پايان کار پاد شاهي چهل سالة محمد ظاهر شاه
پادشاهي چهل سالهء محمد ظاهرشاه (19 عقرب 1312 تا 26 سرطان 1352 ) طولاني ترين دورة تاريخ افغانستان درقرن 20 بود که طي آن يک نسل جديد بوجود آمده وتحت شرايط خاص اجتماعي وارد عرصة زندگي گرديده است . اين نسل که عدة زيادي ازآنها تااکنون حيات دارند، جنبه هاي مختلف طرزاداره محمدظاهرشاه را به چشم سرديده وباگوشت ، پوست واستخوان خويش احساس کرده اند . که درنتيجه هرکدام بنابرموقف مشخص اجتماعي ، سياسي واقتصادي خويش ازآن ياداشتها وبرداشتهاي دارد مطابق معيارومحکي که دارد، راجع به آن قضاوت ها ميکنند.
همانگونه که در بحث هاي گذشته تذکريافت بعدازجلوس محمد ظاهرشاه به تخت شاهي که بعداز وفات پدرش بدست عبدالخالق شهيد اتفاق افتاد. کاکا ها ونزديکان محمد ظاهرشاه خوب مي دانستند که دادن سررشته حساب اداره يک کشور بدست پسري که هنوز به بلوغ فکري نرسيده باشد، خطاي بزرگيست که عواقب وخيم به آينده سلطنت درقبال خواهد داشت وحتي موجوديت ودوام آنرا با سوال مواجه خواهد ساخت. ازينرو قراربرآن شد تا محمد ظاهرشاه شکلاً پادشاه ولي صلاحيت اتخاذ هيچگونه تصميمي درامور مهم سياست داخلي وخارجي کشورنداشته باشد وکاکاي سياست آگاهش محمدهاشم خان معناً زمام کليه شئون اداره را بدست گيرد، پس شاه جوان تا 13 سال بعدي حکومت محمد هاشم شناوربحرتنعم وتعيش بود ومحمد هاشم خان درتحمل هرنوع ظلم وستم برمردم فقير افغانستان براي ادامة حيات سلطنت يد طويل داشت .
شاه دراواخردورة صدارت محمد هاشم مطمئن شد که ديگر ازعهده اداره مستقل کشوربدرشده ميتواند، زمام اموررا عمداً دردست گرفت وبه ايجاد يک سلسله دگرگوني ها اقدام کرد محمد هاشم خان کهنه کاررا که مردم باشنيدن نامش استفراغ ميکردند؛ ازصحنه کنارکشيد وبراي جلب اعتماد جامعه ، شاه محمود خان (کاکاي ديگرش) را باطرحها ومژده هاي نووارد کارزارسياست ساخت.
بعدازين نقش محمد ظاهرشاه که خود را ازبدوجلوس " المتوکل علي الله " لقب داده بود ، دررأس سوق واداره کشوربصورت قاطع بروزکرد وحسبيکه مي خواست ، حکم ميراند!
دراين دوره حکومت برتمام قلمروخود تسلط عام وتام داشت ومردم مجبوربودند، دساتير ، فرامين ، احکام ، فيصله ها وسايرنکات مورد نظرمجريان امور را بدون درنگ وتأمل بپذيرند وبه تعميلش گردن نهند يک نفر سپاهي بي سلاح حکومتي ميتوانست کمربند را ازکمربازکرده ، همة مردان يک روستا را با دشنام به امرعلاقدار يا اولسوال چون رمة مواشي به مرکزواحد حکومتي بياورد کسي دربرابرش ابرو خم کرده نتواند.
آري ! اين بلازده گان وگنهکاران تاريخ هم چنين دشنام مي شنيدند وشخصيت وحيثيت انساني شان زيرپاي هرکس وناکس ميلوليد. زيرا اين ها مجرم بودند جرم شان نداشتن يک وجب جا درکشوري بود که خودرا مربوط آن مي دانستند ودرطول تاريخ براي دفاع ازآن درمقابل اجانب متجاوز، سينه هاي خودرا سپرکرده وخونهاي خود را بنام دفاع ازوطن وناموس آن بي دريغ ريخته بودند وبازهم حاضر بودند که درمقابل تعرض بيگانه اي خونشانرا بريزانند، درحاليکه اينها مالک ووارث حقيقي چيزيکه درراهش جان ميدادند؛ نبودند!؟
درحقيقت وطن ازآنها ييست که درآن جاه واختيارمادي ومعنوي داشته باشند. آنچه که اين گنهکارفاقد آن بودند!
دردهات کشورتعداد باسوادان اندک وازوسايل رسانه هاي گروهي چون اخبار ، مجله وکتاب خبري وياهم دراثربيسوادي مردم ضرورتي به آنها احساس نمي شد وخواننده نداشت . شرايط ناگوار صحي وسوءتغذي درهرفصل سال توليدات بيماري هاي مختلف اپيدميک داشت و عدة زيادي را ازنعمت زندگي محروم مي ساخت .
