عمليات وازوجود ح. د. خ . ا دورخواهم کرد ." هدفش ازدانة سرطان امين بود که مقامات کي . جي . بي . ورهبراتحاد شوروي بتازه گي درمذاکرات خصوصي برايش ازخطر آيندة( امين ) گزارش ومشوره داده بودند.داکترشاه ولي وترون درين سفر قدم به قدم اسرارمخفي را براي امين با شفرخاص گزارش ميدادند.

 حفيظ الله امين درغياب تره کي چهار نفروزيران طرفدار تره کي محمد اسلم وطنجار وزير امور داخله ، سيد محمد گلاب زوي وزير مخابرات ، شيرجان مزدوريار وزير ترانسپورت اسدالله سروري ريس اگسا را برطرف نمود.

 سفرکيوبا مناسبات تره کي وامين را تاسرحد سوء قصد عليه يکديگر خراب وتيره وتار ساخته بود " امين " مانند ترکي وکارمل خواهان تاج وتخت بود، درانشعا ب اول که طرف تره کي را انتخاب کرده بود هم به اين منظور بود که اولاً جناح پرچم را ضعيف وناتوان سازد وبه رهبري تره کي امور نظامي حزب را بدست خود بگيرد، هرگاه قدرت سياسي تصاحب مي شود درآنوقت يکطرفه کردن تره کي برايش سهل خواهد بود .

 تره کي حينيکه ازسفرعودت نمود فهميد که امين ديگر آن شاگرد وفادر نيست که ميگفت " تره کي وحزب باهم روح وتن ا ند " اگرروح نباشد تن بي جان است وبرايش ثابت گرديده بود که اطلاعات مقامات شوروي داراي حقيقت بوده بايد بزودي اين دانة سرطان را طوريکه خودش گفته  ازوجود حزب دولت دورسازد ولي بيچاره به اين آگاهي نداشت که خودش به داخل قصررياست جمهوري با فاميلش درمحاصرة امين قراردارد.

 چون قدرت اساسي نظامي دردست امين بود نخست تره کي را به داخل ارگ گرفتار وفاميلش راتحت نظارت قرارميدهد وتره کي را درکوتي باغچه ارگ اسير وجبراً ورقه استعفي اش را ازمقام حزبي وپست دولتي بالايش امضاء ومدت هفده شبانه روزتره کي درکوتي باغچه تحت اسارت قرار داشت وتمام اسناد لازمه را به اثر فشار بالايش امضأ نمودند وبه شب هفدهم توسط بالشت پخته اي بدون سروصدا خفه اش کردند وحياتش را خاتمه دادند وطور خيلي عادي خبرمرگش رابه اساس همان مريضي که باعث استعفي اش شد ، منجر به مرگش گرديد گفته انتشاردادند وبدون کدام رسميات وتشريفات جسدش را در قول آبچکان کابل دفن کردند.

 مرگ تره کي به دست امين به وضاحت نشان ميدهد که رهبران ح. د. خ . ا همه وهمه عاشقان قدرت بوده، ائتلاف ها وحدت ها همه تکتيکي وبراي بدست آوردن مقامات وکرسي ها بوده نه به خاطر خدمت به وطن وترقي کشور گام مي نهادند تحليل مشخص ازوضع مشخص کشور را دستورکارقرارميدادند وواقعاً فروخته گان بيگانه ها نمي بود سرنوشت وطن ما به اين خرابي ها وبردباري مواجه نمي شد[3] .



 . هنري برادشر، افغانستان تجاوزشوروي ومقاومت مجاهد ين،ترجمة شوراي ثقافتي جهاد افغانستان، چاپ دوم (پشاور:مرکزنشراتي ميوند 1378)، صص104-120 . [1]

    صص 104 - 120

 . راپورمقدماتي پروژة دادخواهي افغانستان ، جنايات ديروز داد خواهي امروز،(؟جنوري 2006)، صص 12 -13 .[2]

 . جنرال عمرزي ، شبهاي کابل  ( پشاور: نشر سبا کتابخانه ، 1384 )، صص 80 - 84  .[3]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:50 | لینک  | 

عوامل زوا ل حکومت نورمحمد " تره کي "

          درحاليکه جهان خارجي باتعجب به اين انکشافات مي نگريست، تشتجات درداخل افغانستان روبه فزوني نهاد. اختلافات قبلي بين پرچمي ها وخلقي ها بار ديگر تازه شد ومخالفت هاي واقعي وکلي بين افراد رژيم ونفوس متباقي کشوربروزکرد.حزب کمونيست شوروي که ازنزاع ومخالفت هاي داخلي ح. د .خ . ا آگاه بود درماه مي 1978 يکي ازمامورينش را به کابل فرستاد تا وحدت سال 1977 را مستحکم نگهدارد.

          بدگماني ها ، عدم اعتماد وحرکات خصمانة شان نسبت به يکديگرقوت گرفت ، ولي خلقي ها تحت اثر امين احساس ميکردند که ميدا ن را برده اند ومديون رقباي سابق شان چون کارمل نيستند. امين فکرميکردکه پرچمي ها حلقه هاي مخفي خود را حتي بعدازکودتا نيز دراوردو حفظ نموده اند که سبب خطر وتهديد درآينده خواهد بود. کارمل ازموقف خود نگراني داشت ، ازعبدالقادرکه يکي ازچپي هاي ملي گرا بود ودربرابر هيچ يکي ازجناح هاي ح. د. خ . ا متعهد نبود کمک خواست. اما کارمل دراين کوشش خود ناکام شد والي تاريخ 15 جون نام کارمل ازمطبوعات کابل ناپديد گرديد وافواهاتي مبني براينکه در خانه تحت نضارت مي باشد شايع شد.

       امين وزيرخارجه بتاريخ 26 جون ازايالات متحده تقاضا کرد تااگريمان نوراحمد نور وزيرداخله را به حيث سفيرافغانستان ازواشنگتن ارسال کند. بتاريخ 5 جولاي راديوکابل خبرتقرر کارمل را به حيث سفيرافغانستان درچکوسلواکيا ، اناهيتاراتب زاد را به صفت سفير دريوگوسلاويا ومحمود بريالي برادرجوانترکارمل وداماد راتب زاد را به حيث سفيردرپاکستان نشرکرد. اين شيوه يکي ازطريقه هاي عنعنوي درکشورهاي جهان سوم براي دور ساختن شرافتمندانة مخالفين سياسي مي باشد، اما طبق راپورها ، کارمل ونوراحمد نور دربرابر تبعيد شان مقاومت کردند ولي بالاخره به خاموشي کابل را ترک گفتند. رژيم سپس به تدابيري متوسل شد که درحقيقت سبب دوري مردم افغانستان ازآن گرديد. اين موضوع قابل بحث که آيا پرچمي ها يعني آنانيکه همواره ازرسيدن تدريجي به کمونيزم پشتيباني ميکردند ، قسماً ازلحاظ اختلاف مشي ، تبعيد شده بودند يابه مقام رهبري باقي مي ماندند ايشان سياست هاي خلقي هارا به اندازه اي نرمش ميدادند که اسباب مقاومت را دراوردو بارمياورد.

         بتاريخ 8 جولاي دوباره پاکسازي ح. د. خ . ا اعلان گرديد وامين که دستگاه پوليس سياسي را تحت اداره خود داشت ، آنرا بنام اگسا مسمي کرد. اوهمچنان قدرت خودرا با احراز مقام منشي حزب بيشتر ساخت . درحکومت تره کي امين به حيث يگانه معاون صدراعظم تبارز کرد ووطنجار عوض نوراحمد نور به صفت وزير داخله مقرر شد. پرچمي هاي شناخته شده ازحکومت ، مکاتب وقواي مسلح برطرف گرديده ودربسا موارد زنداني شدند. تنها ازاردو 800 پرچمي اخراج شدند، بسياري ازپرچمي ها توسط امين واسدالله سروري ريس پوليس مخفي با عذاب هاي گوناگوني مواجه شدند و تعدادي جانشانرا ازدست دادند.

  راديوکابل بتاريخ 17 اگست خبرداد که " که يک شبکه ضد انقلابي " به رهبري قادر وزيردفاع  وجنرال شاهپور احمد زي لوي دريستيز قواي مسلح وبعضي ازاشخاص ديگر کشف ورهبران واعضاي آن دستگيرشده اند اکثراينان پرچمي نبودند، بلکه مسلمانان ملي گرايي بودند که مشي افراطي جديددولت را قبول نداشتند.

 پرچمي ها تنها کساني نبودند که معروض به مظالم جديد گرديده بلکه اعضاي فاميل شاهي ،سرمايه داران ، سوسياليست هاي غيرلينني ، ليبرالان وبي طرفان دستگيروزنداني شدند، اکثرازمامورين سابقه به قتل رسيدند، يکي ازين مامورين موسي شفيق بود که به اساس بعضي ازراپورها اورا گردن زدند.

           درمحبس بزرگ پلچرخي ، به طور اوسط هرشب درحدود 50 نفر اعدام ميشد. علاوه برقواي مسلح که درآن بسيار قليل صاحب منصبان بالاترازرتبة تورن باقي ماند نخستين پاکسازي دروزارت داخله که امورپوليسي واستخباراتي را اداره ميکرد دروزارت هاي مخابرات، اطلاعات وکلتور صورت گرفته پهناي آن به وزارت هاي خارجه ، معارف وولايات گسترده شد واکثر پست ها را افراد اوردو اشغال کردند.

         طبق فرمانيکه بتاريخ 16 مي نشرشد، قانون اساسي سال 1977 محمد داوود ملغي و" محاکم نظامي انقلابي" تأسيس گرديد. اداره پوليس مخفي بنام " اگسا " ايجاد شده بود که وظايف آنرا تاس  آژانس خبرگذاري شوروي « حراست دولت جديد ازتخطي ها براستقلال وامنيت داخلي » تشريح ميکرد.

         با رويکار آمدن يک ادارة وسيع وبي کفايت ، تعداد زياد اشخاص تحصيل کرده وبا تجربه از اداره ها معزول گرديدندکه دراثر آن اتکاي بيشتربه مشاورين شوروي صورت گرفت وطبقة تعليم يافته ازرژيم بيگانه گرديد. ح. د. خ . ا ازاتحاد شوروي تقاضاي همکاري کرد تعداد مشاورين نظامي شوروي به دوبرابر درحدود 700 نفردرطي سه ماه رسيد که برخي ازآنها دراموروزارت دفاع مشغول بکارشدند. درحدود 650 مشاورملکي که درپروژه هاي مساعدتي شوروي پيش ازکودتا درسراسرفغانستان کارميکردند،به کابل احضار شدند تاخلقي هارادر امور محوله باکارآشناسازنديا خودروسها وزارتخانه هارااداره نمايند بعضي ازافغانهاي تحصيل کرده راکه ميخواستند بارژيم همکاري نمايند مجبورساختند به بيانيه ها ولکچرهاي " حزبي وايديو لوژيک " گوش فرا دهند تابرايشان وانمود ساخته شود که راه آنها غلط بوده است وراه اصلي وواقعي همانا ايديولوژي " دوران ساز" لينني ميباشد.

 توده هاي بزرگ افغانان عادي نيزبزودي ازرژيم بيگانه ساخته شدند. مخالفت سازمان داده شده ، دراول ميان آن گروه هاي مسلمان انکشاف کرد که عليه چپي ها قبلاً درپوهنتون کابل وخيابانها چندين سال درمبارزه بودند، زيرا خلاف دنياي خارج ، ايشان نوعي شک وترديدي درباره ماهيت اصلي اشخاص که زمام امور را غضب کردند نداشتند، الي اخير ماه مي يعني درطول يکماه بعد از کودتا يک جبهة نجات ملي توسط 9 تنظنم اسلامي وضد کمونيستي به رهبري استاد برهان الدين رباني تشکيل شد. تره کي به آنها اتهام بست که دين را به حيث مانعي درراه نهضت مترقي وطن بکارميبرند. اوبعداً اصرارميورزيد که تنها " يک اقليت ناچيز" با حکومت اومخالفت ميورزد. اولين قيام مسلحانه مردم عليه رژيم ازنواحي شمالشرقي کشور مخصوصاً ازولايت بدخشان وقسمت هاي نورستان راپور داده شد.

تره کي به صدور فراميني دست زد که هريک بنابر دلايل باعث تضعيف اعتبارش نزد مردم شد که به هريک ذيلاً اشاره مي شود:

فرمان مربوط به خاتمه ت بخشيدن سيستم گروي زمين وقرضداري هاي روستايي که قبل از 21 مارچ 1974( اول حمل 1353) عقد گرديده بود لغو قرارداده شد.

فرمان مربوط به پولي که براي ازدواج مصرف مي شد ، سن ازدواج آزادي انتخاب درازدواج . همچنان جزاي متخلفين .

 فرمان اصلاحات اراضي که مطابق آن هرفاميل اجازة داشتن 30 جريب زمين درجه اول را داشت ومتباقي را ضبط وبطوررايگان به دهاقين بي زمين که بالاي آن کارميکردند توزيع گرديد.

پروگرام هاي اصلاحات رژيم تره کي طوريکه دربالاشرح داده شد، کاملاً به ناکامي مواجه گرديد که دلايل آنرا ذيلاً مينگاريم.

1.                   اتکاي شديد مالي وايديولوژيکي به اتحاد شوروي.

2.                   فهم نادرست ازواقعيت هاي افغانسان روستايي وطبقات مردم آن .

3.                     فقدان نظم ودسپلين وکثرت فساد اداري درميان کدرهاي حزبي .

4.                   فقدان کنترول اداره برخانواده هاي اعضاي حزب، زيرا ايشان به اساس همين ارتباطات عيناً مانند اعضاي خاندان سلطنت درامور رسمي مداخلت ميکردند.

مقاومت مسلحانه عليه رژيم برسراقتدارکمونيستي کابل درزمستان 1978 و 1979 روبه ازدياد نهاد، شبکة کمپ هاي تربيوي درپاکستان وتاحدي کمتري درايران شکل گرفت . به تعقيب آن قيام هرات برپاشد، اين قيام يک چرخش عمده را دروضع افغانستان بار آورد، عکس العمل مسکو به اين قيام منتج به حمله آن برافغانستان بعد از9 ماه گرديد[1].

 ح.د.خ.ا. يک مبارزه بيرحمانه وجاه طلبانه را آغازکرد تا افغانستان را بيک دولت سوسياليستي مدرن تبديل کند. دراين دوره نيروههاي حزب مذکور که عمدتاً خدمات جاسوسي واستخباراتي را انجام ميدادند، برعلاوة نيروهاي پوليس وعسکري جنايات جنگي بسيارمدهش وعظيم رامرتکب شده اند، اصلاحات مورد نظرواقدامات اختناق آوررا که حزب بعد ازکودتا درپيش گرفت ، مقاومت مردم را برعليه خود به خصوص دراطراف کشورشديداً برانگيخت . بااينکه ح. د. خ . ا قيام ها را با قساوت وشدت بسيارسرکوب ميکرد ولي عدم پشتيباني عامه مردم نمي گذاشت که حزب آجنداي سياسي خويش را به منصة اجرا گذارد؛ تا جاييکه حزب دريک موقعيت بحراني قرارگرفت ، نظم آن ازهم پاشيد وکنترول اوضاع را ازدست داد.يکي ازبزرگترين قتل عام هاي اين دوره حادثه است که درمحلي بنام (کراله) مربرط ولايت کنر رخ داده است . اين قضيه يکي ازچندين جنايات جنگي را بيان ميکند که درين دوره اتفاق افتاده واکنون تحت بررسي پروژه دادخواهي افغانستان قرار دارد[2].

