عوامل زوا ل صدارت محمد هاشم خان

ظاهرشاه که بعد از قتل پدر به سلطنت رسيد مدتها ي طولاني حيثيت يک سمبول را دارا بود قدرت واقعي را محمد هاشم خان کاکايش به خود اختصاص داده بود وحاضر نبود که آنرا به شخص ديگري بسپارد . محمد هاشم خان که از خود فرزندي نداشت ، درخشونت وبي رحمي ، ترور واختناق ، قساوت وسنگدلي معروف بود وسمبول سلطة زور وارعاب وقدرت مطلقه شمرده ميشد. ضد يت خاص با افکار وعقايد انقلابي ومترقي داشت وبا کينه ودشمني نامحدودي باآزادي خواهان ، مشروطه طلبان وطرفداران دموکراسي وعدالت اجتماعي برخورد ميکرد . زندانها وسياه چال ها ي مخوف ، سرد وعفونتبار وي همواره انباشته ازآزاديخواهان و تحول پسندان بود وانواع شکنجه هاي غير انساني ازکشيدن چشم و ناخن تا کباب کردن انسانها درتيل وروغن را درآستين داشت . نام او موها را بربدن راست ميکرد وصداي او آورنده مرگ ونيستي بود . باگذشت هرروز شکنجه هاي تازه تر وقصابان ومجريان وحشي تر عرض اندام ميکردند وبا فرا رسيدن هر شب آدمها ي معصوم وبي گناه ديگر به پرتگاه عذاب ، شکنجه ومرگ نزديک ميشدند .

 اما محمد هاشم خان مرد با کفايت وبا درايتي بود ، وي مساعي خويش را براي تأمين امنيت عام وتام ، حفظ  مقام ومنافع خانواده ، استحکام وانکشاف اردو ورشد اقتصاد ملي بکار مي بست .اوخويش را بالاتر از قانون مي شمرد ودستگاه عريض وطويلي بنام ضبط احوالات " استخبارات " داشت که از هر جا سر درمياورد وازاحوال همه کس وهمه چيز حتي از فيل مرغ هاي (!) مردم آگاه بود . ا ودربرابراقوام وقبايل روش تبعيض داشت وبه اقليت ها ي هزاره ،اوزبيک ، وغيره با حقارت مينگريست ، به لسان پشتو ارجحيت مي گذاشت وآموزش آنرا اجباري ساخته بود. پول دوست بود . به طوريکه سرمايه اش رامليونها تخمين ميزدندواو را " کفلر" افغانستان مي شمردند.

 اردو درزمان او تابع دستورات واوامر وي بود ولي پادشاه قانوناً بحيث قوماندان اعلي قواي مسلح افغانستان شمرده مي شد وداراي اختيارات وصلاحيت هايی بود، اما، هنوزاردو کاملاً دراختيار پادشاه قرارنداشت زيرا که صدراعظم محمد هاشم خان حتي صلاحيت واختيارات وزير حربيه شاه محمود خان را نيزمحدود نموده وبه تدريج آنرا براي سردار محمد داوود خان که دربرابروي رشد داده مي شد، مي سپرد.

 دراين دوران اکثرافسران عاليرتبه بي سواد بودند وازفنون ومسلک عسکري چيزي نمي دانستند. اما چون همراه با محمد نادر خان درگرفتن تاج وتخت کمک نموده بودند، برتبه هاي اعزازی ازتولي مشري الي نايب سالاري به اساس فرمان شاهي نايل گرديده وتمام امتيازات يک افسربرحال را دارا بودند. اولاد واحفاد اين شخصيت ها دردوران حکمراني محمد ظاهرشاه حتي تازمانة ما از جملة نور چشمي ها بودند وازامتيازات وملاحظات خاص مانند شموليت درليسه ها وپوهنحي هاي عسکري ، بورس ها ي خارج ، شموليت دروزارت خارجه به کدرهاي قوماندانيت اردو ، بخششي ها گرفتن نشان ها ومدالها وغيره رويهمرفته بدون درنظر داشت استحقاق بهرمند ميگرديدند.

 بدعت ديگران بود که اکثراين آقازاده ها به اساس فرمان پادشاهي از خدمت عسکري معاف بودند، بالاي ساير اقوام وملل تحت ستم ، به حيث قوماندانان ، والي وحاکم مقررگرديدند وبه خشونت ، تعصب وحتي نفرت فرمان ميراندند. اين درواقع ستم ملي بود . بهره کشي قوم حاکم از اقوام واقليت هاي محکوم بود، استبداد فاشيستي که محمد نادر آغاز کرده بود وهاشم خان دنباله رو آن بود!