شيوع بيکاري سرطان ديگري بود که شهروده را فراگرفته وزندگي انسانهارا درچارچوبه مضيقه شديد قرارميداد جوانان ناگزيربودند پي دريافت کار راهي ديارغربت گرديده به کشورهاي پاکستان ، ايران وسرزمين هاي عربي روآورند، عده اي که تن به کارهاي طاقت فرسا داده نمي توانستند وتحمل اين همه مصايب وآلام را دشوار ميديدند، به اغراق ازمعيارهاي اخلاقي جامعه روآورده ، درمقابل پول تن خودرا درمعرض فروش قرار ميدادند.دربعضي شهرهاي افغانستان عده اي به اين شيوه زندگي ميکردند. همچومردم ، بيشتردربين طوايف چادرنشين که ازخودجا ومکان معين نداشتند وجود داشت . علاوه براينها ، دراطراف ونواحي شوربازارودروازه لاهوري شهرکابل واقع جنوب ارگ سلطنتي بازارهاي فحشا وروسپيگري برپا بودند که براي بدست آوردن يک لقمه نان شخصيت وپرستيژزنها مورد معامله قرار ميگرفت ، دولت براي تحفظ حيثيت وآبرو خود (اگرداشت) درباره اين موضوع صامت بود.
برخي که براي اين عمل هم آمادگي ومساعدت نداشتند به خيابانها ريخته ودست به گدايي ميزدند ويا به سرقت ودزدي وقتل وغيره مبادرت ميورزيدند.
درچنين اوضاع اجتماعي بود که اعليحضرت همايوني المتوکل علي الله محمد ظاهرشاه پدرمعنوي ملت(!) بررعاياي شاهانه " اصطلاحي بود که درآنوقت به مردم افغانستان گفته ميشد" سلطنت ميکرد وبه جاي آنکه يک لحظه درمقابل اين تصوير ننگين سکوت کند وراجع به مسئوليت خود درمقابل اين بيداد کريه وقبيح بيانديشد، برعکس با نهايت بي تفاوتي وبدون اندکترين احساس با پول همين ملت به غنيمت رفته وگرسنه وبرهنه به خوشگذراني ها وميگساري ها درخارج وداخل کشوربلاوقفه مشغول بود ودرکمال اطمينان برفرازحريرميلميد.
شايد شاه اندرزکاکايش محمد هاشم خان صدراعظم را بگوش داشت وآنرا برنامه حقيقي دوام قدرت ميدانست که گفته بود:« رعاياي خود را گرسنه نگهداري کنيد، چون اگرگرسنه وفقيربودند آنگاه بيک صداي تان هرکجا که شما خواسته باشيد ، سوق خواهند شد وهيچگاه باهم متفق نخواهند بود وبدور شما حلقه خواهند زد و دايم منتظرسخاوت وکرم وبخشش خواهند ماند. اما زمانيکه رعايا دايم سيرباشند ديگرپرواي شما را نخواهند داشت وهرکدام مصروف فکرو کارخواهد بود، درآنصورت شما نمي توانيد بالايشان حسب دلخواه فرمان برانيد وازخواستهاي مزيد شان جلوگيري کنيد.»
شاه ازاسلاف خويش آموخته بود که براي استقرار ودوام سلطنت تنها اعمال زور کافي نيست. بايد ازنفوذ آنها يي که نزد مردم مقام ومنزلت روحي ومعنوي دارند؛ نيزاستفاده اعظمي به عمل آيد. روي همين اصل بود که، روي همين اصل بود که درگوشه واکناف کشور همچو پايگاه ها را تشخيص وبه خويشتن متمايل ووابسته ساخته بود ازجمله خانواده سيد کيان دربغلان وخانوادة خليفة قيزل اياق درجوزجان را ميتوان نامبردکه درباب اسلوب برخورد ومناسبات اين خانواده ها با مريدان ومتعهدين شان ازهررنگ گفته ها زياد است که هرکس شنيد ومحتاج تکرارنمي باشد.
محمدظاهر شاه درسالهاي اخير سلطنت اش ازتضاد هاي درون خانواده شاهي ، به خصوص سرکشي هاي داوود خان به ستوه آمده درمقابل وی شخصی راشد داده واسباب فراغت خود را فراهم ساخت، اين شخص عبدالولي پسرمارشال شاه ولي خان بود که ازيکسوعموزاده وازجانب ديگر داماد پادشاه بود ، وي بزودي نردبان ارتقاء را پيمود ودرحاليکه ظاهراً قوماندانيت قول اردوي مرکزي را به عهده داشت ، به حيث جنرال کل اوردو تبارز کرد وچون شاه دوم فرما ن ميراند؛ ازاين به بعد يکبار ديگر شاه نفس راحت کشيد وازاکثر جنجالهاي وارسي واداره فارغ بال گرديد.
پندارمحمد ظاهر شاه برآن بود که با ادامه روشهايش تا آفتاب ازمغرب طلوع نکرده لگام پادشاهي افغانستان دردست خانواده محمد نادرشاه باقي خواهد بود، چه ازيکسو قانون اساسي 1343 اين اصل را بي چون وچرا تضمين ميکرد وازجانب ديگرشاه درفکر آن بود که مردم مادام العمربرقراري تخت وبختش را استدعا خواهند کرد وسلطنت اش را مقدس خواهند پنداشت.