 نورمحمد تره کي بنيان گذاردولت تيپ مارکسيستي درافغانستان به دعوت فيدل کاسترودرکنفرانس کشورهاي غيرمنسلک به هاوانا سفرنمود، پروگرام چنين تنظيم شده بود که دررفت وبرگشت توقف مختصري درماسکونموده  دستوربگيرد وبا ليواند بريژنف رهبرشوروي وسايررجال برجسته ملاقات وتبادل نظرنمايند. امين که بعدازتبعيد کارمل زمام امور را بدست خود گرفته وتره کي درمحدودة قصر ارگ ( که درآنزمان بنام دخلکوکورناميده بودند) مصروف نوشيدن مشروب و تشريفات ساخته وبه حيث سمبول قدرت سياسي به ملاقات مهمانان خارجي کورديپلاماتيک وتيم هاي سپورتي وبزکشي مصروف نموده بود. امين بخاطرآرام با کسب اعتماد فوق العادة ترکي به حيث شاگرد وفادار درصدد برکناري ترکي واحرازکرسي اول مقامات حزبي ودولتي بود.کي.جي.بي.اين نيرنگ سياسي امين را درک کرده بود وامين هم در پهلوي يکه تا زي اش با مشاورين شوروي با نيرنگ خاصي مناسبات دوستانه ورفيقانه تکتيکي خود را حفظ کرده بود.

 درراه رسيدن به هدف کادرهاي مهم ملکي ونظامي گروپ خودرا درپست هاي کليدي نصب ميکرد، قوماندان گارد سيد يعقوب وقوماندان سابقه قومانداني عمومي ژاندارم وپوليس سيد داوود ترون را به حيث ياور خاص تره کي جابجا نموده بود.

 ببرک کارمل درپراگ همواره با رهبران شوروي و کي . جي . بي درتماس واسناد اراييه ميکرد تا حريف خود امين را درنزد مقامات شوروي انتي سويتيست معرفي وبي اعتبار سازد.

 تره کي به اندازه اي شخص ساده لوح بود که مفاهيم مذاکرات خاص مقامات ارشد اتحاد شوروي را که مي بايد بحيث اسرار خيلي محرم با خود حفظ ودرصدد اصلاح نواقص مي شد ، برخلاف بعد ازملاقات خاص با بريژنف دريک محفلی که تره کي با محصلين افغاني درمسکوصحبت ميکرد دربيانيه اش گفته بود که " درون حزب مايک دانة سرطان بروزکرده حينيکه به افغانستان بروم اين دانة مهللک را عمليات وازوجود ح. د. خ . ا دورخواهم کرد ." هدفش ازدانة سرطان امين بود که مقامات کي . جي . بي . ورهبراتحاد شوروي بتازه گي درمذاکرات خصوصي برايش ازخطر آيندة( امين ) گزارش ومشوره داده بودند.داکترشاه ولي وترون درين سفر قدم به قدم اسرارمخفي را براي امين با شفرخاص گزارش ميدادند.

 حفيظ الله امين درغياب تره کي چهار نفروزيران طرفدار تره کي محمد اسلم وطنجار وزير امور داخله ، سيد محمد گلاب زوي وزير مخابرات ، شيرجان مزدوريار وزير ترانسپورت اسدالله سروري ريس اگسا را برطرف نمود.

 سفرکيوبا مناسبات تره کي وامين را تاسرحد سوء قصد عليه يکديگر خراب وتيره وتار ساخته بود " امين " مانند ترکي وکارمل خواهان تاج وتخت بود، درانشعا ب اول که طرف تره کي را انتخاب کرده بود هم به اين منظور بود که اولاً جناح پرچم را ضعيف وناتوان سازد وبه رهبري تره کي امور نظامي حزب را بدست خود بگيرد، هرگاه قدرت سياسي تصاحب مي شود درآنوقت يکطرفه کردن تره کي برايش سهل خواهد بود .

 تره کي حينيکه ازسفرعودت نمود فهميد که امين ديگر آن شاگرد وفادر نيست که ميگفت " تره کي وحزب باهم روح وتن ا ند " اگرروح نباشد تن بي جان است وبرايش ثابت گرديده بود که اطلاعات مقامات شوروي داراي حقيقت بوده بايد بزودي اين دانة سرطان را طوريکه خودش گفته  ازوجود حزب دولت دورسازد ولي بيچاره به اين آگاهي نداشت که خودش به داخل قصررياست جمهوري با فاميلش درمحاصرة امين قراردارد.

 چون قدرت اساسي نظامي دردست امين بود نخست تره کي را به داخل ارگ گرفتار وفاميلش راتحت نظارت قرارميدهد وتره کي را درکوتي باغچه ارگ اسير وجبراً ورقه استعفي اش را ازمقام حزبي وپست دولتي بالايش امضاء ومدت هفده شبانه روزتره کي درکوتي باغچه تحت اسارت قرار داشت وتمام اسناد لازمه را به اثر فشار بالايش امضأ نمودند وبه شب هفدهم توسط بالشت پخته اي بدون سروصدا خفه اش کردند وحياتش را خاتمه دادند وطور خيلي عادي خبرمرگش رابه اساس همان مريضي که باعث استعفي اش شد ، منجر به مرگش گرديد گفته انتشاردادند وبدون کدام رسميات وتشريفات جسدش را در قول آبچکان کابل دفن کردند.

 مرگ تره کي به دست امين به وضاحت نشان ميدهد که رهبران ح. د. خ . ا همه وهمه عاشقان قدرت بوده، ائتلاف ها وحدت ها همه تکتيکي وبراي بدست آوردن مقامات وکرسي ها بوده نه به خاطر خدمت به وطن وترقي کشور گام مي نهادند تحليل مشخص ازوضع مشخص کشور را دستورکارقرارميدادند وواقعاً فروخته گان بيگانه ها نمي بود سرنوشت وطن ما به اين خرابي ها وبردباري مواجه نمي شد[3] .



 . هنري برادشر، افغانستان تجاوزشوروي ومقاومت مجاهد ين،ترجمة شوراي ثقافتي جهاد افغانستان، چاپ دوم (پشاور:مرکزنشراتي ميوند 1378)، صص104-120 . [1]

    صص 104 - 120

 . راپورمقدماتي پروژة دادخواهي افغانستان ، جنايات ديروز داد خواهي امروز،(؟جنوري 2006)، صص 12 -13 .[2]

 . جنرال عمرزي ، شبهاي کابل  ( پشاور: نشر سبا کتابخانه ، 1384 )، صص 80 - 84  .[3]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:50 | لینک  | 

حفيظ الله " امين "

         حفيظ الله امين پسرحبيب الله بود که درقرية قاضي خيل پغمان تولد يافت . تحصيلات ابتدايي را درمکاتب پغمان بسررسانيده شامل فاکولته علوم(ساينس )کابل گرديد وپس از فراغت ازآنجا مدتي بحيث معلم وبعداً به حيث مدير ليسه ابن  سينا اجراي وظيفه ميکرد،وي دومراتبه به امريکاسفرکردودرجة.ام.اي.رادرتعليم وتربيه بدست آورد، بارديگرکوشيد تابه اخذ درجه پي . اچ . دي . نايل شود ولي مؤفق نشد. درسال 1965 درخواست عضويت به ح. د. خ . ا داد وبه حيث عضو عادي حزب ، بعد از گذرانيدن دورة آزمايشي پذيرفته شد . به کمک نورمحمد تره کي بزودي نردبان ترقي را درحزب پيمود وبالاخره مسئول بخش نظامي حزب شد . دردورة سيزدهم به حيث وکيل اولسي جرگه ازپغمان انتخاب شد ودرمبارزات پارلماني فرکسيون  چپ که دررأس آن ببرک کارمل بود سهم گرفت . بعداز انشعاب حزب ووحدت دوبارة آن ازطرف نورمحمد تره کي به حيث عضوبيروي سياسي حزب پيشنهاد شد ولي بامخالفت ببرک کارمل مواجه گرديد ونتوانست دربيروي سياسي راه يابد اما عضوکميته مرکزي حزب گرديد. درانقلاب ثور به گفته خودش نقش قاطع داشت ودرمدت کوتاهيکه هنوزتوقيف نگرديده بود امرقيام مسلحانه را صادر کرد. بعدازبه قدرت رسيدن ، رقيب بزرگ سياسي خويش ببرک کارمل را ازصحنة سياسي دورنمود وهمرزمانش را کشت ويا روانة زندانها ساخت، تااينکه بعداز کشتن آموزگار وپيشواي خود نورمحمد تره کي ، ريس جمهورشد وقدرت را ازآن خود ساخت.

           امين مردي بود، زيرک ، جسور محيل خوش سيما ، نيکومنظروخوش لباس ، نگاه هرزه اي داشت وحرکات وسکناتش جلف وبازاري بود . اوانسان خودخواهي بود وبراي رسيدن به اهداف شخصي اش ازتمام وسايل کارميگرفت . قدرت سازماندهي عالي داشت وبراي دست يافتن به قدرت به انسان بي رحمي مبدل ميشد. وي توطئه گرماهر وفطري بود . بدگمان ، بي باور وبي اعتماد بود اوناسيوناليست سرسخت آزادمنش ، مغرورومتکي به نفس بود . دوستانش مي گفتند که او هيچگاه اجنت (CIA) نبوده است ولي زندگي سياسي وي آشفته ومرموزبود. ژستها واکتهايش مخصوصاً درآدمکشي وقساوت ستالين را بياد انسان مي انداخت ، فيدل کاسترومحبوب وي بود وحتي نسبت به او حسد ميبرد. عکس فيدل کاسترو را هميشه بالاي ميزش مي گذاشت وبا غرورمي گفت فيدل دوست من است وي بازيگرماهري بود به تياتر علاقه داشت ودردوفلم هنري بازي کرده بود که رول  ونقش اورا به حيث قوماندان انقلاب نشان ميداد. اواستعداد خاص دردگرگون ساختن تاريخ (!) داشت ، به امراوتاريخ خودساختة حزب را نوشتند وبه امر اودستبرد هاي زيادي درتارخ جديد کشور زدند. تجمل پرست بود ودرزنده گي شخصي زنده گي به طرز وسليقة امريکايي ها را مي پسنديد وي خود را سويتيست مي خواند وبه هرکس با فخر وافاده ميگفت " رفيق . . . من روسي ترازشما هستم " او دشمن هزاره ها واوزبيک ها بود وپرچمي ها رامانند" اودرزاده " بد مي ديد وبد ميگفت. راستي درپشت امين کي ايستاده بود؟ سياست وحشتناک ديکتاتوري ؟ ترس ؟ تشنگي براي قدرت ؟ ويا ساديسم ، مرض جنون آدمکشي و زمامداري . با همة اين حرفها آيا اويک فاشيست طرازنوين نبود؟[1] امين باوجود ادعاي مارکسيستي درقوم پرستي ازهيچ فاشيست دست کم نداشت.



. عظيمي ، همان اثر ، صص 224 - 225 .[1]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:45 | لینک  | 

علل زوا ل حکومت صد روزة حفيظ الله« امين»

 حفيظ الله امين پس ازاحرازمقام اول درحزب ودولت که آرزوي ديرينه اش بود ، با دوسوال دشوارووابسته بهم روبرشد. يکي نگهداشت قدرت درشرايط قيام عمومي وبي اعتباري کامل دولت وديگرمناسبات با  اتحادشوروي که دگرگوني اخير بدون اجازه بل  بررغم آن صورت گرفته بود . تاين وقت امين عمدتاً با کارهاي داخلي مصروف بود ودرساية جسارت وسرعت اقدام درين عرصه بيش ا زسايررهبران حزب کامياب شمرده ميشد. باينکه وي مدتي وظيفة وزارت خارجه را به عهده داشت اما چون کارهاي  خارجي عمدتاً توسط "مستشاران" شوروي اجراء ميشد بي کفايتي او دراين عرصه اثرزيادي برجريان اوضاع بجاي نمي گذاشت يا با زورگوي وقلدري  ازانظار پنهان ميشد. . .

 درعرصةادارة داخل توسط مطبوعات وساير رسانه ها که افزاراصلي کاراوبود برنامه ايرا با شعار"مصئونيت ، قانونيت وعدالت " اعلان نموده به اين امراعتراف کرد کرد که دردورة گذشته يعني دورة ترکي درنتيجة بي اعتنايي به اين سه اصل  حقوق مردم ضايع گرديد. قتل وقتال به پيمانة که گسترده صورت گرفته زندانها ازمردم بيگناه انباشته شده است . براي توجيه اين مطلب بدستوراوفهرستي مرکب ازنام تخميناً دوازده هزار نفردرباغ وزارت داخله به ديوارها نصب گرديد چنين ادعاشد که اشخاص مذکور همه به امر تره کي بدون همکاري واطلاع او (يعني امين) ازبين برده شد اند . با شنيدن اين خبر خانواده هاي اشخاص زنداني ومفقود به وزارت داخله سرازيرشده بعضي نام وابستگان شان را درفهرست مشاهده کرده فرياد وفغان ولعنت ودشنام سردادند وبرخي ديگرکه نام شخص مطلوب را درفهرست نيافتند درشک وترديد جانکا باقي ماندند. اما هنگامي که سروصداي اعتراض عامه اوج گرفته نزديک بود به قيام عمومي منجر شود فهرست ها از ديوارها برچيده شده اين نمايش فاجعه انگيزپايان يافت . اما ازهمه دردناک تراينکه همزمان بانشر اين فهرست ، فهرست ديگري توسط مقامات مؤظف ترتيب گرديده براساس آن عده ایاشخاصي که دولت يا شخص امين زنده ماندن شانرا براي خود خطرناک ميدانستند شبانه اعدام ميشدند.

 ازجمله مؤسسات منفور عهد تره کي يکي مؤسسة اگسا (مخفف دافغانستان دگتودساتلو اداره) بود که ريس آن اسدالله سروري به علت بزرگي جثه وقساوت مزاج درمحيط به کنگ کانگ شهرت داشت . امين اين مؤسسة بدنام را ظاهراً بدليل تعرض به حقوق مردم لغو کرد، اما درواقع آنرا بانام جديد کام ( کارگري استخباراتي مؤسسه ) عمرتازه بخشيد. دررأس اين مؤسسه بجاي سروري که اکنون به سفارت شوروي پناه برده بود ، نخست خواهرزاده ، همکاروشاگرد سروري عزيزاکبري گماشته شد اما بعد امين به اوهم اعتماد نکرده ادارةکام را به برادرزاده وداماد خودش اسدالله امين سپرد. ودرعين حال هيئتي را مؤظف به تهية طرح قانون اساسي نمود.

 شايد امين تصور ميکرد که با تظاهربه عدالت خواهي وباراندازي فجايع گذشته بدوش تره کي مي تواند افکارعامه را آرام ساخته وبه آسودگي رياست کند ، اما حوادث بعدي نشان داد که مردم مسئولان حقيقي را که ح. د. خ . ا وحامي آن با اتحادشوروي باشد بخوبي تشخيص داده به قلع وقمع وکوتاه ساختن دست آنان ازامور کشور مصمم بودند.

