علل زوا ل حکومت برهان ا لدين" رباني"
دراواخرماه جون برهان الدني رباني به جاي مجددي به کرسي رياست " شوراي جهادي " رسيد. مگر بااين کارجنگ خاموش نگرديد، زيرا بنياد گرايان اسلامي که درمواقع راديکال قرارداشتند، هنوزسخن آخر خود را نا گفته مانده مانده بودند . مليت پرستان افراطي پشتون با تناسب بزرگي که به پندارآنها به نماينده گان اقليتهاي تباري درارگانها ي دولتي داده شده بود، سازگار نبودند . افزون برآن بسياري ازرهبران مجاهدان سرانجام بابرداشتن نقاب ازچهره هاي خود کماکان زيرتأثير احساحسات شخصي رفته وهريک ازآنان تلاش داشتند ، موقعيت " سرکرده " را بگيرند. تضاد ميان آنها حتي نيرومند ترازعدم پذيرش رژيم نجيب الله برآمد. بويژه گلبدين حکمتيار موقف آشتي ناپذيري را دربرابر برهاندين رباني رئيس دولت اسلامي افغانستان اتخاذ کرد وجنگ خونباري را برسرقدرت براه انداخت .
درماه اگست 1992 آتشباري گستردة توپ خانه وموشکباران کابل آغاز گرديدکه خرابيهاي فراوان وتلفات جاني بسياري درميان مردم غيرنظامي بهمراه داشت . به پايتخت افغانستان زيانهايي رسيد که اندازة آن بيشتر ازهمه ويراني هايي بود که طي کليه سالهاي جنگ داخلي به آن رسيده بود[1] . ( چنانچه استاد سياف متحد جمعيت اسلامي استادررباني دراين باره گفته بود : خاک کابل نجس شده است ، کابل بايد کاملاً تخريب شود وخاک آن به توبره کشيده شود، تا عمق 4 متر وچون اين خاک نجس وحرام کشيده شده، از " خاک خوب " وحلال شهرتازه يي برپا شود! )
جمعيت اسلامي رباني که ازايديولوژي سيد قطب وحسن البناء متأثر بود وتحت تاثير ليبيا وايران درقمست احياء وتأسيس يک دولت خالص اسلامي قرار داشت ديگربتدريج تمايلات سياسي آن برتمايلات بنياد گرايي آن تفوق حاصل کرد ، ديگر براي احياء وتأسيس يک دولت اسلامي مبارزه نمي کرد بلکه براي کسب قدرت مبازه مي نمود. چنانچه ازسال 1983 به بعد يک خط معتدل تر را نسبت به حزب اسلامي اتخاذ کرد[2].
ازبمباردمان شهرکابل درسالهاي 1992 – 1996 به عنوان يکي ازتخلفات جدي حقوق بشردرجنگهاي افغانستان پيوسته گزارش مي شود ، دراثرهمين بمباردمان ها بالغ برده هزاراهالي ملکي کُشته شدند، بخشي زياد پايتخت ويران گرديد ويک نسل ازباشنده گان اين شهر زخمي وروحاً مريض گشتند. اگرچه دربين تنظيمها ازحزب اسلامي دايماً بعنوان مسئول درجه اول اين کشتار ها وويراني هاي کابل نام برده ميشود، ولي اين حزب يگانه عامل اين تخلفات نيست ؛ تمام جناح هاي مهم ومسلح که درکنترول شهرکابل دررقابت بودند، مسئول اند. . . [3]. اما اين نکته نيزقابل يادآوري است که " جمعيت اسلامي خودرا"مسئولين دولت اسلامي" آن وقت مي شمرد ندودولت مسئوليت حفظ ميراث هاي فرهنگي راعهده دارميباشد،مگردستةرباني ،مسعود(وسباف)که خودرا"دولت اسلامي"(!) مي خواندند نه تنها درحفظ آن همه ميراث گرانبهاي فرهنگي هيچ توجهي نکردند که خود درويراني ، غارت دزدي وچپاول ازهمه مقدم ودرسطح بالا قرارداشتند[4].