 باوصف آنکه مشروطه خواهان ومخالفين دولت وطرفدان امان الله غازي در اين دوران تارومار شدند وزندانها وسياه چالها ي مخوف هاشمي را پرکردند ، با آنهم اينجا واآنجا شورشهاي رخ ميداد. مثلاً شورش زمين داور قندهار که انگيزةآن تحريک مردم از جانب متنفذين آن ساحات عليه معارف بود . اين شورش توسط اردو وبمباردمان قواي کوچک هوايي کشور خاموش گرديد. برخورد کوچيان سليمان خيل درسالهاي 1316- 1317 که بالاي متون درخوست حمله کرده بودند با کمک قواي هوايي دولت انگليس خاموش گرديده وآنها را مجبور به بازگشت در منازل ومناطق شان ساخت [1].

 درزمان پادشاهي محمد نادر خان مردي بنام محمد گل خان مومند ، تحرکاتي را با هدف اعمال سلطه قومي وزباني آغاز کرد وتلاش هاي بسياري را براي تعميم دادن زبان پشتو (زبان مادري قوم حاکم ) وطرد زبان دري، نه تنها ازدوايردولتي، بلکه ازموسسات وحتي خانه وبازار انجام داد. شاه نيز براي جلوگيري ا ز فعال ترشدن شکاف هاي زباني که تبعاً تعارض ها وتنش هاي قومي را نيزبه همراه داشت (زيرا زبان فارسي دري زبان دو قوم هزاره وتاجک است ) نخست دورا به قندها ر ، که مرکز پشتونها وبستراصلي زبان پشتو است ، روانه ساخت وبه عنوان ريس تنظيميه منصوب کرد تا اقدامات پشتون گرايي اودرآن محدوده محصور گردد وتنش هاي قومي را در ديگر مناطق کشور موجب نگردد.

 اما درسال 1311(1932 م) شاه که عميقاً ازشگاف هاي قومي وزبان تاثير پذيرفته بود وقوم مداري درساختار حکومتي اونهادينه شده بود علي الرغم تصميم قبلي او را با همان عنوان به ولايات شمالي فرستاد و محمد گل خان درآن  جا نظريه برتري قومي وزباني اش رابه اجراء گذاشت . وي مردمان دري زبان وترکي زبان را  وادار ساخت تا مکتوبات دولتي را به زبان پشتو بنويسند وبه مکاتبي که بزبان دري نگاشته شده  بود، ترتيب اثرنمي داد، درکناراين رفتار تعصب آميزدرمورد زبان سياست هاي قوم مدارانه اونيزکه درقالب امتيا زدهي به مردمان پشتون واعمال تبعيض درمورد ديگر اقوام ، نموداربود،مشاهده ميگرديد.

 خانواده هاي پشتون را حتي خارج ازسرحدات افغانستان به تعداد زياد به شمال هندوکش کوچ داده وبادادن زمين وديگرامتيازات اسکان ميکرد ودرماموريت هم به پشتو زبانان ترجيح ميداد. محمد هاشم صدراعظم توسط فرماني دراين زمينه سياست قوم مدارانه حکام محلي وحاکميت مرکزي را تشديد مي نمود.

 براي اجراي فرمان اجباري شدن آموزش ويادگيري زبان پشتو به ويژه براي کارمندان دولتي ودانش آموزان ، تلاش ها بسيار صورت گرفت . اين سياست ، هرچند تحت عنوان تعميم زبان پشتو واهتمام بدان مطرح شد ، اما به گونه اي با گرايش هاي قومي نيز در پيوند بود، تا جايي که براي فارسي زبانان به عنوان يک سياست قوم مدارانه ، پذيرفتني نبود وتعارضات قومي را تشديد ميکرد.