 مشکل ديگرامين چنانچه اشاره رفت مسأله مناسبات با اتحادشوروي بود که وي نقشة آنرا دربارة برگشتاندن کارمل به افغانستان واتحاد دوبارة خلق وپرچم بامهارت وجرأت  ناکام ساخته بود. اما روسها که بگمان غالب درمعاملة کشته شدن ترکي وزمامداري امين غافلگيرشده بودند درمرحلة نخست ازنشان دادن واکنش حقيقي شان خود داري نمودند ودولت شوروي بازيکبارديگر اولين دولتي بود که به زمامدار جديد تبريک گفت . شايد  آنها که اکنون خوي وخصلت متحول وغيرقابل پيشبيني امين را درک کرده بودند، مي خواستند به اين وسيله ازرجوع اوبه حريفان شان خصوصاً امريکا وپاکستان جلوگيري نموده براي طرح وتطبيق نقشة بعدي شان درافغانستان وقت کمايي کنند.

 امين واقعاً پس ازبدست آوردن قدرت درتلاش نزديکي با امريکا وپاکستان بود اما چون تجربه ومهارت ديپلوماتيک نداشت براي اجراي اين کاربه اقدامات ناشيانه وپراگنده متوسل شد که احتمال کاميابي آنرا ازبين برد. اما امريکا ييان که نه به صداقت او باورداشتند ونه به مهارت وکفايت اومراجعاتش را با بي اعتنايي تلقي کردند وبا اينکه دراواخر اکتوبريک ديپلومات ورزيده وآشنا با اوضاع افغانستان يعني شخص (ارچربلد) را به کابل فرستادند وامين با او ملاقات کرد اما بازهم حکومت امريکا تقاضاي اورا جدي نگرفت . درمقابل دولت پاکستان  علاقمندي خودرا به مفاهمه با او نشان داد . به گفتة کلديپ ناير،جنرال ضياء رهبر آن کشور درمصاحبه اي اظهار داشت که "دراواسط دسمبر پيام صميمانه اي ازامين دريافت نموده وحاضر شد" که آقا شاهي  وزير خا رجه را جهت مذاکره به کابل بفرستد" اما اکنون کارازکار گذشته وامين  در آستانة تباهي قرار داشت[1] .

 وديگرچهرة شناخته شده او حاجت به برداشتن نقاب نداشت ومکنونات قلبي آشکار شدة او براي مردم ناخوانده ونا ديده نماندبود، مردم به چهرة ترسناک وقساوت قلبي آموزگار کبيرش بيشترازهرچيزمطلع بودند وبا چنين سابقه اي فريب دادن ويا جلب اعتماد مردم برايش بيش ازهراقدام ديگرديروناممکن شده بود. بادرک چنين حقيقت تلخ اوهم بيشترازمردم افغانستان روبه سوي دوستان ورهبران خارجي خودآورده بود زيرا اوورهبرکبيرش با تمام ستمگاري ، توده هاي مردم رنج ديدة افغانستان را به وسيلة آتش وخون درتحت يک رژيم زندان وزنجير وتروروحشت مظلوم،فقيرودلشکسته نموده واداره کرده بودند تا احساس مذهبي ، آزادي ، غرورملي وسرفرازي وترقي خواهي ملت افغانستان را به ذلت وپستي واسارت بدل نمايند.

  تابدين وسيله رسوم بي ديني وغيرملي بودن را دراوشان مزج وآرزو وآمال باداران پشت پرده را که خود بروي پرده آورده بودند برآورده نمايند، تا بقدرت بي بيناد وايديولوژي بي مفهوم خويش رونق هميشه گي بخشند. بي خبرازينکه سيرتاريخي وتکامل بشري ازحرکت نمي ايستد ونمي توان ملتي را بشکل مجموع آن مسخ ودست بستة آنرا هديه به ديگران نمود. اما اينها با کردار هاي ماجرا جويانه به نفع شوروي ها براي به انزوا وبه اسارت کشيدن افغانها لحظه اي آرام نمي بودند. وازآن جمله بود قتل بي موجب سفير امريکا 1978 به کا بل که تحت نام ضديت با امپرياليزم امريکا انجام دادند.

  به اين عمل تروريستي البته به مشورة شوروي ها، آرزو ميبردند تا دروازة کشور هاي جهان را بروي افغانستان ببندند ومانند ساير کشور ها آسياي ميانه افغانستان را به گوشه اي  ازدامان پرجنايت کشور گشايان شوروي پينه زنند. بي خبرازاينکه آنچه را ملتي تفاله کرده باشند با دادن خارجي بسنده وپسنديده نبوده وطوريکه ديده شد ، دوستان شوروي ورفقاي حزبي خصوصاً درسال 1358 (1979 ميلادي) به دلايلي که نزد خود داشتند بيشتربه او بحيث نمايندةغربي مهرجاسوسي ميکوبيدند ودراين راه ازهيچ گونه تبليغ به ضديت با دريغ نورزيدند تاآنکه درشبانگاه 4 جدي 1358 حکومت اورا با هجوم کوماندو هاي شوروي بعد از صد روز زمامداري پايان مي دهند[2] .



. فرهنگ ، همان اثر ، صص 936 – 941 .[1]

. شرق ، همان اثر ، ص 170 .[2]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:41 | لینک  | 


ببرک " کارمل "

 کارمل درسال 1929 درکمري که درحومة کابل قراردارد دريک فاميل بارسوخ که ممکن با محمد داوود ارتباط داشت ، تولد شده.گفته مي شودقبيله ايکه اوبدان منسوب است ازلحاظ قومي به طايفةکاکر،شاخه اي ازپشتون هاميرسد،ولي اين احتمال هم وجودداردکه اصل  قبيلة وي کشميري ميباشد. پدرش جنرال محمد حسن که درپست هاي مختلف به شمول والي ولايت پکتيا کارکرده است ، کارمل را به ليسة نجات شامل کرد. درسا ل 1949 شامل فاکولته حقوق کابل شد واين زمان به دورة" پارلمان ليبرال " واتحادية محصيلين پوهنتون تصادف ميکرد. کارمل گروپ سياسي محصلان را درمظاهرات ضد دولتي رهنمايي ميکرد. ماداميکه تره کي با جريدة " انگار" کمک ميکرد، کارمل به سهم گيري اش درنشرات جريدة"وطن" که تحت نظر غبارچاپ ميشد، ادامه ميداد . اين روزنامه دردوران حکومت شاه محمود مصادره گرديد وکارمل وغبارمحبوس شدند. تااين مرحلة سياست براي کارمل نسبت به يک تعهد ايديولوژيک بيشتر حيثيت يک ماجراي احساساتي را داشت ، زيرا نشانه هاي کمي وجود داشت تا نشان بدهد طفلي که با قاشق نقره اي نان خورده ودر فاميل ثروتمند تربيه شده فهمي دربارة مصايب وآلام مردم عوام داشته باشد . کارمل بعداً گفت که در سالهاي 1952 تا 1955 يعني دردوره حبس اش درتحت تأثيرميراکبرخيربه کمونيست مبدل شدکارمل بعدازرهايي ازحبس به تحصيلاتش مجدداً ادامه داد ودرسال 1957 فارغ گرديد وبعد ازسپري کردن يک سال دورةاجباري عسکري درسال 1958 بحيث ما مورخورد رتبه اي دروزارت پلان شامل کارشد[1].

 درکنگرة اول منعقده اول جنوري سال 1965 ميلادي ح. د. خ . ا به رياست تره کي شرکت نمود وديري نگذشته بود که درحزب انشعاب بوجود آورده جناح پرچم را تشکيل داد بازمامداران دولتي نيز روابطي داشت به همين دليل جريدة پرچم تااخيرمنتشرگرديد. لذا، خلقيان ويرا کمونيست درباري ميخواندند.

 کارمل درکودتاي ثورمعاون شوراي انقلابي تره کي ومعاون صدارت شد . اما ، درين چوکي ومنصب نيزمدت زيادي باقي نماند. ويرا در پراگ (چکوسلواکيا) سفيرمقررکردند چندي بعد امين ويرا بناحق متهم به کودتا کرده ، ازعهدة سفارت معزول وبه کابل احضار کرد . ولي نيامده آواره گشت وبالاخره بحيث ريس جمهورآورده شد[2] .



. براد شر ، همان اثر ، ص 42 .[1]

. هارون ، همان اثر ، ص 201 .[2]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:23 | لینک  | 

علل زوا ل حکومت صد روزة حفيظ الله« امين»

 حفيظ الله امين پس ازاحرازمقام اول درحزب ودولت که آرزوي ديرينه اش بود ، با دوسوال دشوارووابسته بهم روبرشد. يکي نگهداشت قدرت درشرايط قيام عمومي وبي اعتباري کامل دولت وديگرمناسبات با  اتحادشوروي که دگرگوني اخير بدون اجازه بل  بررغم آن صورت گرفته بود . تاين وقت امين عمدتاً با کارهاي داخلي مصروف بود ودرساية جسارت وسرعت اقدام درين عرصه بيش ا زسايررهبران حزب کامياب شمرده ميشد. باينکه وي مدتي وظيفة وزارت خارجه را به عهده داشت اما چون کارهاي  خارجي عمدتاً توسط "مستشاران" شوروي اجراء ميشد بي کفايتي او دراين عرصه اثرزيادي برجريان اوضاع بجاي نمي گذاشت يا با زورگوي وقلدري  ازانظار پنهان ميشد. . .

 درعرصةادارة داخل توسط مطبوعات وساير رسانه ها که افزاراصلي کاراوبود برنامه ايرا با شعار"مصئونيت ، قانونيت وعدالت " اعلان نموده به اين امراعتراف کرد کرد که دردورة گذشته يعني دورة ترکي درنتيجة بي اعتنايي به اين سه اصل  حقوق مردم ضايع گرديد. قتل وقتال به پيمانة که گسترده صورت گرفته زندانها ازمردم بيگناه انباشته شده است . براي توجيه اين مطلب بدستوراوفهرستي مرکب ازنام تخميناً دوازده هزار نفردرباغ وزارت داخله به ديوارها نصب گرديد چنين ادعاشد که اشخاص مذکور همه به امر تره کي بدون همکاري واطلاع او (يعني امين) ازبين برده شد اند . با شنيدن اين خبر خانواده هاي اشخاص زنداني ومفقود به وزارت داخله سرازيرشده بعضي نام وابستگان شان را درفهرست مشاهده کرده فرياد وفغان ولعنت ودشنام سردادند وبرخي ديگرکه نام شخص مطلوب را درفهرست نيافتند درشک وترديد جانکا باقي ماندند. اما هنگامي که سروصداي اعتراض عامه اوج گرفته نزديک بود به قيام عمومي منجر شود فهرست ها از ديوارها برچيده شده اين نمايش فاجعه انگيزپايان يافت . اما ازهمه دردناک تراينکه همزمان بانشر اين فهرست ، فهرست ديگري توسط مقامات مؤظف ترتيب گرديده براساس آن عده ایاشخاصي که دولت يا شخص امين زنده ماندن شانرا براي خود خطرناک ميدانستند شبانه اعدام ميشدند.

 ازجمله مؤسسات منفور عهد تره کي يکي مؤسسة اگسا (مخفف دافغانستان دگتودساتلو اداره) بود که ريس آن اسدالله سروري به علت بزرگي جثه وقساوت مزاج درمحيط به کنگ کانگ شهرت داشت . امين اين مؤسسة بدنام را ظاهراً بدليل تعرض به حقوق مردم لغو کرد، اما درواقع آنرا بانام جديد کام ( کارگري استخباراتي مؤسسه ) عمرتازه بخشيد. دررأس اين مؤسسه بجاي سروري که اکنون به سفارت شوروي پناه برده بود ، نخست خواهرزاده ، همکاروشاگرد سروري عزيزاکبري گماشته شد اما بعد امين به اوهم اعتماد نکرده ادارةکام را به برادرزاده وداماد خودش اسدالله امين سپرد. ودرعين حال هيئتي را مؤظف به تهية طرح قانون اساسي نمود.

 شايد امين تصور ميکرد که با تظاهربه عدالت خواهي وباراندازي فجايع گذشته بدوش تره کي مي تواند افکارعامه را آرام ساخته وبه آسودگي رياست کند ، اما حوادث بعدي نشان داد که مردم مسئولان حقيقي را که ح. د. خ . ا وحامي آن با اتحادشوروي باشد بخوبي تشخيص داده به قلع وقمع وکوتاه ساختن دست آنان ازامور کشور مصمم بودند.

 مشکل ديگرامين چنانچه اشاره رفت مسأله مناسبات با اتحادشوروي بود که وي نقشة آنرا دربارة برگشتاندن کارمل به افغانستان واتحاد دوبارة خلق وپرچم بامهارت وجرأت  ناکام ساخته بود. اما روسها که بگمان غالب درمعاملة کشته شدن ترکي وزمامداري امين غافلگيرشده بودند درمرحلة نخست ازنشان دادن واکنش حقيقي شان خود داري نمودند ودولت شوروي بازيکبارديگر اولين دولتي بود که به زمامدار جديد تبريک گفت . شايد  آنها که اکنون خوي وخصلت متحول وغيرقابل پيشبيني امين را درک کرده بودند، مي خواستند به اين وسيله ازرجوع اوبه حريفان شان خصوصاً امريکا وپاکستان جلوگيري نموده براي طرح وتطبيق نقشة بعدي شان درافغانستان وقت کمايي کنند.

 امين واقعاً پس ازبدست آوردن قدرت درتلاش نزديکي با امريکا وپاکستان بود اما چون تجربه ومهارت ديپلوماتيک نداشت براي اجراي اين کاربه اقدامات ناشيانه وپراگنده متوسل شد که احتمال کاميابي آنرا ازبين برد. اما امريکا ييان که نه به صداقت او باورداشتند ونه به مهارت وکفايت اومراجعاتش را با بي اعتنايي تلقي کردند وبا اينکه دراواخر اکتوبريک ديپلومات ورزيده وآشنا با اوضاع افغانستان يعني شخص (ارچربلد) را به کابل فرستادند وامين با او ملاقات کرد اما بازهم حکومت امريکا تقاضاي اورا جدي نگرفت . درمقابل دولت پاکستان  علاقمندي خودرا به مفاهمه با او نشان داد . به گفتة کلديپ ناير،جنرال ضياء رهبر آن کشور درمصاحبه اي اظهار داشت که "دراواسط دسمبر پيام صميمانه اي ازامين دريافت نموده وحاضر شد" که آقا شاهي  وزير خا رجه را جهت مذاکره به کابل بفرستد" اما اکنون کارازکار گذشته وامين  در آستانة تباهي قرار داشت[1] .

 وديگرچهرة شناخته شده او حاجت به برداشتن نقاب نداشت ومکنونات قلبي آشکار شدة او براي مردم ناخوانده ونا ديده نماندبود، مردم به چهرة ترسناک وقساوت قلبي آموزگار کبيرش بيشترازهرچيزمطلع بودند وبا چنين سابقه اي فريب دادن ويا جلب اعتماد مردم برايش بيش ازهراقدام ديگرديروناممکن شده بود. بادرک چنين حقيقت تلخ اوهم بيشترازمردم افغانستان روبه سوي دوستان ورهبران خارجي خودآورده بود زيرا اوورهبرکبيرش با تمام ستمگاري ، توده هاي مردم رنج ديدة افغانستان را به وسيلة آتش وخون درتحت يک رژيم زندان وزنجير وتروروحشت مظلوم،فقيرودلشکسته نموده واداره کرده بودند تا احساس مذهبي ، آزادي ، غرورملي وسرفرازي وترقي خواهي ملت افغانستان را به ذلت وپستي واسارت بدل نمايند.