آري ، آناني که آهنگ چوپاني داشتند ورسالت گرگ ستيزي ، با تبديل شدن عصبية ديني به عصبية قومي چنان بقدرت دنيوي دل بستند که آخرت به نسيان سپرده شد وازهيچگونه دريدن بريدن وکشتن وبستن دريغ ننمودند وازچهارسو زوزوة گرگان به گوش مي رسيد ، همه جا گرگ بود ، گرگ، وشگفتا گرگ را ازهمه طرف بخواني گرگ است. درچنين گرگزاري زمزمه ملت مجاهدين ابيات حضرت شيخ سعدي (رح) بوده وهنوزتکرار مي شود:
سحـــرگه گوسفندي را بـــــزرگي رهــــــــانيدازدم چنگـــــال گرگي
شبانگه کارد برحلقش بمـــــــــاليد روان گــــــــوسفند ازوي بنــــاليد
کــــــــه ازچنگال گرگم درربودي چـــــوديدم عاقبت گرگم توبودي[5]
حکمتيار تأکيد ميورزيد که برهاندين رباني بايد مانند مجددي ، بعدازپايان مدت چهارماه مطابق فيصلة پشاور کناربرود وقدرت را به شوراي قيادي بسپارد. شوراي قيادي شخص ديگري را براي نظارت دراموردولت تعيين کند، درين مدت بايدنيرو هاي جنرال دوستم ازشهرکابل اخراج شوند، جنرالان کمونيست ازوظايف شان برطرف گردند، قطعات اردوي سابقه منحل گردند، وزمينه براي اجراي انتخابات فراهم گردد وبعدازشش ماه انتخابات صورت گيرد، واولين باري بود که حکمتيارحق بجانب بود ورباني ميبايست تمکين ميکرد، ولي رباني گفت، بعدازمدت تعيين شده اش نيزبوظيفة رياست دولت دوام مي دهد،سرنوشت آيندةرياست دولت راشوراي اهل حل عقدتعيين خواهدکردوبراي آنکه خلاءقدرت بوجودنيايدتاآن موقع وظيفةرياست دولت را کماکان ادامه خواهد داد.
پس بارديگرسلاح هاي ثقيلة حکمتيار غريدند وشهرکابل را به گلوله بستند، اوجنگها وبرخوردها دراواخر ماه اسد واوايل ماه سنبله بود، وضع بعدازماه ميزان درکابل تغييرخورد، اکنون دربين صف بندي هاي کابل چنين انقطابي بوجود آمده بود .
شوراي نظارواتحاد اسلامي متحد بودند، حزب وحدت باحزب حرکت محسني اختلاف داشت، حزب اسلامي با حزب وحدت نزديک شده وبسوي ائتلاف ميرفت، درين زمان حزب وحدت اسلامي متحد سياسي جنبش شمال شمرده مي شد، جنبش شمال که با جمعيت وشوراي نظارائتلاف کرده بود، اکنون بصورت آشکارموضع بي طرفي اختيارکرده بود وتفاهم بين مسعود جنرال دوستم خدشه دارشده بود. باوصف سفررباني به شبرغان اين سوءتفاهم مرفوع نگرديده بود. حکمتيار سعي داشت با دوستم نزديک شود، درنتيجه جنبش ملي شمال درمقابل حزب اسلامي نيزموقف بي طرفي اتخاذ کرده بود، وچندي بعد جنبش ملي ، حزب وحدت ، حزب اسلامي ، جبهة نجات ملي ومحاذملي همه ازخود کامه گي هاي رباني به ستوه آمده وشورايي را بنام شوراي هماهنگي بتاريخ اول جنوري 1992 مطابق 11 جدي 1371 ساختند، قدرت رياست دولت برهاندين رباني که بتاريخ 9 عقرب بسررسيده ومدت45 روز ديگرازطرف شوراي قيادي تمديد شده بود نيز خاتمه يافته بود. رباني ميبا ييست قدرت را به شوراي قيادي بسپارد. اما موصوف بارديگرازين امر سربازمي زد[6].
بدين ترتيب رباني به حکومت مي پرداخت، ولايت هرات ، غور، بادغيس، فراه، نيمروز، هلمند، کندهار، لوگر، زابل ، غزني ، پروان، کاپيسا، کنرها، پکتيا، نورستان، بدخشان، وتخار مسلط بود وولايات جوزجان، مزارشريف، بلخ، سرپل ، ميمنه( فارياب) سمنگان وبغلان را دوستم وسيدکيان متحد وي اداره ميکردند. البته با اين وسعت ادارة رباني ، مسعود، نتوانستند، درکندهاربا مطيع ساختن سرکاتب قوماندان حکمتياريک ادارة وا حد را بوجودبياورد، زيرا پشتون ها ملاحظه مي کردند که اطراف استاد رباني را يک تعداد برادران بدخشي گرفته ونمي گذارند اداره صبغة ملي پيدا کند، ازاقوام ديگردرادارة دولت ودرخارج افغانستان کسي ديده نميشد، اداره، کاملاً به استاد رباني واقوام ومتحدين وي منحصر ميگرديد[7].