 هم زمان با برنامه تعميم جبري زبان پشتو، اجراآتي هم در زير نظروزيرمعارف ، درجهت تبليغ ايديولوژي ناسيوناليستي نژادي همانند، ايديولوژي حزب نازي درآلمان رويدست گرفته شد وسعي به عمل آمد که تا ريخ افغانستان هم براساس نظريه مذکورتدوين وتدريس شود . . . اما زياني ازهمه بزرگتر ، که ازتطبيق اين برنامه به کشور عايد گرديد، پيدايش بدبيني وبي اعتمادي دربين اقوام مختلف بود که نتيجه حتمي تبعيض وتفريق است . پيش ازآن هم دربين عناصر جداگانه مردم افغانستان بدبيني هايي وجود داشت ، اما اين امر ، بيشتر به اختلاف هاي مذهبي منحصر بود( تعارض ميان گروه هاي مذهبي ) مردمان شيعه وسني ، يکديگررا به نظر خوب نمي ديدند وبه تلقين اشخاص صاحب  غرض ، نسبت هاي نادرست به يکديگر مي دادند ودر بعضي موارد ، برخورد هايي هم بين شان رخ ميداد. . . بدين ترتيب ، محمد نادرشاه بادادن امتيازات به قبايل پشتون تعارضات وبدبيني قومي را درميان مردم افغانستان تشديد نموده بود[2].

 آنگاهي که متعلمين را به امريکا واروپا فرستادند(1316 – 1317)(1938-1937 ) اولاد هاي مردما ن قزلباش وهزاره واولاد هاي مجرمين سياسي ازآن محروم بودند، همچنان شيعه مذهبان ازشمول درفاکولتة حقوق محروم شمرده مي شدند ، آنها دروزارت خارجه بکلي راه نداشتند ودرمسلک عسکري که تعداد جزئيي که پذيرفته ميشدند هيچگاه ازرتبه دگروالي (لوامشري) بالا نمي رفتند.

 لطمة شديد ديگري که برپيکرمعارف حواله گرديد، درسال1318 (1939 م) بود که درسراسر مکاتب افغانستان همه مضامين از زبان دري به زبان پشتو تبديل شد صدمه اين عمل درمناطق دري زبانان تعليم وآموزش بي اندازه فلج گرديد زيرا متعلمين که فارغ ميشدند تقريباً بي سواد بودند. . . [3].

 محمد هاشم خان براي حفظ سلطنت خاندان خود درداخل کشور سياست (تصفيه ) (امحا) را درمورد تمام قوتهاي مبارزملي درپيش گرفت وازديگر طرف درتقويه وجلب کليه قوه هاي ارتجاعي واستثمارگر به حيث رفيق وسهيم سلطنت پرداخت سلطنت با قوه کور نظامي عده اي ازروحانيون طرفدار خود ، عده اي ملاکين ، اشراف کهنه ، عده اي ازتجار عمده ودلال وسرويس جاسوسي ، درجبهة مقابل مردم قرار داشت دولت ازمنبع سياست استعماري خا رجي پشتيباني حاصل ونقشه خودش را درداخل کشور با فشار تدريجي وروز افزوني که برپاية حيل ودسايس سياسي ، ا داري ، اقتصادي  ونقاب مذهبي استواربود تطبيق ميکرد.

 محمد هاشم خا ن درسياست خارجي متوسل به سياست يکجانبه دوستي واتکا با دولت انگليس بود ومعناً تحت ديکته ومشوره ها ي دولت قرارداشت ، به همين علت اجتناب از تحکيم روابط با اتحاد شوروي به عمل آمد وهم به همين علت درقرار داد، آب هيرمند (سال 1938)حق افغانستان به ايران گذاشته شد تا حکومت محمد هاشم خان ازکشمکش هاي خارجي فارغ البال بوده به خاطر جمعي به استعمار داخلي بپردازد.

 درسياست داخلي محمدهاشم خان پاليسي اختناق عمومي را پيشه کرد وخواست افغانستان رابه دوره امير عبدالرحمن قرن نزدهم رجعت دهد ، بنابرآن زندانها را وسعت بخشيد وحتي نقشه اعمار يک محبس بزرگ وعمومي را درجوار موضع پلچرخي شرق کابل دروسعت دهها جريب زمين بشکل يک استحکام جنگي طرح کرد، تا بتواند هزاران نفرافغان (افغانستاني)را درآنجا بگنجاند ، اما فرصت تکميل اين نقشه را نيافت زيرا جنگ دوم جهاني نزديک شد. محمد هاشم خان بغرض تخويف ملت افغانستان علاقه هاي دور افتادة شمال وجنوب افغانستان را به شکل تبعيد گاه هاي سياسي درآورد تا مردم به چشم خويش حالت زار مقهورين حکومت را ببينند وعبرت گيرند.