  تابدين وسيله رسوم بي ديني وغيرملي بودن را دراوشان مزج وآرزو وآمال باداران پشت پرده را که خود بروي پرده آورده بودند برآورده نمايند، تا بقدرت بي بيناد وايديولوژي بي مفهوم خويش رونق هميشه گي بخشند. بي خبرازينکه سيرتاريخي وتکامل بشري ازحرکت نمي ايستد ونمي توان ملتي را بشکل مجموع آن مسخ ودست بستة آنرا هديه به ديگران نمود. اما اينها با کردار هاي ماجرا جويانه به نفع شوروي ها براي به انزوا وبه اسارت کشيدن افغانها لحظه اي آرام نمي بودند. وازآن جمله بود قتل بي موجب سفير امريکا 1978 به کا بل که تحت نام ضديت با امپرياليزم امريکا انجام دادند.

  به اين عمل تروريستي البته به مشورة شوروي ها، آرزو ميبردند تا دروازة کشور هاي جهان را بروي افغانستان ببندند ومانند ساير کشور ها آسياي ميانه افغانستان را به گوشه اي  ازدامان پرجنايت کشور گشايان شوروي پينه زنند. بي خبرازاينکه آنچه را ملتي تفاله کرده باشند با دادن خارجي بسنده وپسنديده نبوده وطوريکه ديده شد ، دوستان شوروي ورفقاي حزبي خصوصاً درسال 1358 (1979 ميلادي) به دلايلي که نزد خود داشتند بيشتربه او بحيث نمايندةغربي مهرجاسوسي ميکوبيدند ودراين راه ازهيچ گونه تبليغ به ضديت با دريغ نورزيدند تاآنکه درشبانگاه 4 جدي 1358 حکومت اورا با هجوم کوماندو هاي شوروي بعد از صد روز زمامداري پايان مي دهند[2] .



. فرهنگ ، همان اثر ، صص 936 – 941 .[1]

. شرق ، همان اثر ، ص 170 .[2]


نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:23 | لینک  | 

علل زوا ل حکومت ببرک " کارمل "

    ببرک کا رمل که حفيظ الله امين را اجنت CIA وخاين به وطن وآرمان هاي انقلاب ثور معرفي کرد. يک روز بعد ازبه قدرت رسيدنش طي اعلامية ديگري ازتره کي بنام قهرمان انقلاب ثور توصيف نمود ووعده دادکه:" درراه رسيدن به آرمان هاي انقلاب ثور صرف مساعي نموده وآنرا تکامل خواهد بخشيد."

 ببرک کا رمل بعدازدستيابي به قدرت وظيفة ريس شوراي انقلابي ، رياست دولت ، رياست حکومت وسکرترجنرالي کميتة مرکزي را به عهده گرفت . درحکومت جديد يکتعداد چهره هايي که قبلاً با تره کي همکار بودند ظاهرگرديد مانند: جنرال عبدالقادر، سلطان علي کشتمند، جنرال رفيع ، جنرال وطنجار، وداکتر اناهيتا راتبزاد. پرقدرت ترين مرد رژيم اسدالله سروري بود که بحيث نايب صدراعظم تعيين شد . دردوران تره کي امين تا ماه سپتامبر 1978 ريس اگسا بود که با زجروشکنجه ها وکشتارهايي که کرد دربين مردم لقب (قصاب کابل) را کمايي کرد. طرف آنست که در تشکيل اين حکومت شکنجه کننده " سروري" شکنجه شده گان " قادر وکشتمند" درعين کابييه عضويت حاصل کردند، ولي چندي بعد تحت فشارافکارعامه  سروري را به حيث سفيرکبيرافغاني به مغولستان  فرستاد.

 مردم افغانستان کارمل را خوب مي شناختند که مسئول تمام بدبختي هاي کشورمي باشد ولکة بدنامي تجاوزشوروي به افغانستان وبه قدرت رسيدن توسط قواي بيگانه را او درجبين دارد[1] .

 حينيکه شوروي ها دردسامبر 1979 بخاک افغانستان تجاوزنمودند، جنرال ضياءالحق رئيس جمهورپاکستان بزودترين فرست ريس ISI جنرال اخترعبدالرحمان را فراخواند وطالب ارزيابي اوضاعي شدکه پاکستان به آن مواجه گشته بود، البته وي خواهان جواب پرسشهاي متعددي شد ليکن مهمترازهمه درزمينة اين بودکه وي چه عکس العملي را بايد ازخود نشان بدهد. وي به اختر عبدلرحمن خاطرنشان ساخت تاکدام طرحي را مبني براصطلاح عسکري " تشخيص ارزيابي وضعيت " پياده نمايد که مطابق به ستراتيژي والاي ملي باشد. درک ارزيابي عبارت از رسيدگي دقيق منطقي وتدريجي وضعيت بوده که درآن تمام فکتورهاي مربوط منجمله اهداف احتمالي دشمن مدنظرگرفته شده وجهت نيل به آن بايد يک دوره عمليات وپلان هدايت شده مورد اجراء گذارده شود.

 اخترعبدالرحمن تحليل وارزيابي خويش را تقديم ريس جمهورنمود که برپشتيباني پاکستان ازمقاومت افغان توصيه مي نمود. وي استدلال نمود که اين نه تنها بخاطردفاع ازاسلام است بلکه حراست پاکستان را نيزدربردارد. مقاومت افغان بايد عليه شوروي هابه حيث خط مقدم دفاع پاکستان درآورده شود اگربه آنها فرصت داده شود که افغانستان را به آساني هضم نمايند درآنصورت پاکستان نيزاحتمالاً ازراه بلوچستان درقدم بعدي آنها خواهد بود. ا ختريک وضعيت قوي را طرح نمود تابه موجب آن شوروي ها را ازطريق يک جنگ وسيع الساحة چريکي به شکست مواجه سازد. وي معتقد بود که افغانستان بايد بحيث ويتنام ثاني براي شوروي ها درزيرضربات امريکا درآيد. وي بر ضياء تأکيد ورزيد که طريق نظامي را برگزيند، بدين معني که پاکستان چريکها را درعرصه هاي اسلحه ، مهمات جنگي ، پول ، اطلاعات آموزش نظامي ومشوره حين عمليات چريکي مخفيانه پشتيباني نمايد. علاوتاً توسل به چنين ذريعه موجب استقرار يابي پناهگاه هايي براي آوره گان وچريکها درصوبه سرحدوبلوچستان خواهد شد که البته بدون يک تکيه گاه محفوظ سرحدي براه انداختن چنين عمليات مؤفق آميزنخواهد بود . ضياء بدين مشوره ها مؤافقه نمود. چنا نچه امريه ای به بريد جنرال اخترعبدالرحمن ريس عمومي ISI پاکستان است که گفته بود " کابل را بايدبه آتش کشانيد " [2].بدن گونه پاکستان موضع خودرا درقبال رژيم کا رمل تعيين نمود.

 ببرک کارمل کوشيد تا با قواي مقاومت افغانستان ارتباطي قايم ساخته وبه ارضاي اوشان بپردازد. هنچ فردي حاضرنشد که با او دوکلمه حرف بزند ويا ازمقاومت دست بکشد، برعکس مجاهدين افغان عمليات شانرا توسعه داده ونقطه هاي مقاومت را درشهر ها نيزتأسيس نمودند. بتاريخ 29 فبروري 1980 مردم کابل قيام نموده وبا صداي " الله اکبر" براه پيمايي برآمدند، دوکانها را بستند وبا نعره هاي مرگ برشوروي ، مرگ برچاکرآن ببرک کارمل تمام روزوشب را به مظاهره گذشتاندند، سرانجام قيام مردم کابل بزور سلاح وتهديد فرونشانده شد. قواي شوروي وحکومت براي مقابله با آنها به استعمال اسلحه دست بردند عده يي را کشته وجمعي را زخمي ساختند تامظاهره خاموش شد.

 بتاريخ 19 اپريل 1980 ببرک کارمل به طرح وترتيب يک خط مشي براي جمهوري دموکراتيک افغانستان اقدام نمودکه بصورت مؤقت جانشين قانون اساسي گرديد دراين خط مشي، شوراي انقلابي "عاليترين قدرت دولتي ونمايندة حقيقي مردم افغانستان !" شناخته شد، بانشروتطبيق اين خط مشي، ببرک کارمل که هميشه ازدموکراسي، تفکيک قواي سه گانه ، آزادي قلم وبيان درزمان سلطنت دم ميزد وسخنراني غرايي را در اين باره ايراد ميکرد، قدرت نامحدودي را ازآن خود ساخته وبدين وسيله يک ديکتاتوري ديگر را بنا نهاد که مردم ازآن به سردي استقبال کرده ومورد لعن وطعن قرارش دادند.

 ببرک کارمل سياست خارجي اش را برمبناي همزيستي مسالمت آميزسنتي وعدم انسلاک بنا نهاد . اما اين ادعا او مانع آن شد که همبستگي بسيارنزديک را با شوروي نظربه پيمان دوستي وهمکاري 5 دسامبر 1978 ازنظر پنهان دارد. رژيم دست نشاندة ببرک کا رمل تنها ازطرف شوروي وکشورهاي اقمارش  وبعضي ازکشورهاي جهان سوم که گوش بفرمان شوروي داشتند برسميت شناخته شد، اما اکثريت کشورهاي جهان ازشناسايي اين رژيم خودداري نموده وآنرابه يک انزواي بين المللي کشانيدند.همبستگي بيش ازحدرژيم کارمل با شوروي وقتي روشن شد که بتاريخ 17 مارچ 1980 حين عقد همکاري بيشتر ادارة باريکة واخان رادربست به اختيار شوروي سپرد. واخان منطقه ايست درپاميرکه افغانستان را با چين مستقيماً مرتبط مي سازد . چين به اين قرارداد وطرزالعمل افغان - شوروي اعتراض نمود. باشندگان بومي محل درحدود سه هزارنفر " قرقيز" با رهبرشان، رحمن قل ، خانه وکاشانة خود را ترک گفته وبه طرف پا کستان روبه فرارگذاردند. درپاکستان بنابر عدم مساعدت آب و هوا ، عده يي ازآنها مريض وتلف شدند. ترتيبا تي اتخا ذ شد تااين مردم به کانادا انتقال داد شوند، اما ترکيه پيشدستي کرده واين مردم را که باشندگان ارتفاعات بلند وهواي سرد بود ازنگاه قرابت نژادي ولساني به ترکيه نقل داد. شوروي ها با اشغال واخان،  دستگاه هاي رادارقوي را درآنجا نصب کرده وتهديدي را متوجه مرزهاي پاکستان ، چين وراه استراتيژيک " قره قروم" فراهم ساختند. برعلاوه شوروي بااين عملش ارتباط مستقيم افغان - چين را قطع کرده وخود را با پاکستان هم مرز ساخت [3] .

کارمل اسم سازمان امنيتي يا دستگاه عظيم آدمکشي راازکام به خاد ( خدمات اطلاعات دولتي) مبدل کرده، داکترنجيب راکه بتازگي درين بخش توسط کي. جي . بي. آموزش ديده بود، دررتبة وزير، دررأس آن سازمان قرارداد.

 با تجاوزاردوي سرخ ، ملت غرق درعزاء وماتم گرديد، زيرا استقلال وآزادي عقيدة شان با خطرمواجه گرديد. تحليلهاي سياسي وتبصره هاي راديويي ايکه ازهرجانب شنيده مي شد مأيوس کننده بودند. اما ، مجاهدين مرگ را مي شناخت نه شکست را ، چهرة اصلي دشمني هويدا گرديده بود. جنگجويان بدون اينکه شک وترديد بخود راه دهند حمله برمتجاوزين را آغازکردند سيل کشته گان جريان داشت ورژيم کابل براي پرکردن جبهات دست به جلب واحضاراجباري ميزد که اين کارنه تنها مفيد واقع نشد بلکه سبب فرار دسته جمعي وفردي شهروندان بسوي ديارغربت گرديد، چنانچه تعداد مهاجرين تنها درايران وپاکستان به پنج مليون نفررسيد، مطبوعات توجة خاص به مسئلة افغانستان وتجاوزروسيه مبذول داشت، رسانه هاي راديوصداي امريکا ، بي بي سي وصداي المان اخبارخيلي تازه را درمورد جنايات رژيم وحامي آن (شوروي) درافغانستان به نشرمي سپردند، افغاستان به مرکزحوادث جهان مبدل گرديد.

 جنايات کريملين، بشردوستان روسي را نيزمتأثرساخت، بعضي ازآنان حتي الوسع، اعمال روسها را محکوم کردند. اندري سخاروف برندة جايزه نوبل ، جنايات روسي را محکوم کرد . به همين دليل ازطرف بريژنف به شهر گورکي تبعيد شد عساکرروس نيزبه رسم اعتراض ازجنگ فرارميکردند. بعضي هايشان درمقابله باروس ، درکنارمجاهدين سنگرنشين شدند.

 روسها باوجود سعي وتلاش بسيارنتوانستند مجاهدين با باشکست مواجه گردانند. آنان ازجلوگيري ازقيام ملت عاجزماندند ونتوانستند مزدورانشان را برمردم افغانستان بقبولانند. دروغهاي کارمل ولاف وگزاف هاي روسها هم جايي را نگرفت . ازطرف ديگرمرگ به سراغ رهبران روسيه آمده بريژنف ، اندروپوف و چرننکوبه آرزوي افغانستان بردل ، مردند.

کريملين لجاجت کارمل واصرارش برسفسطة مارکسيزم را مانع اجراء طرح خود تلقي ميکرد، به عوض وي کشتمند درنظرگرفته شد ولي وي داکترنجيب را شايستة اين منصب خواند. نجيب برکناري کارمل راشرط اول انسحاب روسها ، عقبگرد ازکمونيزم ويا به اصطلاح ايجاد تحول ، ذکرکرد وخواستار صلاحيت وقدرت بيشترشد.

 روسها دروهلة اول بريالي وراتبزاد را ازکابل بيرون کردندو سپس قوماندان ارگ جنرال عزيز حساس سرسپردة کارمل را تحت عنوان تحصيلات به مسکو فرا خواندند وکارمل ازقواي اجرائيه برکنارگرديده صرفاً بحيث رهبر شوراي انقلاب باقي ماند. اندکي بعد يعني درماه مي همين سال ازاين عهده نيزمعزول وازطرف کي . جي . بي. به قريه اي واقع دربيرون شهرمسکوتبعيد وبررفت وآمدش نيزممنوعيت  وضع گرديد[4].



 . سراج ، همان اثر ، صص 154 – 156 .[1]

. دگروال محمد يوسف ومارک ادکين ، تلک خرس ، ترجمة داکتر نثار احمد  صمد (        ؟         ) صص 33 – 35 .[2]

.سراج ، همان اثر ، صص 156- 170 .[3]

 . هارون ، همان اثر ، صص 218 – 227 .[4]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:21 | لینک  | 

دوکتورنجيب الله

          دکتورنجيب فرزند اخترمحمد متولد سال 1947ازاولسوالي سيد کرم ولايت پکتيا ومتعلق به قوم احمدزايي بوده پدرش مدت زماني بحيث وکيل تجار افغانستان درپشاوراشتغال داشته که نجيب نيزدرآنجا با پدرش درپشاورميزيسته است .

          نجيب درسال 1961 ازليسة حبيبية کابل فراغت حاصل کرده وشامل پوهنحي طب پوهنتون کابل گرديد، موصوف درسال 1975 ازپوهنحي طب درحاليکه مدت تحصيل دراين پوهنحي هفت سال را بشمول دوره MPCB  ا حتوا ميکرد فارغ گرديد.