درشمال کشور(مزارشريف) هزاران تن مردم کابل ، مهاجرشده بودند وبه کمک جنرال دوستم براي آنها سرپناه ، غذا، البسه داده شده بود. درشهرمکاتب پسرانه ودخترانه بازبود، پوهنتون مزار(بلخ)، ادارات دولتي وفابريکات صنعتي فعال بودند، کسب وکارادامه داشت، بازارپروپيمان بود، تجارت دررونق بود، کارهاي ساختماني ادامه داشت، درکابل تخريب ميکردند ولي درمزارشريف مي ساختند. تلويزيون، راديو، سينما، اخبار، مجلات، مانند گذشته نشرات داشت وچاپ مي شد. زيارت حضرت علي کرم الله وجهه، زيارتگاه خاص وعام بود، خلا صه آنکه مزارشريف اين شهرمقدس وپربرکت مأمن وملجا بينوايان گرديده بود، جنرال دوستم به مرد مقتدروهوشمنديي تبديل گرديده بود که با گذشت هرروزازحيثيت، اعتبارو اتوريتة خاص درسطح ملي وبين المللي برخوردار ميشد. حرکات اونمايانگرقدرت ونيروي اوبودند. وي آرام وشمرده سخن ميگفت وهمواره ازوضع وخيم ونافرجام وطن صبحت ميکرد. معلومات اونسبت به قضايا وحوادث نظامي وسياسي وجبهه گيري اش بخاطر آمدن صلح وثبات درکشور، دراولين برخورد مشهود بود، خوشترآن بود که اوازخدمت به مردم رنج کشيدة افغانستان صحبت ميکرد وي ميگفت براي هرگونه قرباني در راه صلح حاضراست. دوستم را مردم شمال موکبش را گرامي داشته ودوستم پاچا ميگفتند[8]. ولي ازجانب استاد رباني جنرال دوستم را کمونيست خوانده وجهادعليه وي اعلان نموده بود.
درذيل به مواردي که باعث زوال حکومت رباني وبربادي افغانستان وپيداشدن پديده اي بنام طالب در افغانستان شد اشارت ميشود:
¨ عدم تجربه تحمل سياسي درادارة کشور. بگونة مثال :
فتواي جهاد عليه جنبش ملي بسياربه عجله توأم بااحساسات صورت گرفت راه حل مشکل جنبش ديالوگ بود نه فتواي جهاد، ( جنبش تشکيلاتي است ازمجموع مردم منطقه اعم ازمجاهدين ، افراد دولت و. . . درحاليکه بازهم جنبش( به ويژه جنرال دوستم ) درشرايطي ازدولت حمايت ودعوت کرد، به مزار شريف بيايد که دولت دروضعيت نا مناسبي قرار داشت، درحاليکه جنبش ميتوانست بهترين وبيشترين امتيازات را درآن موقع ازطالبان دريک بده بستان بگيرد.) ازهمه مهمتررسم جوان مردي نيست که جنبش درچنان شرايطي همه امکانات اش را به اختيار دولت قرار دهد، ازامتيازات پيشنهادي طالبان بگذرد. اما درمقابل بهم پاشيدن جنبش طراحي گردد!
• عدم تعريف معين ازحکومت اسلامي.
• اختلافات بين احزاب جهادي.
• عدم موجوديت پلان مشخص.
• تأثير عوامل خارجي.
• وابستگي ها.
• عدم حضور شخصيتها علمي ( فرهنگي ، سياسي، . . . ) وملي [9]
• عوامل قومي .
• گسترش فقراقتصادي.
• فشارروزافزون اقتصادي به مردم ، تعطيل مراکزکاروتوليد وبکارگرفته شدن منابع وسرمايه هاي ملي درجهت منافع شخصي وفرماندهان واحزاب وگرو ها که نهايتاً موجب بدبيني فزايندة مردم نسبت به گروهاههاي جهادي شده بود.
در31 اکتوبر 1994 کارواني متشکل ازسي عرادة نقليه که حامل مال التجارة پاکستان بود، تحت اثر وسرپرستي يکي ازافسران بلند رتبة ISI ازمنطقه چمن پاکستان بصوب قندهار حرکت نمود تا ازآن طريق راهي آسياي ميانه شود. راننده هاي اين کاروان هم افسران ارتش پاکستان بودند. اين قافلة تجارتي وقتي به قندهاررسيد ازسوي تفنگدران آن منطقه مورد يورش قرارگرفت. درهمين اثنا بود که ( طالبان) ظاهرشده عده اي ازمهاجمين راکشته وعده ای ديگررا مجروح ساختند وياهم ازصف محاربه کشيدند وبدينوسيله کا روان تجارتي پاکستان را ازمحاصرة دزدان نجات دادند وبدين وسيله 31 اکتوبر 1994 آغازگرفصل نوين درتاريخ افغانستان معاصر گرديد.