اما سرانجام مردم درک کردند که پادشاه بحال زارشان بي تفاوت است ولحظه اي راجع به مصايب جامعه نمي انديشد، اين در حالي بود که افغانها از روزنه هاي مختلف وضع دنيا را احساس ميکردند وميديدند که روان عمومي شرايط انقياد بلاقيد وشرط را نميپذيرد وپي هم بسوي بهترزيستن تمايل دارد. جهانيان باگذشت هرروز دست آورد هاي تازه فراهم ميسازند وبسوي انکشاف نامعين پيش مي تازند، آنها ازمسئولين خويش مي طلبند که راه وروشي را پيشه سازند تامحدوديت ها رفع وامکانات بيشتر گردند، درغيرآن ازعهده هاي سياسي شانه خالي کنند . اينها همه مسايلي بودندکه افغانها را نيزبي تأثيرمانده نمي توانست واشتياق شانرا مبني برداشتن زمامداران مسئوليت انديش برمي انگيخت .
ازسوي ديگر سيلي ازامواج تبليغات ايديولوژيک ازخارج به کشورسرازيربود که هرکدام راه وروش ويژه يي را عرصه مي نمود. فضاي آبستن توفاني بود که شاه زمينه هاي وقوع آنرا دراثر بي باکيهاي خود مهيا مي ساخت ، ولي وي لحظه يي عواقب آنرا درقدم اول نسبت به خود ووابستگان اش پيشبيني نميکرد وگام مؤثري درامر جلوگيري منطقي آن نمي برداشت . وي ميديد که پنبه درمعرض زبانه هاي آتش قرار دارد، اما غم حايل نخورد وي ميدانست که مردم چه مي خواهند وکدام نوع عملکرد عاقلانه آتش خشم شانرا فرونشانده مي تواند، ولي چنان مطمئن بود که گويي کاه ازجا نجنبيده وخيروخيريت است .
همان بود که تخمه هاي ايديولوژي دراذهان القاح شد وبه سرعت تکثيرنمود. چون محصولات گوناگون اين تکثير، درسطح جامعه ريشه دوانيد، ازيکسوموج تنفر عليه نظام مسلط را تقويت بخشيد وازجانب ديگرسبب ايجاد تضاد ها بين حلقات معين خط مشي هاي مستقل فکري درسطح جامعه گرديد که زهرنتايج وخيم بعدي آنرا همه مردم افغانستان به شمول شاه منزوي ، چشيدندوهنوزهم دارند مي چشند[1].
محمد داوود خان
سردارمحمد داوودخان پسرسردارمحمد عزيزخان فرزند محمد يوسف خان پسرسرداريحيي خان فرزند سلطان محمد خان طلايي واولاد سردارپاينده محمد خان محمد زايي مي باشد. وي درسال 1288 هجري شمسي درشهرکابل پابه عرصه وجود گذاشت مطابق 1915 ميلادي تحصيلات ابتدايي خود را درليسه حبيبيه ، تحصيلات عالي خود را درفرانسه تکميل وتحصيلات نظامي را درکورس عالي افسران بپايان رسانيد[2].
سردارداوود ازاشخاص بود که درزندگي هرگزبه مقام درجه دوراضي نمي شوند وترجيح ميدهند که شخص اول درقريه باشند تا شخص دوم درکشور. علايمي موجود است که وي دردوره صدارت وحتي پيش ازآن هواي پادشاهي درسرداشت. به موجب يک روايت که توسط خانوادة محمد کريم خان حاکم اعلاي فراه تصديق شده، سردارموصوف هنگامي که درعصر محمد هاشم خان صدراعظم بحيث نايب الحکومة قندهارکارميکرد به حاکم اعلاي فراه پيشنهاد کرده بود به نفع زمامداري او درمنطقه تبليغات کند. اما قدرمسلم اين است که بدنبال انکار محمد کريم خان ازاجراي اين امر وي به امرصدراعظم ازوظيفه اش معزول وبدون دليل معلوم براي مدت درازي زنداني شد[3] .
بالاخره سردارمحمد داوود بتاريخ 26 سرطان 1352 به آرزوي ديرينه خود رسيد و(دموکراسي نمايشي) که منظور آن بدنامي دموکراسي درافغانستان بود به ارمغان آورد، رژيم جمهوري را نيز" ازبالا " اعلام کرد واستبداد شديد سابق را بارديگر آشکارا آغازکرد[4]. داوود خان صدراعظم با داوود خان ريس جمهور اززمين تا آسمان باهم فرق داشتند. اومحبوبيت زمان صدراعظمي اش را دربين مردم ازدست داده بود، حس انتقام جويي او را دگرگون ساخته بود[5] .
با سلام و خسته نباشید به شما بازدید کننده عزیز امیدوارم از این وبلاگ استفاده لازم را ببرید و اگر پیشنهادی یا انتقادی دارید خوشحال میشوم که با من در میان بگذارید. برای استفاده از مطالب ذکر منبع فراموشتان نشود. منتظر نظرات شما دوستان هستم ، باحرمت بی پایان طاهر "رؤف"