        نجيب ازلحاظ فکري وايديولوژيکي متعلق به جناح پرچم حزب دموکراتيک خلق افغانستان بوده وازآوان تحصيل درمخالفت بانظام شاهي ودرتحت رهبري حزب خويش بيانيه اي شديد الحن راطي مارش ها،ميتينگ ومظاهرات ايراد ميکرد، به همين صورت موصوف از مخالفين جدي جنبش هاي اسلامي نيزبه حساب ميآمد.

       موصوف حين بقدرت رسيدن حزب دموکراتيک خلق افغانستان طي کودتاي 1978 به حيث عضوشوراي انقلابي رسماً معرفي گرديد. بعداً براي مدت کوتاهي درزما ن قدرت تره کي رهبرجناح حزب دموکراتيک خلق افغانستان ايفاي وظيفه کرده وسپس بعلت ارتباطش با جناح پرچم برهبري ببرک کارمل به حيث سفيرافغانستان به تهران اعزام شد وبعد ازآنکه نورمحمد تره کي توسط حفيظ الله امين به قتل رسيد وقدرت به حفيظ الله امين تعلق گرفت ، کارمل وطرفدارانش که دوکتورنجيب نيزشامل آن بود به کابل احضارشدند ولي تمام آنان ازآمدن بکابل امتناع ورزيدند ودرعوض امين همة آنها ازحزب اخرج وازوظايف شان سبکدوش اعلام کرد. دکتورنجيب درآن وقت تهران را ترک گفته دارايي سفارت را با خود برده با ببرک کارمل درمسکوبود پيوست ودرسال 1979 يکجا با ببرک کا رمل وعده يي ديگرازاعضاي جناح پرچم حزب دموکراتيک خلق افغانستان بوسيلة طيارة نظامي شوروي پس ازاشغال کابل بوسيلة قشون نظامي روسي وارد کابل گرديد وبه حيث رئيس دستگاه جاسوسي(خاد)مقررشد.وي درسال 1981 بحيث عضوبيروي سياسي ودرسال 1985 بيحث عضودارالانشاء حزب تعيين گرديد.

        دوکتور نجيب پس ازبرکناري کارمل تحت حمايت مشاورين نظامي وسياسي شوروي بحيث منشي عمومي حزب تعيين گرديد، هنگامي که کارمل به مسکو انتقال داده شد بتاريخ اول اکتوبر1987 وي به حيث رئيس شوراي انقلابي قدرت دولتي را نيزبه عهده گرفت ، او درهمان سال لويه جرگه را دعوت کرد که دراين لويه جرگه اکثريت اعضاي آنرا ، اعضاي حزب وکارمندان خاد تشکيل ميداد وخودرا طي همين لويه جرگه گويا بحيث ريس جمهور افغانستان انتخاب يا انتصاب شد[1].

       دکتورنجيب خيلي زيرک ، نيرنگباز، ظالم ، خودخواه ، وقدرت پرست ويکي ازآتش افروزان سياست "پشتونيزاسيون" جامعة افغانستان بود. درحلقه دوستان نزديک خودتنها بزبان پشتو سخن ميزد. متمايل بود همکاران خود را نه ازروي فراست وکياست ، بلکه با توجه به سرسپردگي شخصي خود ( بيشترخويشاوندان ونزديکان خود را ) برگزيند. بزبان انگليسي آشنايي داشت ، متأهل بود. سه دخترداشت خانمش ازيک خانواده توانگربود[2].



 . عبدالحميدمبارز،حقايق وتحليل وقا يع سياسي افغانستان ازسقوط سلطنت تا ظهورواجراآت طالبان( پشاور: نشرات ميوند، 1378)،  صص 44 -45 .[1]

 

. الکساندر لياخفسکي ، توفان درافغانستان ، ترجمة عزيزآريانفر، جلد دوم ( کابل : انتشارات ميوند ، چاپ سوم 1382 ) ص6 .[2]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:18 | لینک  | 

علل زوا ل حکومت دوکتورنجيب الله

 افغانستان هنوز ازنشيب وفرازها ، انشعبات وکودتاها فارغ نشده بود که ميخايل گرباچف درجامعةاتحادشوروي بقدرت رسيد وببرک کارمل را که دست نشاندة ليوند بريژنف بود بدون چون وچرا ازرهبري حزبي ودولتي افغانستان معزول وبا بکارانداختن يک  پولينوم تحميلي دوکتور نجيب الله را به عوض اومنشي ح. د.خ.ا وريس شوراي انقلابي به ميان آورد قبل از آن بحيث منشي دارالانشأازادارة خاد برآمده بود تا تجاربي درمورد رهبري حزبي ودولتي اندوخته با شد.

         شايع گرديدکه دوکتورنجيب الله باوجود تاپة کمونيستي اش طرفدار نظريات غرب ومايل به دموکراسي تيپ غربي بود اوهم مانند گرباچف درجامعةافغاني يک سلسله تغييراتي بنيادي بوجود آورد، اولاً درظاهر دولت را زيرسلطه ورهبري ح. د.خ.اکسيرسازمان هاي حزبي ازپايين به بالا بشکل نمايشي و غيرفعال عرض اندام نمود. به خروج قشون شوروي ازافغانستان تپ وتلاش نموده وبا آن مؤافقه وآمادگي خود ازدفاع مستقلانه برهبري شوروي اعلام داشت .

        ولوهرچه باشد پارلمان را بوجودآورد، قانون اساسي جديد را طرح ريزي وبه آراء عامه پيش کرد، لويه جرگه را دايرومشورة قانون اساسي باتعديلات به تصويب رسانيد.سياست آشتي ملي ومصالحة ملي را اعلام نمود. با تمام مخالفين واپوزيسيون تنظيمهاي اسلامي مذکرات بدون قيد وشرط پيشنهاد نمود. براي بازگشت مهاجرين افغاني بوطن عفوعمومي را اعلان ومعياد آنرا چندين مرتبه تمديد نمود. ملل متحد را تشويق نمود تا طرفين درگير را ازراه مذاکره بطرف صلح وآشتي بکشاند وميانجيگري نمايد.

       مؤافقات ژينو را ا ستقبال وبه تاريخ 26 دلو 1367 که تمام قشون شوروي ازافغانستان خارج گرديد ومستقلانه برخورد نمود . مخالفين به جلال آباد حمله نمودند ولي دفع گرديد. نجيب خواهان تطبيق مشي مصالحه ملي که خودش پيش کشيده بود،بود ولي نمايندة خاص ملل متحد آقاي بينن سيوان نتوانست يا نخواست پلان مشخص ملل متحد را بالاي تمام  طرفين قبول وتطبيق نمايد، ازسوي ديگردشمنان افغانستان نخواستند افغانها به اتفاق هم جنگ خانمان سوزرا ترک ودرراه عمران وطن متحد شوند ، بلکه براي تخريب بيشترافغانها را با ائتلاف هاي گوناگون تشويق ووادارمساختند[1].

        عوامل اساسي سقوط رژيم نجيب را ميتوان در درون خود رژيم چنين برشمرد:

        يکي ازعوامل اساسي سقوط رژيم نجيب الله حادثه 16 حوت 1368 ميباشد که نجيب نه تنها وحدت حزب را حفظ کرده نتوانست بلکه نصف حزب را انتقام جويانه ونامردانه سرکوب نمود واين حادثه تأثيرعميق بالاي روحية اعضاي حزب وقواي مسلح ج.د.ا گذاشته وپوتانسيل محاربوي ودفاعي حاکميت را جداً تضعيف نمود، اواگرچه تلاشي کرد که اين خلاء را پرکند ولي هرگزمؤفق نگرديد.

        سقوط لوي اولسوالي خوست وخرابي وضع امنيتي واقتصادي کشور يکي ازعوامل سقوط رژيم داکترنجيب الله مي تواند بشمارآيد، زيراخوست ازلحاظ استراتيژيک وسياسي کمترازجلال آباد اهميت نداشت که بتارخ 16 حمل 1370 بدست مجاهدين افتاد که باعث بلند رفتن مورال مجاهدين شده مسئلة ائتلاف را براي هميش نفي مي نمايد تأثير عميق بالاي امنيت گرديز، لوگرودرمجموع بالاي کشورمينمايد[2].

        ازسوي ديگراولسوالي دولت آباد ولايت بلخ دراوايل عقرب 1370 سقوط مي کند ، ولي ازجانب عبدالرشيد دوستم که درزمان کارمل درولايت جوزجان بصفت قوماندان تبارز نمود وقدم به قدم ارتقاء نموده وعلاوه برصفحات شمال کشوردرعمليات محاربوي پغمان ، لوگر، پکتيا، ننگرهار،نيزسهم بارز داشت ويک قرارگاه درشهرکابل نيزايجاد نموده بود، ازطرف دوکتورنجيب الله لقب قهرماني دوم را کمايي وبه رتبة تورن جنرال ارتقاء يافته ودرکنگرة دوم ح. د.خ.ا  عضوکميتة مرکزي گرديده بود طي نبردشديدي اين منطقه را ازمخالفين بازپس گرفت.

 به دنبال اين رخداد دوستم ازمرکز مي خواهد که براي محافظت دايمي ازدولت آباد منظوري يک قطعة نظامي داده شود . آصف دلاور وزير دفاع بااين امرمؤافقت کرد اما جمعه اچک قوماندان عمومي گروه اوپراتيفي شمال با اين امرمخالفت کرد. منوکي منگل که از پشتون هاي متعصب پکتيا وطرفدارنظرية حاکميت انحصاري پشتون ها بود وبعد ازکودتاي شهنوازي تني برياست امور سياسي اردو انتخاب شده بود با پيشنهاد دوستم شديداً مخالفت نشان داده، درملا قاتي با دوکتورنجيب ميگويد:

 اگرهرروزپيشنهادات دوستم رامبني برايجاد قطعات جديد قبول نماييد ، بزودي درهرولايتي يک قطعة نيرومند مربوط به دوستم عرض اندام خواهد کرد وروزي فرا خواهد رسيد که آنها ازدولت مرکزي اطاعت نکنند. همچنان وي دربارة اينکه دراکثرپست ها وچوکي هاي قوماندانيت درولايت بلخ افراد غيرپشتون توظيف گرديده اند ، مثلاً جنرال مؤمن درحيرتان ، که ازگروه اوپراتيفي اطاعت نمي کند جنرال جمعه نظيمي درفرقة 18 بلخ که ازشمال است وصرف به دوستم احترام مي گذارد جنرال هلال قوماندان مفرزة هوايي مزار که ازاندراب است ويا جنرال احمد يار ، قوماندان امنيت ولايت بلخ تابع اومراچک نيست.

 دوکتورنجيب الله درهمة اين مسايل بامنوکي منگل توافق ميکند، وطنجاروپکتين (وزيرداخله) نيزبوي مشوره ميدهند، تصميم گرفته شود تاتصفيه آغاز گردد. درروند اين تصفيه ، جنرال مؤمن ، جمعه نظيمي ، هلال الدين واحمد يار ازسمت شان عزل ميگردند وبه مرکز فراخوانده مي شوند . باابلاغ دستورمرکزبه افراد نامبرده ، تنها جنرال مومن ازپذيرش اين دستور سرباززده واعلام مخالفت ميکند. وي براي مقابله با رژيم کابل آمادگي مي يابد وجنرال حسام الدين معاون فرقة80 همدست شده وازجنرال دوستم طلب کمک وحمايت ميکنند.

 علي الرغم پادرمياني ها ي مستمري که ميان جنرال دوستم صورت گرفت ، اما تصاميم مرکز، تحت تأثير گرايش هاي خاص قومي وسياسي ، بگونه اي اتخاذ شد که هيچگاه دوکتورنجيب الله نتوانست قطعات نظامي شمال را با خود هم سو سازد . هستة قومي ونيرومندي فراتراز دوکتورنجيب الله وجود داشت که اورا وادارمي ساخت بدون درنظرگرفتن شرايط حساس آن دوران ، تصاميم هولناکي دربرابرشمال اتخاذ کند.

 درميان ، جنرال هاي پشتون ، که دراطراف چهره هاي چون : وطنجار ، پکتين، اسدالله پيام ، منوکي منگل، مقيم پيکار، وسليمان لايق دورميزدند، خط معين را مبني برحفظ سلطة پشتون ها درسطح حزب حاکم ودولت تعقييب ميکردند وطرفدار هيچگونه آشتي ، سازش ومصالحه با جنرال ها ناراضي شمال نبودند درطرف مقابل آنان ، کاوياني ، مزدک ، وکيل ( وزير خارجه ) قرارداشتند که سعي آنان درجهت نزديکي وتأمين روابط با جنرال مؤمن تاجک بود که ازطريق وي مي توانستند رابطة حسنه با جنرال دوستم وبعد با احمد شاه مسعود برقرارکنند.

 دوکتورنجيب درجلسة کميته حزبي ، وضعيت شما ل را بازگوميکند وتصاميم ونافرماني دوستم را معلول تحريکات آزاد بيک ¨ وبرخي ازچهره هاي سياست بازدانسته وبا توهين ودشنام هاي رکيک آنان را تهديد ميکند.

 دوستم سيد منصورنادري ، ومومن ازاظهارات توهين آميز نجيب آگاه ميشوند وآنرا به مثابة جنگ ولشکرکشي تلقي کرده. درصدد آمادگي برميايند[3].

 اگرچه درابتداي نارضايتي سران شمال جنرال رفيع به مزار شريف وشبرغان آمده با جنرا ل دوستم ملاقات نموده بود ، ودوستم سبکدوشي جمعه اچک ، جنرال تاجک محمدورسول بي خدا را خواسته ودرصورت عملي شدن اين پروگرام وعدة همکاري با داکتر نجيب را سپرد. آنگاه جنرال رفيع درهمان طياره ايکه خود ازطريق آن به مزارشريف آمده بود اچک وبي خدا را بکابل مي فرستد بعد ازجانب پلخمري وحيرتان حرکت کرده وطي ديدارهاي با سيد منصور آغا وجنرال مؤمن توافق شان درزمينه را نيزبدست مي آورد، ولي اين ميانجي گري جنرال رفيع پيش ازآنکه نتيجة دلخواهش را بدست دهد اوازجانب دوکتور نجيب الله احضار گرديده ودرنشستي که با موصوف ومنوکي منگل انجام ميدهد. جنرال رفيع گذارش کار خود درمزارشريف را به سمع دوکتورنجيب الله مي رساند، درين جريان منوکي منگل ميگويد: " تبديلي جمعه اچک ، رسول بي خدا و جنرال تاج محمد ازمزارشريف يک اهانت بزرگ براي پشتونها است "

 جنرال رفيع درپاسخ به اواظهار مي داد:

" ببخشيد ، جنرال خوشيوال که بجاي جمعه اچک وجنرال صافي که بعوض رسول بي خدا تعيين شده اند نيزپشتون استند؛ وراجع به مقرري آن کسي که بايد جاي جنرال تاج محمد را بگيرد، تا حال تصميم گرفته نشده است."