طالبان درابتدا قندهاررا تصرف کردندسپس بشکل بسيارسريعي ولايات هم مرز آنرا زيرکنترول خويش درآورند[10] . به تعقيب آن ولايات جنوبغرب ومشرقي را تاکابل يکي پي ديگري تصرف نمودند، رباني پايتخت را به مزار شريف ( تا آنزمان بدست نيروهاي به جنبش ملي اسلامي افغانستان بود) انتقال داد ديري نگذشت که صفحات شمال دراثرخيانت جنرال عبدالملک که با طالبان يکجا شده بود، ازکنترول دولت وجنبش ملي اسلامي افغانستان برآمد ولي چند روزبعد دوباره دولت وجنبش برشمال مسلط شدندوتلفات سنگيني را برطالبان وارد کردند. امابازهم سال بعد طالبان شمال را ازتسلط دولت وجنبش خارج ساختند وپايتخت مؤقت به ولايت تخار انتقال داده شد. والا حاکميت رباني محدود به سه ولايت گرديد.
ملا محمد عمر کيست؟
همانطورکه ظهورطالبان درصحنة سياسي افغانستان مبهم واسرارآميزجلوه ميکند، سردسته ها وگرداننده گان پشت پرده آنهم براي ملت افغان ناشناخته وبيگانه اند. ملا محمد عمررهبرگروه مذبور، بيش ازديگران مرموزبه نظرمي رسد. چراکه قيافة او را کمترکسي ديده است. عکس يانشانه اي ازاودردست نيست واگرهم به ندرت با خبرنگاران خا رجي مصاحبه اي کرده ، ازپشت پرده بوده وچهرة خود را به احدي غيرازاطرافيانش نشان نداده است.
طرفدارنش مدعي اند که وي درسال 1962 درولايت ارزگان متولد شده وتحصيلات اش را درمدارس مذهبي پاکستان منجمله شهر کويته انجام داده است. کساني که اورا ديده اند مي گويند يک چشمي است، اوطي جنگها ي جهادي عليه شوروي درحزب حرکت انقلاب اسلامي برهبري محمد نبي محمدي مي جنگيد ويک چشم خود را ازدست داده است.
گزارش مطبوعات امريکايي دربارة او حاکي است که وي خواب نما شده وبه اوسفارش کرده اند که صلح(!) را درافغانستان برقرار کند. وازآن تاريخ افراد خود را جمع کرده وبه دولت قانوني برهان الدين رباني اعلام جنگ داده است. اين افسانه اي است که طرفدارانش درشهرقندهاربرسرزبانها انداخته اند.
مدرارک وشواهد حاکي است که ملا محمد عمررهبراسمي طالبان است که بوسيلة سازمان جاسوسي پاکستان تعليم ديده وآلت دست آنهاست. کساني که قبلاً اورا مي شناختند، مي گويند: اين ملا عمر که لقب ملا را پيشوند اسم خود کرده حتي سواد خواندن هم ندارد. آدمي عامي است که اندک اطلاعي ازاسلام وقرآن کريم ندارد. چراکه بارها هنگام بحث دربارة اسلام ، اشتباههاي فاحش کرده که نشان ازبي اطلاعي اوازقوانين واصول اسلامي است، مثلاً گفته است که استعمال ترياک نادرست است، ولي طبق دستورات اسلام ! تجارت آن مانعي ندارد. درحالي که درشرع مقدس اسلام توليد استعمال وتجارت هرنوع مادة مخدره ازجمله ترياک منع شده است.
روز سوم اپريل 1996 گروهي ازبه اصطلاح روحانيون، ملاعمررا بعنوان اميرالمؤمنين خود انتخاب کردند، ازانجايي که تااکنون کمترتن به مصاحبه با خبرنگاران داده ، اطلاع کمي دربارة سوابق وهويت او در دست است.
کارشناسان سياسي معتقد بودندکه به دلايل چندي ، پاکستان درآينده رهبري طالبان راکنارگذشته وعدة ديگري را جانشين آنها مي کند ازاين رواسلام آباد مايل نبود ملا عمر درسطح بين المللي شناخته شود[11] .
[9]. جنرال محمدظاهرعظيمي،افغانستان وريشة دردها، چاپ دوم (پشاور:مرکزنشراتي ميوند، 1378)،صص{ ازلابلاي کتاب.}.
با سلام و خسته نباشید به شما بازدید کننده عزیز امیدوارم از این وبلاگ استفاده لازم را ببرید و اگر پیشنهادی یا انتقادی دارید خوشحال میشوم که با من در میان بگذارید. برای استفاده از مطالب ذکر منبع فراموشتان نشود. منتظر نظرات شما دوستان هستم ، باحرمت بی پایان طاهر "رؤف"