 تشديد بحران اقتصادي کشور دردوران جنگ عامل عمده  اقدامات اصلاحي دولت بود . در دوران جنگ قيم مواد غذايي قوس صعودي دوامدار را مي پيمود همچنين قلت وصعود قيم اموال صنعتي وا رداتي  خيلي محسوس بود درسال 1946 بود که براي اولين بار درتاريخ کشورگندم توريد گرديد. اين وضع خراب اقتصادي توأم با اختناق سياسي باعث ناراضيتي عميق مردم گرديد ، چنانچه قيامها ي مسلح دهقاني وقبايلي درسالهاي 1945 و1946 نشانه آن بود . ازطرف ديگر قوت روز افزون کشورهاي سوسياليستي وآزادي روزافزون کشورهاي مستعمره با پيروزي جنبش هاي دموکراتيک وآزادي خواهانه درکشور هاي زيادي وتضعيف ممالک استعماري بشمول دولت انگليس باعث ميگرديد تاسياست داخلي وخارجي دولت افغانستان تعديل گردد.

هنوزجنگ دوام داشت که خاندان حکمران افغانستان  طرحهاي نوين براي آينده ميريخت ، ازآنجمله طرحي بود اگر دولت انگليس به تخليه هندوستان مجبور شود وخاندان حکمران درخلاي سياست خارجي وداخلي يکه وتنها بماند چگونه بقاي خودشرا تأمين کند ؟ خصوصاً که از عکس العمل مردم ناراضي افغانستان در مقابل اعمال هفده ساله خود درهراس بود. اين طرح جديد برمبناي تعديل سياست يکجانبه خارجي وقبول سياست سازش ونرمش داخلي با انکشاف نيم بند امور اجتماعي واقتصادي ممکلت قرارداشت .اما خانوادة حکمران ومشاورين خارجي اوبراي تبديل استراتيژي سابق ، تاکتيک تدريجي را پيش بيني کرده بودند تا از شتابزدگي دولت ، مردم به مجبوريت سلطنت درين تحول پي نبرند و اصلاحات تازه را محض عطاياي اختياري وترحم خانوا ده سلطنت بدانند.

 پس براي تأمين اين منظور پيش  ازانکه محمد هاشم خان را  ازصحنه برانند، براي پرکردن خلايي که ازغيبت اودراداره سياست داخلي کشور بشکل ناگهاني پيش آمدني بود ظاهر شاه را ازانزواي سياسي واداري برآورده ، بحيث مرکز قدرت دولت با تظاهرات وتبليغات بسياري درصدر حکومت نشاندند، وحتي بصورت يکقوة فعال مايشا  به مردم نشاندادند ، تا جاييکه استعفاي محمد هاشم خان از صدارت افغانستان (سال 1946) فقط به قوت وادارة شخص شاه وعلي الرغم آرزوي محمد هاشم خان به مردم وانمودکردند. همچنين تعين شاه محمود خان را به صدارت ، وروش جديد نرم وگرم اورا دراداره حکومت ، ناشي ازاراده شخصي شاه معرفي کردند. البته شاه محمود خان نيزماسکي از (عطوفت ومحبت ) نسبت به مردم افغانستان ، برچهره کشيده وديگرآن سلاخ قديم، کشتار هاي دسته جمعي را فراموش کرده بود!ازاين به بعد وسايل تبليغاتي داخلي وخارجي اتصالاً توسط مطبوعات و راديوپروپاگند مشغول (تمثيل قهرماني ظاهرشاه) ميگرديد[4]. درحکومت محمد هاشم خان زبان وقلم دربند بود. نشرات آزاد وجود نداشت.بحث وتبصره سياسي ممنوع قرار داده شده بود. هيچ انسان سرشناس بدون اجازة شخص صدراعظم بخارج سفرکرده نمي توانست ودرجنگ دوم جهاني سفردرداخل مملکت نيزبه اجازة مقامات عاليه مربوط بود[5]. شاه محمود خان کوچکترين پسر سرداريوسف خان درسال 1886 ميلادي درديره دون تولد شده درسنه 1955 با خانواده اش به کا بل آمد ودردربار اميرحبيب الله خان مانند سايربرادرانش صاحب رتبه وعنوان شد ... در دوره شاهي محمد نادرشاه وصدارت محمد هاشم دربين برادران وظيفه حفظ امنيت وسرکوبي مخالفان را به عهده داشت واين کار را با شدت وقصاوتي که حتي براي حفاظت پادشاهي هم بي لزوم بود انجام داد[6].



 . عظيمي ،همان ، ص 2-30 .[1]

2 .  سجادي، همان اثر، صص 78 – 80 .

1. پوهنيار، همان اثر، ص 188 .

. غبار ،همان اثر، صص 178 -211 .[4]

 .سراج ،همان اثر، ص 31 .[5]

.فرهنگ،همان اثر،ص 672 .[6]