 با آنهم دوکتورنجيب الله جانب منوکي منگل را گرفته واز جنرال رفيع تقاضا مي کند تايکجا باجمعه اچک ورسول بي خدا به مزارشريف پروازکرده وآنها را دوباره به وظايف شان بگمارد ولي جنرال رفيع اين مسأله را توهين به خود دانسته وميگويد که همسرمن شديداً تکليف داشته وفعلاً درچکوسلواکيا تحت تداوي قرار دارد. من مجبورم بخاطرعيادت اوبه آنجا بروم. بدين ترتيب وظيفة جنرال رفيع بپايان رسيده وجنرال محمدنبي عظيمي بجاي وي ميانجيگري را ميان دولت وناراضيان به عهده مي گيرد، يک هفته بعد نجيب مصطفي قهرمان را به جوزجان فرستاد تا احوال بياورد، مصطفي برگشت وچنين پيغام آورد:

1.  تاج محمد که ازجملة محرکين اصلي وطراح دسايس عليه مؤمن وفرقه 53 است چرا به مرکز خواسته نشده وازوظيفه سبکدوش نگرديده است؟

2.   قوماندان عمومي گروپ اوپراتيفي شمال " دوستم" تعيين گردد .  

3.          کادرهاي نظامي درصفحات شما ل ازطرف جنرال دوستم وکادرهاي ملکي ازطرف کاوياني ، مزدک ، پيگير ومحمود بريالي پيشنهاد ومنظوري داده شوند.

4.   جنرال مؤمن به وظيفه اش دوام بدهد .

با استماع اين حرفها دوکتورنجيب الله عصباني گرديد. طبيعي بود که وي نمي توانست خاصتاً شرط سوم را قبول کند، بناً بدون مطالعه ودرعالم هيجان واحساسات تصميم مي گيرد تا اچک  وبي خدا را دوباره جهت اشغال وظايف قبلي شان به مزارشريف بفرستد وهمراه با آنها جنرال منوکي منگل را بايک گروپ عريض وطويل اوپراتيفي ومقاديرزياد پول به مزار شريف اعزام مينمايد. وظيفة منوکي منگل را آمادگي واحضارات محا ربوي قواي مسلح مقيم مزارشريف پيشبرد کارسياسي بايد با پرسونل قواي مسلح ، تخريب دوستم ورفقايش وخريداري بعضي ازقوماندان ها توسط پول تشکيل ميدهد.

 قوتها به مزارشريف ميرسند وامراحضارات دريافت ميکنند، قواي هوايي مناطقي را درحيرتان وشبرغان بمبارد نمودند، گروپهاي مختلف ازقواي مسلح وحزب بابوجی هاي پول به پلخمري ، سمنگان و بغلان اعزام شدند تاکارسياسي را دربين پرسونل جنرال دوستم وسيد کيان آغاز کرده وبه آنها جهت پيوستن به طرفداري دولت پول توزيع گردد.

 به تعداد يک هزارنفر ازشهر وبازارمزازشريف به نام جلبي جمع آوري وبه فرقة 18 سپرده ميشوند تا درمقابل قوتهاي دوستم استفاده شود ، قوماندان گلخان حزب اسلامي را تا دندان مسلح مي سازند ودر حالت آماده باش قرار مي گيرد[4].

 نجيب الله تلاش ورزيد راه برونرفت ازوضع پديد آمده را ازراه همسويي وهمکناري با نيروهاي پشتون اپوزيسيون وجستجوي مفاهمه برشالودة قومي بيابد. او در پي اتحاد با حکمتيار به مقصد جلوگيري ازتجزية افغانستان دررابطه با تمايلات جدايي طلبانة مردم شمال وهمچنان آرزومندي براي تأمين حاکميت وسلطة پشتونها درافغانستان بود . چنانچه تماسهاي ميان نماينده گان نجيب الله وحکمتيارکه طي چند روز اخير درناحية ميدان شهر ولايت وردک به سرميبرد برپا گرديد. اما دگريرشده بود ، ولايات عمده شمال يکي پي ديگري بدست نيروهاي جنرال دوستم (بدون مقامت) افتاد، سايرولايات را دسته هاي مشترک ( ائتلاف هفتگانه) تحت کنترول گرفتند، به تعقيب آن کابل نيزبدست مجاهدين افتاد[5].

 دوکتورنجيب الله ، جنرال احمدزي، اسحق توخي ، وجفسر همراه با سه نفرازکارمندان ملل متحد نصف شب سواري موتر فولکس واگن بس که داراي نمبرپليت هاي ملل متحد بود ، درحصة چهارراهي ميدان هوايي خواجه رواش وقرارگاه قواي هوايي ومدافعه هواي امرتوقف داده مي شود ولي مسير را تغير داده وبطرف شهر حرکت نمود ودردفتر ملل متحد پناه آورد [6] .بدين ترتيب حکومت نجيب به سقوط مواجه ميگردد.



. عمرزي ، همان اثر ، ص 139 .[1]

 . کاروال ، همان اثر، صص 230 -231 .[2]

¨. آزاد بيگ ازجمع مهاجران آسيايي ميانه بود که پدرش داکتر وارث کريمي درپاکستان متوطن گرديده ودرهمانجا به تربيه وي پرداخت، آزاد بيک بعدها مهاجرين ترک تبار افغانستان را درپاکستان گردهم جمع و" اتحادية اسلامي ولايت شمال افغانستان" را بنا گذاشت.   

 . سجادي ، همان اثر ، صص 182 -184 .[3]

 . اسدالله ولوالجي ، خروج جنرال دوستم وسقوط دوکتور نجيب الله ( پشاور: چاپ کتابخانة دانش، 1380)، صص 244 – 266 .[4]

 . لياخفسکي ، هما ن اثر ، ص 359 .[5]

2 . عظيمي ، همان اثر ، ص 554 .

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:15 | لینک  | 

صبغت الله  " مجددي "

  حضرت صبغت الله مجددي ، پسرميان محمد معصوم ازخانوادة حضرات شوربازار کابل بود . مجددي دردهه هاي 1950 – 1960 درحواشي جنبش اسلامي جاي پيداکرده با اخوان المسلمين مصرروابط برقرار ساخت،ودرسال 1959 به اتهام مخالفت با ديدارخروشچف وبولگاتين ازافغانستان وسياست نزديکي محمد داوود با اتحاد شوروي زنداني گرديد، اواستاد تفسيرشريف درليسة حبيبية کابل بود. مجددي خودش " پير" نبود، ولي خاندان مجددي مربوط يکي ازشاخه هاي طريقة صوفية نقشبندي بوده ، درافغانستان خصوصاً درنواحي جنوب، داراي مريدان وپيروان بيشماري بودند.

 مجددي درزمان قيام مسلحانة 7 ثور دراسکاندناوي بود ودرآنجا رياست يک مرکزاسلامي را بدوش داشت. سپس اوبه پشاورآمد وبه جبهة نجات ملي را که ازعناصر محافظه کاروگروه هاي غيرمتجانس تبعيدي تشکيل شده بود، بوجود آورد. درسال 1989 رهبر نجات ملي بحيث رئيس دولت مؤقت مجاهدين انتخاب گرديد.

 مجددي شخص با دانش بود، که احاطة کاملي درعلوم فقه وشرعيات داشت وبه پنج لسان صحبت ميکرد وبه لقب پروفيسوري نايل گرديده بود. اوشخص خوش بيان وصريح الهجه يي بود وصداي پرطنيني داشت ، داراي مزاج تند ولي شخص لطيفه گو وشوخ طبعي بود . حاضر جواب بود. هرچه درقلب خود داشت  بازگوميکرد.

  حضرت صبغت الله مجددي تقريباً تنها کسي بود که ازخانواده بزرگ حضرات شوربازار زنده مانده بود . تمام فاميل اودردوران تره کي ، بدستورحفيظ الله امين توسط سيد داوود ترون درقلعة جواد کابل گرفتار وازبين برده شده بودند، درهنگام شورش هرات نيزبقاياي اين خانواده گرفتار ومعدوم شدند، واينک اين مرد شصت وچند سالة لاغر اندام ، بلند قامت وعينکي که لباسهاي فاخري دربروعمامة سفيدي برسرداشت. بحيث تنها بازماندة آن خانوادة برچوکي قدرت افغانستان تکيه زده بود.

 باکمونيستان درگذشته چنان دشمني مي ورزيد که چشم ديدن آنها را نداشت ، مي گويند ا وحتي به جنازة برادر زاده اش رحمت الله مجددي نزديک نشد وديگران را نيزتوصيه کرد که به اودست نزنيد زيرا که کمونيست بود ودستان شما نجس ميشود.

 خط سياسي صبغت الله ضديت با افکار وعقايد مارکسيستي تشکيل  مي داد وازروسها بشدت متنفربود، گاهي سلطنت طلب بود وزماني نظام اسلامي را در چوکات دولت عصري وسيکولارمي پذيرفت با پير سيد احمد گيلاني همفکروهم داعيه بود. ويژگي هاي ليبرال منشانه اش ازجانب بنيادگراها مورد اعتراض قرار مي گرفت ومانع آن ميگرديد تا مجددي بعنوان فردي تحصيل کرده وروشنفکر که به دستآورد هاي علوم وتخنيک غرب به ديدة احترام نگريست ، قابل پذيرش براي همتاهاي بنيادگراي خويش درمقام رهبري افغانستان باشد[1]

 حضرت مجددي بنابرفيصلة شوراي جهادي درراولپندي درحاليکه محمدنوازشريف صدراعظم پاکستان نيزحاضربود. با وجود مخالفت هايي که درشورا روي کسب قدرت بين اعضاي آن وجود داشت درنيمة شب ولي با عجله فيصله صورت گرفت که : ( براي دوماه بحيث ممثل دولت اسلامي افغانستان تعيين وبکا بل برود، ودرپايان دوماه قدرت را به پوهاند برهان الدين رباني رئيس جمعيت اسلامي تسليم نمايد، رباني بنوبة خود بايد چارماه بقدرت بماند، بعداً فيصله ديگرتوسط شوراي جهادي بعمل آيد وريس جديد تعين شود.)

درنتيجه  حضرت صبغت الله مجددي بدون کدام پلان وترتيبات مقدماتي وبا عجله بکابل آمده وقدرت را بدست آورد [2] .



 . همان اثر، صص 592 – 594 .[1]

  . مبارز، همان اثر، ص 70 .[2]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 11:13 | لینک  | 

علل زوال حکومت حضرت صبغت الله " مجددي "

  با آمدن صبغت الله مجددي بکابل ، ازطرف وکيل شادان رئيس محکمة اختصاصي ، ابوي رئيس پارلمان ، خالقيار صدراعظم ، معاونين رئيس جمهوري سرابي ومحتاط وسايرجنرال هاي ديگر قدرت سياسي راتسليم مي شود ورسماً دوران حاکميت حزب ورژيم نجيب الله به پايان ميرسد ، درعوض اين خدمت گذاري درطي اولين هفته تمام رهبران حزبي وسياسي با داشتن پاسپورت هاي ديپلوماتيک با فاميل هاي خودگويا با آبرو عزت کامل به کشورهاي مختلف ازجمله هند، روسيه، آسياي ميانه وسايرکشورهاي ديگرازوطن خارج ميگردند ولشکربزرگ اعضاي حزب وقواي مسلح ومردمي که در دفاع ازحاکميت حزب قرار داشتند کشور را به سرنوشت خود گذاشتند.

دوران حکومت دوماهة حضرت مجدد ي بنام دوران هرج ومرج و چوروچپاول ويرانگري وجنگ ها ي خونين بخاطر کسب قدرت ويا تقسيم قدرت ناميده ميشود. مال ودارايي ملت ومردم شهرکابل چوروچپاول گرديده دروازه هاي تعليم وتربيه مکاتب ، مدارس وپوهنتون ها بسته وبه قرارگاههاي جهادي مبدل شدند. دفاتر دولتي وسيستم دولتي ازبين رفت ، موترهاي دولتي وسرويسهاي شهري بغارت رفتند. . .

 آقاي حضرت مجددي بحيث يک سمبول قدرت وبدون صلاحيت چنين اعتراف ميکند" ما امرميدهيم ، فرمان صادرميکنيم ولي هيچ کس آنرا قبول نمي کند" ودرارتباط به چوروچپاول دارايي عامه ومردم شهرکابل چنين ميگويد: " ما خجالت مي کشيم که نام مجاهد را بگيريم ، عزتي را که خداوند به مجاهد داده بود بزمين زده شد"

 مجددي تلاش بعمل آورد تاازکمک احمدشاه مسعود وحزب اسلامي برخوردارگردد، ولي مؤفق نشد بالاخره به جانب دوستم مراجعه کرد وعازم مزارشريف گرديد. اوجنرال دوستم را بخاطر سقوط رژيم نجيب الله بنام مجاهد کبير "بزرگ " ياد کرد وبه اورتبه سترجنرالي ولقب خالد بن وليد را لطف کرد، تاقوتهاي اودرتأمين قدرت سياسي دوماهة وي همکاري نمايد، ولي گلبدين حکمتيارتوسط سلاح هاي ثقيل که جديداً آنرا بدست آورده بود، شهرکابل را متواترزيرضربات قرارمي دهد واختلاف ميان حکمتيار ومجددي تا اخير حل نگرديد.

 مردم افغانستان که سالهاي زياد آرزو داشتند که بعداز سقوط رژيم نجيب الله دروطن آرامي خواهد آمد وصلح درافغانستان تأمين ميگردد ولي آرزوهايشان به خاک يکسان شد، پايتخت کشور که با خون وعرق ريزي مردم حفظ وآباد شده بود، چوروچپاول وويران گرديد. وزارت خانه ها ودارايي مردم غارت گرديد، به حيثيت وناموس مردم تجاوزصورت گرفت ، مردم شهرکابل مجبوربه ترک وطن شدند. . . [1].

 حضرت يکه وتنها بدون کدام قدرت نظامي درارگ حکومت ميکردوچون روز هاي آخرحکومت وي فرا رسيد ولي شوق حفظ کرسي رياست جمهوري دروي ازدياد مي يافت، خود را مجبورديد تااز قوتهاي جنرا ل عبدالرشيد دوستم معاونت بخواهد، ازطرف ديگر فشارانجنيرحکمتيار به کابل زيادشده ميرفت ،حکمتيار به سهم خويش بطورمکرراصرار ميورزيد تا قواي دوستم که يک قدرت کمونسيتي است بايد ازکابل خارج شود ، ودرمقابل حضرت صبغت الله مجددي تکرار ميکردکه " دوستم يک قدرت بزرگ است توپها دارد، طياره ها دارد، نمي توان ونبايد ازکابل خارج ساخته شوند".

 دوماه حکومت صبغت الله مجددي تحت راکت باران حزب اسلامي حکمتيار دوام کرد ، حتي طيارة حامل حضرت مجددي ممثل دولت اسلامي افغانستان که وي را بعد از يک مسافرت غيررسمي ازپاکستان بکابل مياورد از فراز ميدان هوايي کابل مورد حملة راکتي قرار داد، طياره آسيب ديد ولي حضرت سالم به ميدان هوايي فرود آمد حضرت، حکتميار را فوراً به فيراين راکت متهم نموده حکمتيار را باغي اعلام کرد. درمقابل عکس العمل حکمتيار هم بيشترگرديد وبرتعداد راکتهايي که بکابل فيرميشدافزود[2] .

 بدين ترتيب حکومت دوماهة حضرت صبغت الله مجددي به پايان رسيد وحضرت ناگزيرکرسي را به برهان الدين رباني تسليم داد.

 


برهاندالدين " رباني "

برهان الدين رباني فرزند محمد يوسف درسال 1319 خورشيدي درفيض آباد ، مرکزولايت بدخشان تولدشده ودرسال 1326 خورشيدي درمکتب متوسطة فيض آباد شامل ودرسال 1335 درمدرسة ابوحنيفة کابل که آنوقت ها به نام دارلعلوم شرعيه ياد ميشد، درصنف نهم آن شامل گرديد. درسال 1338 ازصنف دوازدهم اين مدرسة فارغ ودرسال 1339 دردانشکدة شرعيات دانشگاه کابل شامل شد، درسال 1344 خورشيدي ازدانشگاه کابل فارغ ودرکدرعلمي دانشکدة شرعيات انتخاب گرديد. درماه جوزاي سال 1345 خورشيدي ازدانشگاه " الازهر" مصرسند فوق ليسانس بدست آورد. ودرجوزاي 1353 خورشيدي به پشاور پاکستان آمد. وبه آ غوش ISI پناه برد وازهمان تاريخ تاماه ثور 1371 خوشيدي درپاکستان بسربرده وبه فعاليت هاي سياسي روي آورده بود.

 درميدان سياسي دودهة گذشته برهاندين رباني همان چهرة مبتذل ونارواست که روزبه روز برخهاي منفي شخصيت وجوهر اصلي کرکتراو، هويدا ميشود. اوتايک مدت مؤفق گرديدکه چهره اصلي باطني خود را ازمردم پنهان دارد، درصفوف " تحريک ا سلامي " خود را تنظيم وپس ازتجا وز روسها بايک شخصيت مصنوعي تبارزکند، دردورة جهاد نيزدربارة شخصيت وجوهر اصلي کرکتراو، هويدا ميشود. اوتايک مدت مؤفق گرديد که چهرة ا صلي وباطني خود را ا زمردم پنهان دارد، درصفوف " تحريک اسلامي " خود را تنظيم وپس ازتجاوز روسها بايک شخصيت مصنوعي تبارزکند ، دردوره جهاد نيزدربارة شخصيت اوشکهايي پديدآمده بود، اما ازآنجا که درآن ايام ميدان مقابله ونبرد افغانها با روسها ، گرم بود ، لذا درمورد او کسي چندان فکر وتشويش نمي کرد. دردوران جهاد ودرصفوف جهاد خود وتنظيمش دربرابر دشمن به عنوان عامل اساس چندان مطرح نبوده ، بلکه نقش يک تنظيم وشخص " گذارکننده " راداشت .

 برهان الدين رباني چنان يک شخصيت هست که ظاهر وباطن آن يکسان وهمگون نيست، حالات گوناگون زندگي شخصيت اورا مطابق هرحالتي دگرگون کرده واونتوانسته ارزش خود را به مثابة يک شخصيت مثبت وبا ثبات حفظ کند .

 شخصبت اودردوره هاي مختلف به مانند آبي که درهرظرفي بياُفتد، شکل ورنگ همان ظرف را مي گيرد، درهرخم وپيچ زندگي ، رنگها وشکلها ي گونا گون داشته است . پيش ازسال 1352 خورشيدي ، رباني درداخل کشور فعاليتهاي محدود سياسي را پيش ميبرد، از1353 خورشيدي تا 1371 خورشيدي سالهاي  جهاد رباني به حساب مي آيد؛ از1371 تا 1375 خورشيدي وسالهاي پس ازآن ، ازاو درهريک مقطع زماني ، يک رباني جداگانه را مي نگريم[3] .



. کاروال ، همان اثر ، صص245 – 226. [1]

 .مبارز، همان اثر ، صص 71 -73 .[2]

 . افغان ، همان اثر ، صص 71- 72 .[3]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 10:45 | لینک  | 

علل زوا ل حکومت برهان ا لدين" رباني"

 دراواخرماه جون برهان الدني رباني به جاي مجددي به کرسي رياست " شوراي جهادي "  رسيد. مگر بااين کارجنگ خاموش نگرديد، زيرا بنياد گرايان اسلامي که درمواقع راديکال قرارداشتند، هنوزسخن آخر خود را نا گفته مانده مانده بودند . مليت پرستان افراطي پشتون با تناسب بزرگي که به پندارآنها به نماينده گان اقليتهاي تباري درارگانها ي دولتي داده شده بود، سازگار نبودند . افزون برآن بسياري ازرهبران مجاهدان سرانجام بابرداشتن نقاب ازچهره هاي خود کماکان زيرتأثير احساحسات شخصي رفته وهريک ازآنان تلاش داشتند ، موقعيت " سرکرده " را بگيرند. تضاد ميان آنها حتي نيرومند ترازعدم پذيرش رژيم نجيب الله برآمد. بويژه گلبدين حکمتيار موقف آشتي ناپذيري را دربرابر برهاندين رباني رئيس دولت اسلامي افغانستان اتخاذ کرد  وجنگ خونباري را برسرقدرت براه انداخت .

 درماه اگست 1992 آتشباري گستردة توپ خانه وموشکباران کابل آغاز گرديدکه خرابيهاي فراوان وتلفات جاني بسياري درميان مردم غيرنظامي بهمراه داشت . به پايتخت افغانستان زيانهايي رسيد که اندازة آن بيشتر ازهمه ويراني هايي بود که طي کليه سالهاي جنگ داخلي به آن رسيده بود[1] . ( چنانچه استاد سياف متحد جمعيت اسلامي استادررباني دراين باره گفته بود : خاک کابل نجس شده است ، کابل بايد کاملاً تخريب شود وخاک آن به توبره  کشيده شود، تا عمق 4 متر وچون اين خاک نجس وحرام کشيده شده، از " خاک خوب " وحلال شهرتازه يي برپا شود! )

 جمعيت اسلامي رباني که ازايديولوژي سيد قطب وحسن البناء متأثر بود وتحت تاثير ليبيا وايران درقمست احياء وتأسيس يک دولت خالص اسلامي قرار داشت ديگربتدريج تمايلات سياسي آن برتمايلات بنياد گرايي آن تفوق حاصل کرد ، ديگر براي احياء وتأسيس يک دولت اسلامي مبارزه نمي کرد بلکه براي کسب قدرت مبازه مي نمود. چنانچه ازسال 1983 به بعد يک خط معتدل تر را نسبت به حزب اسلامي اتخاذ کرد[2].

ازبمباردمان شهرکابل درسالهاي 1992 – 1996 به عنوان يکي ازتخلفات جدي حقوق بشردرجنگهاي افغانستان پيوسته گزارش مي شود ، دراثرهمين بمباردمان ها بالغ برده هزاراهالي ملکي کُشته شدند، بخشي زياد پايتخت ويران گرديد ويک نسل ازباشنده گان اين شهر زخمي وروحاً مريض گشتند. اگرچه دربين تنظيمها ازحزب اسلامي دايماً بعنوان مسئول درجه اول اين کشتار ها وويراني هاي کابل نام برده ميشود، ولي اين حزب يگانه عامل اين تخلفات نيست ؛ تمام جناح هاي مهم  ومسلح که درکنترول شهرکابل دررقابت بودند، مسئول اند. . . [3]. اما اين نکته نيزقابل يادآوري است که  " جمعيت اسلامي خودرا"مسئولين دولت اسلامي" آن وقت مي شمرد ندودولت مسئوليت حفظ ميراث هاي فرهنگي راعهده دارميباشد،مگردستةرباني ،مسعود(وسباف)که خودرا"دولت اسلامي"(!) مي خواندند نه تنها درحفظ آن همه ميراث گرانبهاي فرهنگي هيچ توجهي نکردند که خود درويراني ، غارت دزدي وچپاول ازهمه مقدم ودرسطح بالا قرارداشتند[4].

 آري ، آناني که آهنگ چوپاني داشتند ورسالت گرگ ستيزي ، با تبديل شدن عصبية ديني به عصبية قومي چنان بقدرت دنيوي دل بستند که آخرت به نسيان سپرده شد وازهيچگونه دريدن بريدن وکشتن وبستن دريغ ننمودند وازچهارسو زوزوة گرگان به گوش مي رسيد ، همه جا گرگ بود ، گرگ، وشگفتا گرگ را ازهمه طرف بخواني گرگ است. درچنين گرگزاري زمزمه ملت مجاهدين ابيات حضرت شيخ سعدي (رح) بوده وهنوزتکرار مي شود:

                 سحـــرگه گوسفندي را بـــــزرگي            رهــــــــانيدازدم چنگـــــال گرگي

                 شبانگه کارد برحلقش بمـــــــــاليد             روان گــــــــوسفند ازوي بنــــاليد            

                  کــــــــه ازچنگال گرگم درربودي              چـــــوديدم عاقبت گرگم توبودي[5]

  حکمتيار تأکيد ميورزيد که برهاندين رباني بايد مانند مجددي ، بعدازپايان مدت چهارماه مطابق فيصلة پشاور کناربرود وقدرت را به شوراي قيادي بسپارد. شوراي قيادي شخص ديگري را براي نظارت دراموردولت تعيين کند،  درين مدت بايدنيرو هاي جنرال دوستم ازشهرکابل اخراج شوند، جنرالان کمونيست ازوظايف شان برطرف گردند، قطعات اردوي سابقه منحل گردند، وزمينه براي اجراي انتخابات فراهم گردد وبعدازشش ماه انتخابات صورت گيرد، واولين باري بود که حکمتيارحق بجانب بود ورباني ميبايست تمکين ميکرد، ولي رباني گفت، بعدازمدت تعيين شده اش نيزبوظيفة رياست دولت دوام مي دهد،سرنوشت آيندةرياست دولت راشوراي اهل حل عقدتعيين خواهدکردوبراي آنکه خلاءقدرت بوجودنيايدتاآن موقع وظيفةرياست دولت را کماکان ادامه خواهد داد.

 پس بارديگرسلاح هاي ثقيلة حکمتيار غريدند وشهرکابل را به گلوله بستند، اوجنگها وبرخوردها دراواخر ماه اسد واوايل ماه سنبله بود، وضع بعدازماه ميزان درکابل تغييرخورد، اکنون دربين صف بندي هاي کابل چنين انقطابي بوجود آمده بود .

 شوراي نظارواتحاد اسلامي متحد بودند، حزب وحدت باحزب حرکت محسني اختلاف داشت، حزب اسلامي با حزب وحدت نزديک شده وبسوي ائتلاف ميرفت، درين زمان حزب وحدت اسلامي متحد سياسي جنبش شمال شمرده مي شد، جنبش شمال که با جمعيت وشوراي نظارائتلاف کرده بود، اکنون بصورت آشکارموضع بي طرفي اختيارکرده بود وتفاهم بين مسعود جنرال دوستم خدشه دارشده بود. باوصف سفررباني به شبرغان اين سوءتفاهم مرفوع نگرديده بود. حکمتيار سعي داشت با دوستم نزديک شود، درنتيجه جنبش ملي شمال درمقابل حزب اسلامي نيزموقف بي طرفي اتخاذ کرده بود، وچندي بعد جنبش ملي ، حزب وحدت ، حزب اسلامي ، جبهة نجات ملي ومحاذملي همه ازخود کامه گي هاي رباني به ستوه آمده وشورايي را بنام شوراي هماهنگي بتاريخ اول جنوري 1992 مطابق 11 جدي 1371 ساختند، قدرت رياست دولت برهاندين رباني که بتاريخ 9 عقرب بسررسيده ومدت45  روز ديگرازطرف شوراي قيادي تمديد شده بود نيز خاتمه يافته بود. رباني ميبا ييست قدرت را به شوراي قيادي بسپارد. اما موصوف  بارديگرازين امر سربازمي زد[6].

 بدين ترتيب رباني به حکومت مي پرداخت، ولايت هرات ، غور، بادغيس، فراه، نيمروز، هلمند، کندهار، لوگر، زابل ، غزني ، پروان، کاپيسا، کنرها، پکتيا، نورستان، بدخشان، وتخار مسلط بود وولايات جوزجان، مزارشريف، بلخ، سرپل ، ميمنه( فارياب) سمنگان وبغلان را دوستم وسيدکيان متحد وي اداره ميکردند. البته با اين وسعت ادارة رباني ، مسعود، نتوانستند، درکندهاربا مطيع ساختن سرکاتب قوماندان حکمتياريک ادارة وا حد را بوجودبياورد، زيرا پشتون ها ملاحظه مي کردند که اطراف استاد رباني را يک تعداد برادران بدخشي گرفته ونمي گذارند اداره صبغة ملي پيدا کند، ازاقوام ديگردرادارة دولت ودرخارج افغانستان کسي ديده نميشد، اداره، کاملاً به استاد رباني واقوام ومتحدين وي منحصر ميگرديد[7].

 درشمال کشور(مزارشريف) هزاران تن مردم کابل ، مهاجرشده بودند وبه کمک جنرال دوستم براي آنها سرپناه ، غذا، البسه داده شده بود. درشهرمکاتب پسرانه ودخترانه بازبود، پوهنتون مزار(بلخ)، ادارات دولتي وفابريکات صنعتي فعال بودند، کسب وکارادامه داشت، بازارپروپيمان بود، تجارت دررونق بود، کارهاي ساختماني ادامه داشت، درکابل تخريب ميکردند ولي درمزارشريف مي ساختند. تلويزيون، راديو، سينما، اخبار، مجلات، مانند گذشته نشرات داشت وچاپ مي شد. زيارت حضرت علي کرم الله وجهه، زيارتگاه خاص وعام بود، خلا صه آنکه مزارشريف اين شهرمقدس وپربرکت مأمن وملجا  بينوايان گرديده بود، جنرال دوستم به مرد مقتدروهوشمنديي تبديل گرديده بود که با گذشت هرروزازحيثيت، اعتبارو اتوريتة خاص درسطح ملي وبين المللي برخوردار ميشد. حرکات اونمايانگرقدرت ونيروي اوبودند. وي آرام وشمرده سخن ميگفت وهمواره ازوضع وخيم ونافرجام وطن صبحت ميکرد. معلومات اونسبت به قضايا وحوادث نظامي وسياسي وجبهه گيري اش بخاطر آمدن صلح وثبات درکشور، دراولين برخورد مشهود بود، خوشترآن بود که اوازخدمت به مردم رنج کشيدة افغانستان صحبت ميکرد وي ميگفت براي هرگونه قرباني در راه صلح حاضراست. دوستم را مردم شمال موکبش را گرامي داشته ودوستم پاچا ميگفتند[8]. ولي ازجانب استاد رباني جنرال دوستم را کمونيست خوانده وجهادعليه وي اعلان نموده بود.

 درذيل به مواردي که باعث زوال حکومت رباني وبربادي افغانستان وپيداشدن پديده اي بنام طالب در افغانستان شد اشارت ميشود:

¨  عدم تجربه تحمل سياسي درادارة کشور. بگونة مثال :

 فتواي جهاد عليه جنبش ملي بسياربه عجله توأم بااحساسات صورت گرفت راه حل مشکل جنبش ديالوگ بود نه فتواي جهاد، ( جنبش تشکيلاتي است ازمجموع مردم منطقه اعم ازمجاهدين ، افراد دولت و. . .  درحاليکه بازهم جنبش( به ويژه جنرال دوستم ) درشرايطي ازدولت حمايت ودعوت کرد، به مزار شريف بيايد که دولت دروضعيت نا مناسبي قرار داشت، درحاليکه جنبش ميتوانست بهترين وبيشترين امتيازات را درآن موقع ازطالبان دريک بده بستان بگيرد.) ازهمه مهمتررسم جوان مردي نيست که جنبش درچنان شرايطي همه امکانات اش را به اختيار دولت قرار دهد،  ازامتيازات پيشنهادي طالبان بگذرد. اما درمقابل بهم پاشيدن جنبش طراحي گردد!

• عدم تعريف معين ازحکومت اسلامي.

• اختلافات بين احزاب جهادي.

• عدم موجوديت پلان مشخص.

• تأثير عوامل خارجي.

• وابستگي ها.

• عدم حضور شخصيتها علمي ( فرهنگي ، سياسي، . . . ) وملي [9]

• عوامل قومي .

• گسترش فقراقتصادي.

• فشارروزافزون اقتصادي به مردم ، تعطيل مراکزکاروتوليد وبکارگرفته شدن منابع وسرمايه هاي ملي درجهت منافع شخصي وفرماندهان واحزاب وگرو ها که نهايتاً موجب بدبيني فزايندة مردم نسبت به گروهاههاي جهادي شده بود.

            در31 اکتوبر 1994 کارواني متشکل ازسي عرادة نقليه که حامل مال التجارة پاکستان بود، تحت اثر وسرپرستي يکي ازافسران بلند رتبة ISI ازمنطقه چمن پاکستان بصوب قندهار حرکت نمود تا ازآن طريق راهي آسياي ميانه شود. راننده هاي اين کاروان هم افسران ارتش پاکستان بودند. اين قافلة تجارتي وقتي به قندهاررسيد ازسوي تفنگدران آن منطقه مورد يورش قرارگرفت. درهمين اثنا بود که ( طالبان) ظاهرشده عده اي ازمهاجمين راکشته وعده ای ديگررا مجروح ساختند وياهم ازصف محاربه کشيدند وبدينوسيله کا روان تجارتي پاکستان را ازمحاصرة دزدان نجات دادند وبدين وسيله 31 اکتوبر 1994 آغازگرفصل نوين درتاريخ افغانستان معاصر گرديد.

           طالبان درابتدا قندهاررا تصرف کردندسپس بشکل بسيارسريعي ولايات هم مرز آنرا زيرکنترول خويش درآورند[10] . به تعقيب آن ولايات جنوبغرب ومشرقي را تاکابل يکي پي ديگري تصرف نمودند، رباني پايتخت را به مزار شريف ( تا آنزمان بدست نيروهاي به جنبش ملي اسلامي افغانستان بود) انتقال داد ديري نگذشت که صفحات شمال دراثرخيانت جنرال عبدالملک که با طالبان يکجا شده بود، ازکنترول دولت وجنبش ملي اسلامي افغانستان برآمد ولي چند روزبعد دوباره دولت وجنبش برشمال مسلط شدندوتلفات سنگيني را برطالبان وارد کردند. امابازهم سال بعد طالبان شمال را ازتسلط دولت وجنبش خارج ساختند وپايتخت مؤقت به ولايت تخار انتقال داده شد. والا حاکميت رباني محدود به سه ولايت گرديد.

 

 

 


ملا محمد عمر کيست؟

همانطورکه ظهورطالبان درصحنة سياسي افغانستان مبهم واسرارآميزجلوه ميکند، سردسته ها وگرداننده گان پشت پرده آنهم براي ملت افغان ناشناخته وبيگانه اند. ملا محمد عمررهبرگروه مذبور، بيش ازديگران مرموزبه نظرمي رسد. چراکه قيافة او را کمترکسي ديده است. عکس يانشانه اي ازاودردست نيست واگرهم به ندرت با خبرنگاران خا رجي مصاحبه اي کرده ، ازپشت پرده بوده وچهرة خود را به احدي غيرازاطرافيانش نشان نداده است.

 طرفدارنش مدعي اند که وي درسال 1962 درولايت ارزگان متولد شده وتحصيلات اش را درمدارس مذهبي پاکستان منجمله شهر کويته انجام داده است.  کساني که اورا ديده اند مي گويند يک چشمي است، اوطي جنگها ي جهادي عليه شوروي درحزب حرکت انقلاب اسلامي برهبري محمد نبي محمدي مي جنگيد ويک چشم خود را ازدست داده است.

 گزارش مطبوعات امريکايي دربارة او حاکي است که وي خواب نما شده وبه اوسفارش کرده اند که صلح(!) را درافغانستان برقرار کند. وازآن تاريخ افراد خود را جمع کرده وبه دولت قانوني برهان الدين رباني اعلام جنگ داده است. اين افسانه اي است که طرفدارانش درشهرقندهاربرسرزبانها انداخته اند.

 مدرارک وشواهد حاکي است که ملا محمد عمررهبراسمي طالبان است که بوسيلة سازمان جاسوسي پاکستان تعليم ديده وآلت دست آنهاست. کساني که قبلاً اورا مي شناختند، مي گويند: اين ملا عمر که لقب ملا را پيشوند اسم خود کرده حتي سواد خواندن هم ندارد. آدمي عامي است که اندک اطلاعي ازاسلام وقرآن کريم ندارد. چراکه بارها هنگام بحث دربارة اسلام ، اشتباههاي فاحش کرده که نشان ازبي اطلاعي اوازقوانين  واصول اسلامي است، مثلاً گفته است که استعمال ترياک نادرست است، ولي طبق دستورات اسلام ! تجارت آن مانعي ندارد. درحالي که درشرع مقدس اسلام توليد استعمال وتجارت هرنوع مادة مخدره ازجمله ترياک منع شده است.

 روز سوم اپريل 1996 گروهي ازبه اصطلاح روحانيون، ملاعمررا بعنوان اميرالمؤمنين خود انتخاب کردند، ازانجايي که تااکنون کمترتن به مصاحبه با خبرنگاران داده ، اطلاع کمي دربارة سوابق وهويت او در دست است.

 کارشناسان سياسي معتقد بودندکه به دلايل چندي ، پاکستان درآينده رهبري طالبان راکنارگذشته وعدة ديگري را جانشين آنها مي کند ازاين رواسلام آباد مايل نبود ملا عمر درسطح بين المللي شناخته شود[11] .



 . لياخفسکي ، همان اثر ، صص 373 -374 .[1]

 . مبارز، همان اثر ، ص 146 .[2]

 . راپور مقدماتي پروژة داد خواهي افغانستان ، همان اثر ، ص 36 .[3]

 . افغان ، همان اثر ، صص 133 - 134 .[4]

. آرزو ، همان اثر، ص 100 .[5]

 . عظيمي، همان اثر ، صص 628 -636 .[6]

.  مبارز، همان اثر، ص 152 .[7]

 . عظيمي ، همان اثر، ص 630 .[8]

 [9]. جنرال محمدظاهرعظيمي،افغانستان وريشة دردها، چاپ دوم (پشاور:مرکزنشراتي ميوند، 1378)،صص{ ازلابلاي کتاب.}.  

 . خواجه بشير احمد انصاري ، افغانستان درآتش نفت، چاپ سوم ( پشاور: انتشارات ميوند، 1382) ص 62 .[10]

 . حسام الدين امامي ، افغانستان وظهورطالبان ( تهران : انتشارات شا ب،1378)، صص 189 – 190 .[11]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 10:11 | لینک  | 

علل زوا ل امارت  ملا محمد عمر

" طالبان"

  درمورد ساختن پروژطالبان بد نيست به چند مصاحبه ازشخصيت هاي کليدي دست اندرکاراين پروژه اشاره کنيم تاببينيم که طرفداران وسازندگان اصلي طالبان وحشي وارتجاعي قرون وسطايي وضد بشريت ، همين امريکا وانگليسي هستند، که اکنون با تصادم منافع خود با بخشي ازطالبان ، با تعدادي ازآنها درافتاده اند. وبراي زدن شان وفريب مردم  شعار"دموکراسي " را بلند کرده اند. آنچنانکه براي آوردن شان شعار " صلح" بلند کرده ومردم را فريب دادند." خانم بينظيربوتوبه روزچهارم اکتوبر1996 ميلادي که هنوزيک هفته ازسيطرة طالبان برکابل نگذشته بود ضمن مصاحبه اي با سرويس BBC گفت: پديده طالبان درسالهاي جهاد افغانستان ازسوي امريکا، انگليستان، وعربستان سعودي ، طرح گرديد."

 "بي نظيربوتو همچنان درجريان يک کنفرانس مطبوعاتي درلندن اعلان نمود که پروژة طالبان به ابتکارانگليستان،پشتباني  امريکا، کمک مالي عربستان سعودي وتربيت پاکستان صورت گرفت."

 "نصيرالله بابرکه خودماموراساسگذاري پروژة طالبان بود، درمصا حبه اي با فرانتيرپوست به صراحت چنين اعلام نمود: سازمانCIA خود تروريسم را وارد اين منطقه نمود"

 درماه جنوري 1998 ميلادي پس ازتسلط طالبان درافغانستان ودست بريدن ها وسربريدن ها وسنگسارو. . . ودريک کلام پس ازهمه انسان ستيزي هاي طالبان وتروريستهاي همراه شان ، روزنامه نگارنشرية "نوول آبسرواتور"ازبرژنسکي سياست سازومشاورت امنيتي ملي ريس جمهورامريکا مي پرسد: " شما پشيمان نشديدکه ازبنيادگرايان پشتيباني کرديد وبه تروريستها جنگ افزارداديد؟" برژنسکي درجواب ميگويد: " چه چيزبراي تاريخ جهان اهميت دارد، طالبان يا فروپاشي امپراتوري شوروي؟ چند تا مسلمان هيجاني واحساحساتي ويا آزادي اروپاي مرکزي وپايان جنگ سرد."

 بشنويم اززبان يکي ازحاميان طالبان که ميگويد امريکايي ها درجريان عملکرد هاي طالبان ، همان عملکرد هاي ضد دموکراتيک ، زن زدايي وقرون وسطايي قرار داشتند، ولي آنها مي خواستند که توسط طا لبان پروژه هاي نقش شان عملي شود، مردم افغانستان براي شان اهميت نداشت. بشنويم ازرئيس استخبارات سعودي:

 اميرترکي الفيصل رئيس استخبارات عربستان سعودي اوايل 2001 يعني زمان اوج بيداد طالبان وبن لادن درافغانستان درمصاحبه اي با تلويزيون MBC ميگويد:" امريکايي ها تحولات افغانستان را زيرنظر داشتند ودرارتباط با آن باهم تماس مي گرفتند، ولي چيزي که براي شان اهميت داشت فعاليت کمپني هاي نفتي درآن کشوربود."

 اميد است خوانندة عزيرازمطالعة اين نقل قول ها که همه ازمنابع دست اندرکاروذيدخل به قضية افغانستان تهيه شده به اين نتيجة منطق رسيده باشد که : امريکايي ها درجنبش مقاومات مردم قهرمان ما عليه تجاوزگران شوروي ، مداخلة ظالمانه نموده کوشيده اند آنرا بسوي هدف خود که همانا ضربه زدن به حريف شوروي شان وگرفتن انتقام ويتنام ازجهت سياسي وبدنام سازي شوروي وصنعت نظامي وسياست اقتصادي اش درسطح جهان ازجهت اقتصادي است سوق بدهند، تا بالاثربه بازار هاي فروش اسلحه وکالاي شوروي راه يابند واسلحه وکالاي خود را جايگزين آن سازند. به منظوررسيدن به اين هدف بود  که امريکا ومتحدينش بدنام ترين ، عقب مانده ترين، ارتجاعي ترين، ضد دموموکرات ترين وشقي ترين عناصر جامعة ما را بنام تنظيم هاي جهادي تربيت وسازماندهي کرده وبراي کشتاروويراني تا دندان مسلح ساختند.

 امريکايي ها به همکاري پاکستان وسايرمتحدين شان به استناد شواهد انکارناپذير، وحشي ترين باندهاي تروريست بنيادگرايان اسلامي را ازسرتاسرجهان بسيج ، تربيت ومسلح نموده وبه افغانستان فرستادند، تا به حريف شوروي شان ضربة محکمتروخونين تروارد کنند. ا سامه بن لادن والظواهري وعبدالله العظام نمونه هاي ازآن است. درنتيجه همين سياست ها وعملکردهاي ظالمانة امريکا متحدينش است که افغانستان اين چنين به خاک وخون کشيده شده وبيغوله اي براي باند هاي آدمکش بنيادگرا شد.

 درنتيجة عملکرد همين باندهاي ارتجاعي تروريست پروژة دست امريکا متحدينش بود که خلق مظلوم ما ازهمة حقوق انساني اش محروم ساخته شد وتوسط جهادي ها وطالبان تاوراي گرسنگي وفقرتامرز نابودي کامل سوق داده شد.

 حال ديگر همه دريافته ايم که پروژه طالبان باتمام وحشت شان زادة مغزوتفکرانگليسي – امريکايي است که جهت تأمين امنيت وراههاي ترانزيتي افغانستان بسوي آسياي مرکزي وکشيدن پايپ لاين نفت وگازازترکمنستان تا بحر هند ازطريق افغانستان سازماندهي وتأمين مالي ونظامي شد. وهمه ديديم که امريکايي ها ، انگليس ها ومتحدين پاکستاني وعرب شان توسط اين مولود وحشي خود يعني طالبان  وهمراهان شان چه برسرمردم م آ وردند[1] .

 طالبان که روزبروز به مؤفقيت هايي نايل مي آمدند، چنان بي باک شدند که به هيچ کس رحم نکردند، انسانها، اشجار، حيوانات، . . . همه را به نابودي مي کشاندند، درسال 1998 مجسمه هاي بودا را نيزانفجار دادند. بدين ترتيب طالبان بحيث يگانه قدرت مسلط درافغانستان تبارزمي نمايد وافغانستان آهسته آهسته درست وحسابي به مرکزآموزش تعليم تربية اسلام گرايي وتروزيزم بين المللي تبديل شد وبالاخره امنيت منطقه وجهان را به مخاطره انداختند.

 اسامه بن لادن دوست قديم پاکستان وايالات متحدة امريکا،دوست ومهمان گرامي ملاعمرموضعگيري امريکادربارةحق تعيين سرنوشت مردم فلسطين راجداًانتقادنموده وسفارتخانه هاي امريکا درکينيا وتانزانيا را درتابستان سال 1998 انفجارميدهد که دراثرآن 224 تن کشته و4500 تن ديگر زخمي ميگردند.

 امريکايي ها درپاسخ اين انفجارها ، پايگاه هاي بن لادن را درولايتهاي ننگرهاروخوست مورد ضربات راکت ها کروز قرارميدهد، که يکتعداد هوا خواهان بن لادن کشته وزخمي مي شوند. ازين جاست که روحية انتقام جويي ميان امريکاييها ولادن وطالبان شدت کسب مينايد. بدين ترتيب يک تفاهم واحد وتشريک مساعي مشترک برضد طالبان درسطح داخلي وبين المللي بوجود مي آيد. در داخل نيروههاي جهادي يک ائتلاف جديد برضد رژيم طالبان ايجاد گرديد که ازکمک هاي مالي ، نظامي واقتصادي کشورهاي چون ايران، روسيه، تاجکستان، اوزبيکستان، هند، وترکيه برخوردار بود.

 اما آنها هنوزبيک فيصلة نهايي نرسيده بودند که حادثة خونين 11 سپتامبر 2001 درايالات متحدة امريکا ازطرف تروريستان لادن صورت گرفت، حکومت جورج دبليوبوش درائتلاف وسيع اکثريت کشورهاي جهان به کمک نيروهاي ائتلاف سمت شمال افغانستان رژيم طالبان را سرنگون نمود[2]



 . و.آييژ،افغانستان الگوي دموکراسي امريکايي ،از تحميل تروريسم تا صدور دموکراسي  ( کابل : نشرادارة دارالنشر افغانستان، 1384)، صص30-34     .[1]

 .کاروال، همان اثر، صص 257 – 258 .[2]

نوشته شده توسط طاهر روف در ساعت 10:8 | لینک  |